|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
«کؤنول» کؤنول، دولان ائل اوبانی او داغ دا گز، بو داغ دا گز لک لک اولوب یئر ائشینجه سن بولبول اول، بوداغدا گز
هر آتشه، اودا یانما سوزون حقسه، اونو دانما مانات اولوب خیردالانما یاقوت کیمی بارماقدا گز
اسگیک اولما خیر و شرده گون تک گورون سن هر یئرده نغمه کیمی دوداقلاردا دویغو کیمی اورکده گز شعر : بختیار وهاب زاده «ای دل» ای دل در ایل و دیار بگرد در این کوه و آن کوه بگرد به جای لک لک شدن و کاویدن زمین بلبل شو بر شاخسار بگرد
بر هر بوته و آتشی مسوز گر حرفت حق است انکارش مکن پول مشو که خردت کنند همچو یاقوت، نگین باش و بر انگشت بگرد
در خیر و شر کم میا و کم مگذار همچو خورشید در همه جا عیان شو همچو نغمه بر لب ها و همچو عاطفه بر قلب ها جاری شو دیلماج: زین العابدین چمانی
چهارشنبه 07 تیر 1391 :: 11:02 :: نويسنده : elaheelham در پی اش پای پیاده در به در، در کوچه ها من خبر می گیرم از هر رهگذر در کوچه ها با هوایش خیره در چشمان مردم می شوم شاید او را دیده باشد یک نفر در کوچه ها گُم کنی معشوقه ات را تا جنون خواهی رسید هر چه دنبالش بگردی بیشتر در کوچه ها من برای دیدن او ریشه هایم را زدم تا شدم درویش و بر دوشم تبر در کوچه ها بر نمی گردم از این راهی که دل را داده ام گر چه حتّی بشکند دیوار، سر در کوچه ها بگذرد وقتی کلاغ از روی بام شهر تو می دهد از مرگ درویشی خبر در کوچه ها
چهارشنبه 24 خرداد 1391 :: 15:37 :: نويسنده : elaheelham دلم را می بری دائم چرا در کوچه ی بن بست که من هر بار می گیرم عزا در کوچه ی بن بست برای حفظ رویایت، برای آبروی من دعا کن تا نیاید آشنا در کوچه ی بن بست شدم این جا اسیرت مثل گنجشکی که افتاده به چنگال عقابی بی هوا، در کوچه ی بن بست کسی در حدّ من این جا حریفت نیست، افسونگر مگر موسی بیاید با عصا در کوچه ی بن بست خدا حافظ که من رفتم تو محکومی به تنهایی مزن فریاد، می پیچد صدا در کوچه ی بن بست چهارشنبه 24 خرداد 1391 :: 15:26 :: نويسنده : elaheelham شعر تانری دُعاسی دیر گوندوز گئچیب گئدن عومور ائوزمون یوخ، ائوزگه نیندیر شاعر تاپیر ائوز عومرونو سَس سیز گئچن گئجلرده دوشونجه سی یئرله ؛گویون وحدتیندن توتوب مایا ائوزو یئرده فیکری، ذیکری یوکسَک لَرده،اوجالاردا اَلده قلم، ائونده واراق باخیشلاری چراغ چراغ عومور گئدیر واقت ارییر مصراع لاردا، هئجالاردا شعر سؤگی نغمه سی دیر گنجلیگیمین دوداغیندا شعر تانری دعاسی دیر مُدرکلرده، قوجالاردا شعر: زلیم خان یعقوب شاعر بزرگ آذربایجان ........................................................................................................
ترجمه ی شعر بالا از زین العابدین چمانی:
«شعر دعای پروردگار است» عمری که روزانه سپری می شود از آن من نیست از آن دیگریست شاعر عمر خویش را در شب های سکوت می یابد فهمش از وحدت زمین و آسمان مایه می گیرد خودش در زمین است و فکر و ذکرش در اوج هاست قلم در دست و کاغذ در مقابل و نگاهش همچون چراغ عمر می گذرد وقت می فسرد در مصراع ها و هجاها شعر، ترانه ی عشق است در لبان جوانی ام شعر، دعای پروردگار است در اندیشه ی اندیشمندان و پیران. چهارشنبه 24 خرداد 1391 :: 08:59 :: نويسنده : elaheelham حتماً به کسانی برخورده اید که در جایگاه خودشان نیستند. امام علی _علیه السّلام _ هم می فرماید:« عدالت یعنی این که هر کس و هر چیز سر جای خودش باشد.» و اگر چنین نباشد یعنی عدالت برقرار نشده است.هر جا هم که عدالت رعایت نشده باشد، معنایش این است که ظلمی روا داشته شده است. این ظلم و بی عدالتی هم شمشیری است دو لبه که یک لبه اش حق کسی را که سر جایش نیست ضایع می کند و یک لبه اش حق کسانی را که باید از آن شخص فایده ببرند از بین می برد. اگر اعتقاد داشته باشیم که هر چیزی حتی یک ریگ جایگاهی در نظام خلقت دارد،چه فاجعه ای رخ می دهد اگر انسانی سر جایش نباشد. در این معادله ی دو دو تا،چهار تا،فاتحه ی جایگاه غصب شده و کسانی که چشم امید به آن دوخته اند خوانده شده است. تمام بلاهایی که بر سرمان می آید، از همین نه برجایگاه بودن ها ست. سخن و رأی نه برجای، پست و مقام نه بر جای، رفتار و کردار بی جا، اظهار نظر بی موقع، شعار بی پشتوانه، سکوت بی محل و صد البته انتخاب ها و انتصاب های نا عادلانه، جاهلانه و ظالمانه! اصلاً لازم نیست که چشم ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم؛ کافیست به دور و برمان نگاه ساده ای بیندازیم. همین! یک نمونه را من به شما معرفی می کنم:« زین العابدین چمانی» چمانی کارشناس مترجمی و زبان و ادبیات انگلیسی است که به پنج زبان زنده ی دنیا آشنایی در حدّ تسلط دارد. می تواند همزمان یک شعر را از زبان انگلیسی به فارسی یا ترکی و یا بالعکس ترجمه کند؛ طوری که حس و حال شعر زبان اصلی در حدود نود در صد به مخاطب منتقل شود. و این امکان ندارد مگر با مداومت در مطالعه و احاطه به ادبیات هر دو زبان. ترجمه های زیادی را از او با اصلشان مقابله کرده ام و دیده ام که به قول خودش« قیل وورمیر.» یعنی مو نمی زند. در حال حاضر دبیر زبان انگلیسی دبیرستان های چهاردانگه است. سرشار از احساس و عاطفه است و وقتی شعری را دکلمه می کند با فن بیان مخصوص خودش جان کلام را بر جان می نشاند. مخصوصاً وقتی شعر ترکی را که زبان مادری اش است می خواند. زنگ های تفریح دور از چشم دانش آموزان و در حیاط خلوت مدرسه برای رفع خستگی سیگاری روشن می کند .سیگار کشیدنش هم با بقیه فرق می کند. چمانی فقط سیگار نمی کشد، بلکه با هر پوکی که به سیگار می زند؛مصراعی را در ذهنش می پرورد و یا عبارتی را ترجمه می کند و با پوک عمیق و واپسینش به سیگار، جدیدترین مخلوقش را امضا می کند. اشتباه نشود، سیگار او افیونی برای الهام شعر نیست.شعرش منقلی نیست.احساس ناب انسانی است. شاید در پشت نگاه ژرفی که به سرخی گُل سیگارش می دوزد؛ به این فکر می کندکه:« من کجام؟ این جا کجاست؟!» جای چمانی در مدرسه و سر و کله زدن با بچه هایی که هر روز گستاخ تر و نسبت به درس و تحصیل بی انگیزه تر می شوند نیست.چمانی یک آدم خاص با توانایی های بسیار بالاست که باید خصوصیاتش را شناخت و او را دریافت و نهایت استفاده را از وجودش کرد. بارها در جمع همکاران به جد یا کنایه شنیده ام که گفته اند:« چمانی جای تو این جا نیست. اگر در هر جای دیگری از دنیا بودی بهتر و بیشتر قدر تو را می دانستند.» و من هم این حرف را قبول دارم. باید با او بنشینی و برخیزی تا پی ببری که چه گنج سر به مهری در کنارت داری و از مصاحبتش چه اطلاعات سودمندی عایدت می شود. چمانی تا حالا چندین کتاب و مقاله از زبان های انگلیسی و ترکی به فارسی ترجمه کرده و یک دیکشنری به چاپ رسانده است. در حال حاضر هم مشغول ترجمه ی کتاب « عجایب طبیعت» از انگلیسی به فارسی است. ترجمه هایش را معمولاً با مداد سیاه روی برگه های آ چهار می نویسد و کنار امضایش ساعت ترجمه را قید می کند و اغلب ساعت ها، ساعت های پایانی شب و نزدیک طلوع خورشید است. زین العابدین چمانی من و الهه ی الهام را قابل دانسته و سخاوتمندانه گاهی کارهایش را برای درج در وبلاگ، به من و شما هدیه می کند. از شما دعوت می کنم کارهایش را در وبلاگ ادبی الهه ی الهام دنبال کنید. به امید دیدار! یکشنبه 21 خرداد 1391 :: 19:49 :: نويسنده : elaheelham در مقطع دبیرستان که در س می خواندم،خردادماه را خیلی دوست داشتم.زود قضاوت کردی! بچه ی درسخوان و زرنگی هم نبودم. خردادماه را دوست داشتم زیرا نوید تعطیلات تابستانی را می داد.تابستان یعنی سفر به شهرستانی که آسمانش آبی، زمینش خاکی،آفتابش سوزان، هوایش پاک، دیوارهایش کاهگلی است و از همه مهم تر دیدار با پدربزرگی مهربان! پدربزرگی که دلش مانند حیاط خانه اش بزرگ و با صفا و معطر بود. مکتب نرفته بود ولی بیشتر از افرادی که به مکتب و مدرسه رفته بودند سواد داشت و حافظه اش پر از مثل و شعر و حکایت و داستان های عبرت آموز بود و از همه ی آموخته های خود برای تربیت فرزندان و نوه ها استفاده می کرد. روش تربیتی او به صورت غیر مستقیم بود. حقیقتش را بخواهید چند سال بعد منظور او را از نقل حکایت و داستان فهمیدم. یادم می آید روزی پیرمردی به در خانه پدربزرگ آمد و درخواست آب کرد. پدربزرگم به من گفت:«پسرم برو یک لیوان آب خنک از کلمن برای آقا ببر.» و من هم با احترام این کار را کردم. بعد از انجام این مأموریت، پدربزرگ با مهربانی گفت:«بیا بنشین روی قالیچه ی روی ایوان تا برایت حکایتی تعریف کنم» و بعد گفت:«یکی بود، یکی نبود.مردی تشنه که از بیابان می آمد و تازه به آبادی رسیده بود؛ با پسربچه ای برخورد کرد و به او گفت:«می توانی کمی برایم آب بیاوری؟» پسر گفت:«بله » و به سمت خانه رفت و بلافاصله برگشت و گفت:« آقا دوغ می خورید؟»مرد تشنه گفت:« البته! دوغ هم تشنگی ام را برطرف می کند.» پسر به خانه رفت و با ظرف بزرگ پر از دوغ برگشت و گفت:«بفرمایید دوغ!»مرد که حالا از دوغ سیراب شده بود پرسید:«آیا برای آوردن دوغ از مادرت اجازه گرفته ای؟»پسرک گفت:« آره، مادرم خودش گفت دوغ را ببر.»مرد پرسید:« مگر شما دوغ فروشی دارید؟» پسرک گفت:« نه آقا.» مرد با تعجب پرسید:«مگر خودتان دوغ را لازم نداشتید؟» پسرک خندید و گفت:«نخیر آقا.» مرد با تعجب بیشتر پرسید:« پس چرا..؟»پسرک گفت:« برای این که یک موش خیلی بزرگ توی ظرف دوغ افتاده بود.» مرد با شنیدن این حرف، ظرف سفالین دوغ را محکم به زمین کوبید و آن را شکست. پسر بچه در حالی که گریه کنان به طرف خانه می رفت فریاد می زد:«مادر مردی که برایش دوغ بردم، ظرف دوغ را شکست؛همان ظرفی که در آن به سگمان غذا می دادیم.» یاد همه ی کسانی که قاب شدند و رفتند روی سینه ی دیوار به خیر! به حال دیوار هم غبطه نمی خورم.اگردیوار قاب ها را در آغوش گرفته در عوض ما هم خاطرات خوب و قشنگشان را در قلبمان داریم. «دور شده و رفته هوا خاطره هامون فقط تو عکاسخونه مونده ردّ پاشون رهگذرا یکی یکی تو کوچه شدن گم خاطره شون سیاه و سفید مونده تو آلبوم...» رفیق شفیق الهه ی الهام:401
یکشنبه 21 خرداد 1391 :: 16:15 :: نويسنده : elaheelham
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند با سلام و تشکر از دوستانی که ما را در برگزاری این مسابقه یاری کرده اند به ویژه معاونت پرورشی و کارشناسی روابط عمومی اداره ی آموزش و پرورش چهاردانگه و فعالان انجمن ادبی «الهه ی الهام» نتیجه ی مسابقه به شرح ذیل اعلام می گردد: 1-شعر کلاسیک: مسعوده جمشیدی- حبیبی عدل نفیسه یعقوبی- دبیرستان بزرگسالان کوثر 2-شعر نو: محدثه عابدین پور- حبیبی عدل مسعود ارشد- علی بن ابیطالب 3-داستان کوتاه: مسعوده جمشیدی- حبیبی عدل جواد باباپور- علی بن ابیطالب 4-قطعه ی ادبی: فریدون عظیمی-علی بن ابیطالب و جایزه ویژه ی شعر ارزشی برای سه اثر به محمد صفایی از دبیرستان علی بن ابیطالب(ع) پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 12:43 :: نويسنده : elaheelham
