|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
امروز بزرگداشت عارف بزرگیست که اقوام و ملل زیادی مدعی هستند که او هموطن آنهاست و البته اگر چنین باشد افتخار بزرگیست که نسیب مدعی می شود. به هر حال مولانا مولای همه ی ماست چه بلخی باشیم چه پارسی و چه قونوی. به هر حال قصد دارم یکی از زیباترین غزلیاتی را که تا حالا خوانده ام به دوستان خودم و دوستداران پیامبر شرق و اشراق حضرت مولوی تقدیم کنم. بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست شعر: مولانا تقدیمی از: حسن سلمانی دوشنبه 08 مهر 1392 :: 20:54 :: نويسنده : elaheelham "روزی نامش را بر ماسه ساحل نگاشتم " روزی نامش را بر ماسه ساحل نگاشتم اما موجی آمد و آنرا بزدود دگر بار آنرا برای دومین بار نوشتم اما جزر و مدی آمد و تلاشم را بر آب داد مرا ندا داد"بیهوده مرد! تلاشت بیهوده است می خواهی یک چیز از بین رفتنی را نامیرا کنی زیرا من نیز خود اینگونه فرو خواهم پاشید و نامم نیز اینگونه از خاطرت محو خواهد شد " گفتم :" اینگونه نیست بگذار کهین چیزها نیز پدید آیند و در گرد و غبار زمان محو شوند اما تو با نام و آوازه خواهی زیست شعر مرا حسن بی نظیر تو جاودانه خواهد کرد و در ملکوت نام زیبای باشکوهت را تحریر خواهد کرد با اینکه مرگ تمام دنیا را مقهور خویش ساخته عشقمان به حیات خود ادامه خواهد داد و زندگی دوباره را از سر خواهد گرفت ." شاعر :ادموند اسپنسر متوفی 1599میلادی مترجم :زین العابدین چمانی
چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 16:37 :: نويسنده : elaheelham "سوسماق عذابی" قلبین تئللرینی اورکله دیندیر، بال دان شیرین اولسون یازماق عذابی. یازماق عذابیدان داها چتیندیر یازماماق عذابی،سوسماق عذابی. قلبین فریادیندان ساچدا دن دوغور، داغلارین آهیندان دومان-چن دوغور، آغیر مصراعلارین یوکوندن دوغور شاعرین اوئزونو آسماق عذابی.
"عذاب سکوت " ساز قلبت را با دلت بنواز ، تا رنج نوشتن شیرین تر از شهد شود. بسی سخت تر از رنج نوشتن عذاب ننوشتن است ،رنج سکوت است. از فریاد قلب موی سپید می گردد، از آه کوه ها، غبار و مه برمی خیزد، عذاب خود به دار کشیدن شاعر همه از بار مصراع های سنگین است . مترجم :زین العابدین چمانی 1392/7/3 چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 14:07 :: نويسنده : elaheelham "آنجه من کشیده ام قلم نمی داند" این حرف ها شکوفه های منند عسلم را از این حرف ها گرفته ام روشنائی و حرارتم را از زغال گداخته کلمات گرفته ام هزار کوه و هزار دره دارد هزار مغاک و معبر دارد تمام جوهر و معنی کلامم را از چشم و نگاه بر گرفته ام. یارم نمی داند،دایه ام نیز نمی داند تنها اندرونم خبر دارد و عالم نیز نمی داند آنچه من کشیده ام قلم نیز نمی داند هر چه کشیده ام خود من کشیده ام. شعر:زلیم خان یعقوب مترجم:زین العابدین چمانی تاریخ ترجمه:1388/7/16 چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 13:20 :: نويسنده : elaheelham « برای مادیانم» ای تند و تیز و نجیب! علف های سبز می رویند سبز، جایی که تو می خرامیدی خشکسالی به سر رسید و پرندگان، همگی نغمه سر می دهند و تمامی جاده های بهاری تو را انتظار می کشند ای تند و تیز و نجیب و من با کلماتی این چنین ساده نرم و راحت از تو یاد می کنم حال آن که، تو چشم فرو بسته ای و گوش و ننیوشی آنچه از تو می گویم و سر بر نیاوری، از جایی که آرمیده ای و باز نکنی، چشمان تیره و کشیده ی خویش را ای تند و تیز و نجیب مادیان خوشتراش گام من بسان مه و روح، سپید چون ابر چه بگویم به سوار تو! آن که بیش از همه دلتنگ توست جز آن که،« هر زایشی را مرگیست و هر عشق را فراقیست.» مرگ، بگو من نمی دانم حیات: نیک دانستم. آن میل تاخت به پیش است که مرا به رقص می آورد صدای نمایش، مزه ی علف، میله ی فلزی لگام به او بگو آخرین بار چه کسی بر من سوار شد؟ مرگ هیچ چیز نیست مرگ اصلاً مزه ای ندارد! شعر: جودیس رایت مترجم: زین الابدین چمانی 15 فروردین 83 چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 13:00 :: نويسنده : elaheelham کتاب: صد سال تنهایی نویسنده: گابریل گارسیا مارکز مترجم: کیومرث پارسای تعدادصفحات: 560 صفحه
عجب اسم مسحور کننده ای!« صد سال تنهایی»!!! این رمان استثنایی، نوبل ادبیات سال 1982 را به خالقش هدیه کرد. کیومرث پارسای مترجم این کتاب در مقدمه نوشته است:« صد سال تنهایی، اگر برای صد سال و به تنهایی، جایزه ی نوبل ادبی را به خود اختصاص دهد، باز هم جامعه ی بشری به آن مدیون است.» کتاب حاضر ترجمه ایست از متن اسپانیایی و آخرین ویرایش که در سال 1999 صورت گرفته و توسط انتشارات« موندا دوری» به چاپ رسیده است. مارکز این داستان را در بیست فصل و در سبک رئالیسم جادویی و از زاویه دید سوم شخص( دانای کل) نوشته است. « خوزه آرکادیو بوئندیا» و همسرش «اورسولا» با گروهی چند نفره از نخستین کسانی هستند که از جایی دور دست به سرزمینی بکر و جادویی می رسند و در آنجا سکونت می کنند و اسمش را « دهکده ماکوندو» می گذارند. و داستان شش نسل خانواده بوئندیا با تإسیس ماکوندو شروع می شود و با زوال و نابودی آن در طی صد سال، پایان می پذیرد. دهکده ماکوندو، همان سرزمین بکر و شگفت انگیز به مرور و در گذر زمان و با ورود کولی ها، مصنوعات جدید و ساخت دست بشر، آمدن پدر روحانی و مذهب، آمدن کلانتر و نماینده حکومت مرکزی، طاعون بی خوابی، جنگهای متعدد، ورود فاحشه های خارجی، باران های سیل آسا و خشکسالی و گرد و غبار و... ماکوندو ی زیبا را از باکرگی خارج کرده و در نهایت محکوم به نابودی و محو شدن از روی زمین می کند. کتاب پر است از اسم های مشابه و تکراری که ممکن است خواننده کم حوصله را کلافه کند، اما قلم جادوگر مارکز به او اجازه نمی دهد که تا آن را تا آخر نخوانده به کناری بگذارد و کتاب دیگری را به دست بگیرد. اگر قرار باشد کسی به کتاب خوانیش ببالد و پز بدهد « صد سال تنهایی» و « گابریل گارسا مارکز» را باید در فهرست خاطراتش بیاورد. قسمت های زیبایی از کتاب: جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی . هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه سرافکندگی و خفت را ندارد . مردها چه قدر عجیبند ! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیش ها می گذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه می دهند . آنچه از تو ناراحتم می کند این است که همیشه درست آنچه را که نباید بگویی ، می گویی . ادبيات بهترين بازيچه اي است كه بشر اختراع كرده است تا مردم را مسخره كند . اولین آنها را بi درختی بستند و آخرین آنها طعمه ی مورچگان می شود. زن گذاشت تا اشك او تمام شود . با نوك انگشتان سر او را نوازش مي كرد و بدون اينكه او را وادار به اعتراف كند كه به خاطر عشق اشك مي ريزد ، فورا قديمي ترين گريه ي تاريخ بشر را شناخت . روزي كه قرار بشود بشري در كوپه ي درجه يك سفر كند ، ادبيات در واگن كالا ، دخل دنيا آمده است . درست در همان لحظه که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز نوشته ها را به پایان برساند، با طوفانی از نوع نوح، از روی کره ی خاکی محو و از خاطرات بشر زدوده خواهد شد و آنچه در نوشته ها آمده است، از ازی تا ابد دیگر تکرار نخواهد شد، زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره زمین نخواهند داشت.
حسن سلمانی سهشنبه 02 مهر 1392 :: 20:41 :: نويسنده : elaheelham دیدن هر بامداد، اتفاق ساده ای نیست. خوشایند است و تکرار ناپذیر، گنجشک ها بی خود شلوغش نمی کنند؛ حتماً خبرهایی است! مهر، ماه مهربانی ، ماه شکوفا شدن گل های پاییزی است که تولدشان را جشن می گیریم. دوستان خوبم: نیروانا جم" همکار وبلاگ الهه ی الهام" مهدی سلمانی" پسر عزیزم" محمد رادین جواهری" خواهرزاده شیرین زبان و دوست داشتنی ام" تولدتان مبارک!!! حسن سلمانی دوشنبه 01 مهر 1392 :: 20:21 :: نويسنده : elaheelham « برای نوه ی نوزادم...» کاترین عزیزم آینده ی تو، هیچگاه نمی تواند، گذشته ی مرا دریابد مرزهای مشترکمان، بسیار اندکند و سرزمین های داخلی مان، بسیار وسیع با این حال هنوز در پست گمرک نسیم های ملایم، آزادانه می وزند و آنچه تماماً بدان نیازمندیم شناخت یکدیگر است گرچه، روز وجود تو را بیدار خواهد کرد و تاریکی اقلیم وجود مرا فرا می گیرد برّ و بیابانِ اقلیم وجودت، کنون خفته در تاریکی ست و تبسم تو، سپیده دم بی ابر و صاف است. شاعر: ای.جی.اسکوئل مترجم: زین الابدین چمانی تاریخ ترجمه: فروردین 83 چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:50 :: نويسنده : elaheelham « مزار نوشته ی یک فرمانروای مستبد..» نوعی کمال؛ آنچه که به دنبالش بود و شعری که، می سرود می شد آسان فهمید او حماقت انسان را، همچون کف دستش می شناخت و به سپاه و ناوگان بسیار علاقه داشت وقتی که می خندید سناتورهای محترم، از خنده روده بر می شدند وقتی که می گریست، کودکان خردسال، در خیابان های بی دفاع، پرپر می شدند. شاعر: دبلیو.اچ.ادن انگلیسی مترجم: زین العابدین چمانی چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:41 :: نويسنده : elaheelham « پیران...» دست به زیر چانه و یه روی عصا گذارده پیران در گوشه و کنار بنشسته سینه پر از دوبیتی های پر مغز و نغز مردمی حکایت دل شکسته، بر گوشه ی شکسته می خوانند کتاب عمر، ورق می خورد دریاد و خاطرشان همسالانشان کوچ کرده اند جوانان، بر سر کار تک و تنها نشستن آخرین چاره ی کار در تنهایی و بی کسیِ بی امان زندگی تنها، چوبدستهایشان، دستگیرشان گشته آنها چشمهایشان را می بندند می اندیشند و می گذرانند زمان سپری گشته را، از مقابل چشمانشان نوک عصا، در زمین فرو می رود و حفره ایجاد می کند عمر ، بر آخرین حدّ خود، پافشاری می کند بگرفتنی او، ز دنیا، و بدهی اش به دنیا چه بوده است؟ پایان فکر و اندیشه عیان نیست چشمشان را به نوک عصا دوخته اند آنها ساعت ها چنین می نشینند فکر، آن کشتی که، سمت و سویش معلوم نیست، تلاش و تقلّا می کند اما به ساحل نمی رسد آنها با فهمیدن، پر و خالی می شوند به ناگاه گرهی، بر اول فکر و خیالشان می افتد کلاه چرمی بر سر، این نجیب مردان پیر پیکره ی اندیشه اند و تندیس تدبیر روزهای اول از خود می پرسیدم: آنها این قدر بیکار می نشینند، خسته و دلتنگ نمی شوند؟ برای رهایی از دلتنگی، کتاب می خواندم، گر به جای ایشان بودم. تو نگو هر عمر ، کتاب قطوری بوده است گر می خواهی بخوانی اش، چشمانت را ببند. آنها بیکار نبوده اند... بلکه در دل خویش، کتاب خویشتنِ خویش را می خوانده ، ورق می زده اند. شاعر: بختیار وهابزاده شاعر بزرگ جمهوری آذربایجان مترجم: زین العابدین چمانی تاریخ ترجمه: 4/5/88 چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:34 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|