الهه ی الهام
انجمن ادبی

« گل هاي پامچال»

اسفند؛ ماه زيباي خدا، آخرين ماه سال نيست؛ مقدمه و نويدبخش بهاري دل انگيز و پيشاهنگ سبزه و شكوفه و ديباچه ي دفتر زندگي و سر زندگي است.

و خوشا به حال من كه شماري از دوستانم مثل گل پامچال (تنها گلي كه پيش از بهار مي شكفد) متولدين اسفند ماه هستند!!!

سميرا ميرزاجاني- عضو قديمي انجمن

زهرا اروجلو- عضو قديمي انجمن

غلامرضا حاجي محمد- همكار و دوست انجمن

جواد ولي پور- همكار و دوست عزيز

و همه ي اسفندي هاي عزيز و دوست داشتني؛

تولدتان مبارك!!!

دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 09:18 :: نويسنده : elaheelham

آدم چه صبورانه بعضی دردها را تحمل می کند، بی آنکه بداند حق است یا ستم!!!

همراه

شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:33 :: نويسنده : elaheelham

تلفن ثابت سیاه رنگ شماره گیر پدر :

« هیچ کس همراه نیست ، تنهای اوّل!!!»

401

شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:26 :: نويسنده : elaheelham


یک داستان جالب (آسانسور)
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جداشدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، ونمیدانم.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیواربراق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!

گرد آوری:
401


شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:21 :: نويسنده : elaheelham

«پیرزن زرنگ و باهوش»


یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 ملیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

گرد آوری: 401

شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:18 :: نويسنده : elaheelham

«گلی از گلستان(8)»

  «مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد»

((هرمز)) فرزند انوشيروان (وقتى به سلطنت رسيد) وزيران پدرش را دستیگر و زندانى كرد. از او پرسيدند: ((تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى ؟))

هرمز در پاسخ گفت : خطايى نديده ام ، ولى ديدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند. به همين خاطر سخن حكيمان را به كار بستم كه گفته اند:

از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم
وگر با چو صد بر آيى بجنگ

از آن مار بر پاى راعى زند
كه برسد سرش را بكوبد به سنگ

نبينى كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ

هدیه:401

شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:13 :: نويسنده : elaheelham


اشک های مادر... مروارید شده است در صدف چشمانش...

دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید...

حرفها دارد چشمان مادر، گویی زیر نویس فارسی دارد...

دستانش را که نوازش می کنم...

داستانی دارد دستانش.!!!

 

نیرواناجم


شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:05 :: نويسنده : elaheelham

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزار دهنده بود...

گر چه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمیدهد...

زیرا هیچکس مالک کسی نیست...

این تجربه واقعی آزادی است: داشتن مهترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی.


"از کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو"

فرستنده: نیروانا جم

شنبه 05 اسفند 1391 :: 10:00 :: نويسنده : elaheelham

بعضی ها هیچ وقت آدم نمی شوند، در چرخه ی تکامل، چه طور ظاهر آدم یافتند؟ نمی دانم!

خصلتشان زخم زدن است و خراشیدن روح!

حالا تو بگو؛

چگونه در کنار چنین گرگ هایی اگر چنگ در نیاوری،دوام نمی آوری؟!

نیروانا جم

چهارشنبه 02 اسفند 1391 :: 10:48 :: نويسنده : elaheelham

مزرعه را ملخ ها جویدند

و ما

برای کلاغ ها« مترسک» ساختیم

و این بود

شروع جهالت!!!

نیروانا جم

چهارشنبه 02 اسفند 1391 :: 10:44 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران