الهه ی الهام
انجمن ادبی

 مدت هاست هیچ رویایی نمی بینم.

کسی رگ خواب مرا بگیرد.

نکند مرده باشم!؟

نیروانا جم

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 11 دی 1391 :: 16:23 :: نويسنده : elaheelham

 «آهنگ»

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند؟!

شاعر: فاضل نظری


دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:45 :: نويسنده : elaheelham

 «دلباخته»

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

شاعر: فاضل نظری


دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:43 :: نويسنده : elaheelham

«طلسم»

 در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

شاعر: فاضل نظری

دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:40 :: نويسنده : elaheelham

 بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند

دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:37 :: نويسنده : elaheelham

 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

شاعر: فاضل نظری

دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:31 :: نويسنده : elaheelham

 بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

شاعر: فاضل نظری

دوشنبه 11 دی 1391 :: 11:28 :: نويسنده : elaheelham

 در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد، در حالی که قصّه ای کودکانه بیش نبود. دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه، نمی شود!

« به همین سادگی!»

کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم؛ فقط او را می خواندم...!

نیروانا جم

یکشنبه 10 دی 1391 :: 16:07 :: نويسنده : elaheelham

 « آذربایجان در مبارزه است»

بجنگ ای فرزند وطن

بجنگ

برای یک وجب خاک

امروز هر گوشه به مبارزه برخواسته است

اگر سلاح نداشته باشند

مردم خود سلاح می شوند

با چنگ و دندان مبی جنگند

این فتوای شیاطین است

برای خاک خون ها ریخته شود

دست به گریبان می شوند

نبرد تن به تن

استخوان و کارد، مبارزه می کنند

سیل های وحشی

رودهای جاری

به لردوی وطن باز می گردند

ابرها را می شکافند و می گذرند

پرچم در هوا به اهتزاز درآمده است

به مبارزه برخواسته است

اگر آن خاک و سرزمین برنگردد

شمشیر در نیام نمی نشیند

قصاص ملت من است

برای رسیدن به حق

حقا که می جنگد.

شعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

 

یکشنبه 10 دی 1391 :: 15:59 :: نويسنده : elaheelham

 

بدان سرخ پوش بیندیش که عمری مرتب به سر وقت به میعاد می رفت و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختی ست برگ و برش خشک...


\"محمد علی سپانلو از منظومه خانم زمان\"

به یاد بانوی سرخ پوش میدان فردوسی...
 
یکشنبه 10 دی 1391 :: 14:33 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران