|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
«دوبیتی» نرگس مست تو انگار شرابی دگر است حالم از دست تو انگار خرابی دگر است من شیدا چه کنم تا که شوم هاله ی دوست هاله ی وصل تو انگار سرابی دگر است غلامرضا حاجی محمد یکشنبه 09 مهر 1391 :: 12:44 :: نويسنده : elaheelham
«شنبه ی آخر»
امروز شنبه است. یک، شنبه ی عزیز دیگر... و شاید فقط همین یک، شنبه برایمان مانده باشد!
نمی دانم ما که نباشیم میز و نیمکت های خالی اینجا یادآور خنده های دوستانه و نقدهای کوبنده ی ما می شوند؟! یا نمی دانم بعد از ما کسی هست تا برای فضای خالی و سکوت کلاس، غزل های ناب حافظ را بخواند؟!
نمی دانم بعد از ما تخته ی بهاری کلاس- به قول یکی از خودِ ما- ،الهه ی الهام کدام دیوار و یا کدام پنجره می شود؟! و من یک چیز دیگر، یک چیز مهم دیگر را هیچ نمی دانم؛ بعد از این چند نفر یاد من و سلمانی و بچه ها می افتند و کدام یکی شان شاید با آن «توی همیشه غایب»شان، سری به اینجا، به روح من و قلب جامانده ی من می زنند؟! راستی درِ کلاس چند بار دیگر کوبیده می شود و چند نفر دیگر شاید شرمنده از تاخیرشان، پشت آن می ایستند؟!
و من این همه وقت چه قدر دلم می خواست فریاد بکشم و به شما – نه فقط توی همیشه غایب- بگویم دوستتان دارم و دلتنگتان می شوم؛ با همه ی حرف ها و شوخی هایی که شاید دلم را رنجانده باشد. و حالا هر کسی که هستی و می شناسمت و می شناسی ام می گویم:« بیایید دانه باشیم نه سیب.»
خدانگهدارتان باد ای همنشینان شنبه های گرمِ دوست داشتنی ام!
زهرا اروجلو
عضو انجمن ادبی الهه ی الهام
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:38 :: نويسنده : elaheelham
« حیله ی جنگل»
ترس در وجود زن رخنه کرده بود. لرز شدیدی به اندامش افتاده بود که باعث می شد خودش را سفت کند و پاهایش را بیشتر به هم بفشارد تا مرد متوجه لرزش او نشود.همانطور که روی نیمکت چوبی نشسته بود، دست هایش را میان پاها فرو برد و شانه ها را به سمت بالا کشید طوری که سرش میان آن ها قرار گرفت.
مرد پشت به زن در حالیکه آتش بخاری را با ریختن هیزم در آن می افروخت سعی داشت به خودش مسلط باشد و طوری وانمود کند که وجود سنگین زن را احساس نمی کند.
هر دو در تب و تاب بودند. بارش دانه های کریستالی برف از آسمان و سفیدپوش شدن زمین و درختان و کلبه ی کوچک میان جنگل، سرما، ترس و سکوت، اضطراب را زیادتر می کرد.
کلبه در حال گرم شدن بود و لرزش تن زن کمتر شده بود. آرزوی بودن در چنین جایی را سالیان زیادی با خودشان یدک کشیده بودند.
تنها، دور از تمام انسان ها، دور از بی عدالتی ها، دور از نیرنگ ها و ریاکاری ها، حال تنها درون کلبه ای تنها، در دل انبوهی از درخت، درختانی که سایه سار سبزشان را به یمن ورود این دو سفید پوشانده بودند تا رنگ آرامش و عشق را به آنان هدیه کنند. برای زیادی برای گفتن بود. هر کدام در انتظار شکسته شدن قفل سکوت توسط دیگری بودند. مرد بر روی صندلی چوبی کنار بخاری نشست. صدای جیرجیر صندلی بلند شد و برای لحظه ای سکوت شکسته شد.لحظات به سختی می گذشت. حالا رو به روی هم بودند. دیدار اول نبود ولی تازه تر از هر زمان می نمود.
طپش قلب ها تندتر شد. هیچ کدام جرات نگریستن در چهره ی دیگری را نداشتند. همه چیز مهیای گذراندن یک شب زیبا و به یادماندنی بود.
زن با خود می اندیشید می تواند در یک آن از جایش برخیزد و خود را در آغوش مرد رها کند. مرد در حالی که چشم هایش را بسته بود فکر کرد وقت آن است که نشان دهد تا چه حد از وجود معشوقه اش غرق در لذّت است. امّا هیچ کدام نتوانستند. گویی پاهایشان، دست هایشان، مغز و فکرشان یاری نمی کرد.
لحظه ها و ثانیه ها و دقیقه ها می گذشت. وضع به همان شکل باقی مانده بود. ناگاه طبیعت وحشی به ستوه آمد. درختان سر به فلک کشیده دست به دست هم تکانی به خودشاندادند که منجر به صدای مهیبی شد. برف ها با صدای وهم انگیز از روی شاخه ها بر روی زمین فرو ریختند و رعب و وحشتی در دل آنان به وجود آوردند طوری که وحشت زده از جایشان برخاستند و برای حفظ یکدیگر از آسیب، در آغوش هم قرار گرفتند. زن فریاد بلندی کشید و مرد با دست های قوی و نیرومندش او را همچون پرنده ای به زیر بال هایش گرفت و فشرد . زن آرام گرفت. غرش بیرون از کلبه فرو نشست و آرامش به جنگل بازگشت.
حیله ی جنگل گرفت و ...
زهرا محمدی
نویسنده ی رمان« کابوس»
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:36 :: نويسنده : elaheelham
« پوچی»
دخترک پوچی را به تمامی می خواست
او در آن وادی سرگردانی
در پی یافتن مقصودی
سر به بالین تماشا می رفت
آشیانش را
پر مرغان صداقت
سوی مرداب سبکباری ها
با چنان اندوهی
بی صدا می بردند
او دگر می دانست
مقصدش پوشالی است
تو خالی است
چهره اش را پوشاند
دست هایش گفتند:
«چهره می پوشانی؟
تو خودت خواسته ای
مقصدت پوچ شود
رهروت تار شود»
دخترک می گریید
و نمی دانست او
در سراپرده ی یک حسّ غریب
چشمه ای می جوشد
چشمه ای آبی رنگ
و صدایی در آن
دخترک را می خواند:
«باز کن چشمت را»
ولی افسوس که آن حسّ غریب
دخترک را آشفت
دخترک خسته و رنجور و غمین
پای در راه نهاد
با شتابی خالی
سوی گورستانی
جشن روییدن خود را در خاک
به تماشا بنشست.
نیروانا
دوست و همکار الهه ی الهام
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:34 :: نويسنده : elaheelham
« آشیان»
آشیانش را سیمرغ
بر فراز قلّه ای پهناور
چون نگینی خالی
به عبث ساخته بود.
او نمی دانست
آشیان ساختنش
چون تبی وهم آلود
چون حبابی خالی
در درون قفس تنگ تنش
به تلاطم بسته است
و در این تیرگی جانفرسا
دخترک گریان بود
او برای طپش قلب و تنش
پی جایی می گشت
پی یک بستر گرم
به عبث بود خیال خامش
توی یک جاده ی بی فردا
مقصد رهرو ما
چاله ای بود پُر از عقرب و مار
عقرب و مار برایش خواندند:
« آشیانت اینجاست»
دخترک قلبش را به تانی بگرفت
و برای طپش قلب و تنش
ضجّه ای نالان کرد
ضجّه اش را قلبش به تمامی بگرفت
و تمام قلبش
ضجّه ای شد خاموش
آشیان ساخته شد
عقرب و ما تنش را بردند
توی آن چاله ی تنگ
و رهایش کردند
سالیانی بگذشت
رهگذاری شادان
در شبی مهتابی
ناگهانی لغزید
استخوانی را دید
خنجرش را برداشت
استخوان خالی بود
استخوان چون تسبیح
گردن آویز وجودش گردید
وندایی مبهم
از درون تسبیح
رهرو شادان را توی یک قاب سیاه
به توجه واداشت.
دخترک می خندید
رهگذر گریان شد
قاب را هم برداشت
جامه دانش را نیز
با شتابی خالی
راه خود را کج کرد
دخترک می خندید
آشیان یافته بود.
نیروانا
دوست و همکار الهه ی الهام
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:28 :: نويسنده : elaheelham
معنی واژه نیروانا:
نیروانا کلمه ایست از زبان سانسکریت؛
1- طبق آیین بودا هر فرد انسان باید مراحلی را در اخلاق و سلوک بپیماید تا به مرحله ی کمال و «فنا» که بودا آن را نیروانا نامد برسد.
2- فرو نشاندن آتش نفس یعنی آن جنبه ی حیوانی معصیت خیز که به حکم«کارما» در سرشت بشر برای ادامه ی حیات موجودات است و همیشه انسان را زمین گیر می کند و این عمل به وسیله ی پرورش جنبه ی مخالف آن جنبه ی حیوانی صورت می گیرد.
فرهنگ معین
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:26 :: نويسنده : elaheelham
هوا بس ناجوانمردانه آلوده است
نه از بنزین
که از ظلم سیاه دشمن دژخیم و افسونگر
دلم بی پرواز می خواهد
دلم یک آسمان آبی بی باز می خواهد
نمی دانم چرا سیمرغ را مرغان نمی جویند
نمی دانم چرا از عطر آزادی دگر مرغان نمی گویند
هوا دلگیر دلگیر است
دلم آواز می خواهد
دلم یک نغمه ی لاهوتی دمساز می خواهد
نمی دانم چرا کز دین فقط رعب و ریا مانده
نمی دانم چرا در این فضای دینی حاکم
ریا هم رو سیا مانده؟!
خشنود آرام
دبیر زبان انگلیسی و مبلغ نماز و قرآن
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:24 :: نويسنده : elaheelham
آشنایی با ادبیات جهان
رابیندرانات تاگور
تاگور بزرگترین شاعر هندوستان معاصراست.او در شهر کلکته در یکی از متمولترین و فرهیخته ترین خانوادهای بنگال به دنیا امد.
پدرش دیبن درانات تاگور در نهضت براهمو ساماج چهره ای پیشتاز بود.
رابین درانات چهاردهمین فرزند خانواده بود.او در بین برادران،
خواهران و عموزادگان با استعدادش بالیدو نمو کرد.او تحت تعلیم
معلمان خصوصی بود.در سن هجده سالگی به بریتانیا کبیر رفت تا به تحصیل حقوق بپردازد.
در سال 1913تاگور به در یافت جایزه نوبل ادبیات به خاطر مجموعه اشعارش با عنوان گیتانجالی نائل شد.او همچنین شعری برای کنگره ملی هند سرودکه بعدها سرود ملی هند شد.سرود ملی بنگلادش با عنوان (أمار سونار بانگلا) نیز از سرودهای وئ است.
تاگور به زبان بنگالی به همان خوبی و قوت انگلیسی مینوشت.مجموعه اشعارش،داستانهایش،رمانها،نمایشنامه ها و مقالاتش بالغ بر26 جلد میشود.او همچنین بیش از بیست هزار ترانه نیز سروده است.پس از فوتش مردم خارج از هند این نابغه را فراموش کردند اما هنگامی که آثارش ترجمه شد نام واوازه اش در کشورهای غربی دوباره در سر زبانها افتاد.
او همچنین در نهضت ازادی هند شرکت جست.هم او بود که به گاندی لقب(ماهاتما)که به معنی(روح بزرگ)است را داد.
در سال 1901 مکتب جدید و بدیعی را در شانتین کتان تاسیس کرد که در حدود160کیلومتری شمال غربی کلکته واقع است.این مدرسه بعدها تبدیل به یک دانشگاه شد.
زین العابدین چمانی
شنبه 08 مهر 1391 :: 14:18 :: نويسنده : elaheelham
«گل خود شیفته»
حتماً برایتان پیش آمده که حادثه ای را پیش بینی کنید یا اتفاقی افتاده باشد و شما بگویید« می دانستم که این اتفاق می افتد.»یا به اصطلاح بگویید« به دلم افتاده بود.». این حس،کمابیش در وجود همه ی ما هست؛ شاید بشود آن را یکی از ودیعه های الهی بنامیم. بستگی دارد به این که آن را کشف کنیم و پرورشش بدهیم یا نسبت به آن بی تفاوت باشیم و سر به مهر رهایش کنیم؛ مثل خیلی از استعدادهای خدادادیمان که هرز می شود و به هدر می رود.