... امّا این بار به جای معلم بازنشسته ای به کلاس می روم. به جای آقای منصور معارفی. بنده ی خدا سی سال خدمتش تمام شده و حالال می خواهد باز بنشیند و مرور کند سی یال گذشته را و اینده ای را که قبلاً تجسم و تصور می کرد برای خودش بسازد. مثل من که گذاشته ام برای وقتی که بازنشسته می شوم ،کنج دنجی پیدا کنم و آن قدر بخوانم و بنویسم که جبران چند سال کار در دو شیفت و سه شیفت بشود. وقتی سر کلاس دوم تجربی دبیرستان ... به عنوان دبیر دینی حاضر شدم؛ برای بچه ها از سجایا ی اخلاقی آقای معارفی حرف زدم و توضیح دادم که کمتر شغل و حرفه ایست که مثل معلمی عرضش بیشتر از طولش باشد. بچه ها به بلاهتم خندیدند که طول و عرض را نمی توانم تشخیص بدهم. اما حالی شان کردم که کسی مثل آقا منصور که پنجاه سال بیشتر سن ندارد سی سال در دو یا سه شیفت کار و خدمت کرده است و دانش آموزان را تعلیم داده و تربیت کرده است. یعنی حداقل شصست سال فقط کار کرده ا و شاید هم بیشتر! پس عرض و عِرض عمرش بیشتر از طول و درازای آن است. ومن همچنان امیدوار به دوره ی بازنشستگی و جستن کنج دنج و فراغتی برای خواندن و نوشتن. اگر غم نان بگذارد! به مناسبت روز معلم و تقدیم به آنانی که نان خواندن و نوشتن را در سفره ی زندگی ام گذاشته اند.
پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 12:40 :: نويسنده : elaheelham
شعریست در دلم
شعری که لفظ نیست، هوس نیست، ناله نیست شعری که آتش است شعری که می گدازد و می سوزدم مدام شعری که کینه است و خروش است و انتقام شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش شعریست در دلم شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود می خواهمش سرود و نتوانمش سرود شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی شعری که چون سکوت فرومانده بر لبی شعری که شوق زندگی و بیم مردن است شعری که نعره است و نهیب است و شیون است شعری که چون غرور، بلند است و سرکش است شعری که آتش است شعریست در دلم شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود شعری از آن چه هست... شعری از آن چه بود... نادر نادرپور-1323 پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 12:34 :: نويسنده : elaheelham ... این هم از مزایای معلمی است که موضوعات مورد علاقه ات را به عنوان تحقیق و پژوهش برای شاگردانت معین می کنی و از آن ها می خواهی که تهیه کنند و بیاورند.از وقتی که کیفیت سواد به کمیت نمره تبدیل شده، مرسوم شده که معلم ها برای دادن نمره مستمر به بهانه های گوناگون از قبیل تحقیق و پژوهش،کار عملی و فعالیت های خارج از درس و مدرسه به دانش آموزان نمره بدهند. امروز در میان انبوه به اصطلاح تحقیقات رسیده به دستم،«ده غزل از محمدعلی بهمنی» هم بود که دقایق فراغتم را پر کرد.شاید اگر از کسی که این پوشه را برایم آورده بخواهم که اسم محمدعلی بهمنی را پای تخته بنویسد، این طور بنویسد« موهمدالی بحمنی»! چون کافی نت ها زحمت جست و جو و چاپ و صحافی را برایشان می کشند و مبلغ ناچیزی در ازای این قبول زحمت و خدمت فرهنگی دریافت می کنند و دانش آموز و دانشجو بدون آنکه حتی نیم نگاهی به متن و محتوای تحقیق خود کند، آن را در شمایلی شکیل تحویل معلم می دهد و نمره اش را مطالبه می کند. به هر حال برای من بد نشد. ده غزل ناب از استاد را بار دیگر مرور کردم. برای دوستانم در انجمن و فضای مجازی بریده هایی از اشعار استاد را می نویسم تا چاشنی و مزه ی روزی امروزمان باشد و به امید آن که دوستانم پی گیر سروده های استاد باشند تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
مانده با چشمان من دودی به جای دودمانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم! پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 12:32 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|