دانش آموز راهنمایی بودم و جادو شده ی تصویر و سینما! از میان همه ی هنرپیشه های زن آن روزها فقط یکی را می شناختم و قبولش داشتم. «سوسن تسلیمی» را می گویم. بیشترهم سن و سال های من او را با فاطمه بیوه ی شیخ حسن جوری در سریال سربداران می شناسند.همان طور که نقش آفرینی اش را در فیلم های « باشو، غریبه ی کوچک» و« شاید وقتی دیگر» استاد بیضایی تماشا می کردم؛ به دلم افتاده بود که « نمی ماند» و نماند و رفت. حرف از مرگ و میر نیست. حرف اینجاست که کسانی که دوستشان داریم و شاید بدون این که بدانند که چه قدر برایمان مهمّند، ترکمان می کنند.
کاری هم به دلیلش ندارم. می توانند هزار و یک دلیل برای نماندن و رفتنشان بیاورند. خیلی ها می روند؛ نخبه ها، مغزها، دانشمندها، دانش منگ ها،خان ها، خائن ها، قلم به مزدها، وطن فروش ها و تن فروش ها! امّا، ما عوام که همه را نمی شناسیم و نمی دانیم و چه می دانیم که فلان متخصّص و بهمان فوق تخصّص و چنان فوق دکترای کدام رشته و مهارت چرا رفت و کجا رفت. ما عقلمان به چشممان است و آن هایی را که بیشتر می بینیم، می شناسیم و آن ها هستند که برایمان مهم می شوند.
این حس بار دیگر وقتی صدای خواننده ی « دهاتی» را گوش می کردم به سراغم آمد؛ بیشتر هنگامی که صدا و تصویر خودش و سازهایش را یک جا روی پرده ی عریض و جادویی سینما دیدم به دلم افتاد که«شادمهر عقیلی» که برای جوان های آن روز حکم نابغه و ناجی موسیقی« روز» را داشت، بعد از « پَرِ پرواز» خواهد پرید و دیدیم که پرید.
وقتی در کلاس هایم شعر« سفر به خیر» دکتر شفیعی کدکنی را برای دانش آموزانم می خواندم، از اولین سال های معلمی ام تا وقتی که بالاخره بعضی از روزنامه ها تیتر کردند «سفرت به خیر امّا...» دلم گواهی می داد که استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی ما هم خواهد رفت و دیدیم که رفت« به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرا»یش.
مرحوم رسول ملاقلی پور در یک برنامه ی تلوزیونی درباره ی هنرپیشه ی نقش مادر فیلمش« میم مثل مادر» را ستایش می کرد و می گفت برای آن که حسّ مادر درمانده و فداکار را به تماشاچی منتقل کند حاضر نشده است با سنگ یا چیز دیگری شیشه ی حمام را بشکند و فرزندش را نجات بدهد بلکه با مشت به شیشه کوبیده و دستش زخمی شده است ، طوری که مجبور شده اند دستش را بخیه کنند. امّا صحنه درآمده بود، طبیعیِ طبیعی! آن وقت هم به دلم افتاد که « گلشیفته» هم رفتنی است. تا بازی درخشانش در« سنتوری» این حس تردیدم را به یقین تبدیل کرد.
سوسن تسلیمی در آن طرف دنیا به چه کاری مشغول شد؟ نمدانم! شادمهر چه طور در غربت زندگی می کند؟ بی خبرم! دکتر شفیعی کدکنی چه می کند؟ نمی دانم! و یا گلشیفته فراهانی...؟...! امّا گاهی خبری به ما می رسد که آسمان دلمان را تیره و تار می کند و حالمان را می گیرد.صحبت از ظرفیت های اخلاقی افراد نیست. صحبت از جوّ حاکم بر عرصه ی ادب و هنر هم نیست. حتی نمی خواهم بگویم که یک «هرکس» ایرانی فارس زبان به چه درد «هیچ کس» غیر فارسی زبان ها می خورد جز این که آلت دست غریبه ها بشود و آبرو و غرور شرقی را لگد مال نیرنگ غربی ها کند و آب خودی را به آسیاب غیر بریزد.
یکی از نمایندگان مجلس در دوره های پیشین می گفت:« من که از بدنه ی حکومتم؛ منی که نماینده و وکیل مردم در مجلسم؛ منی نان این ملت و حکومت را می خورم؛ چرا باید پسرم بگوید همه چیزمان بفروشیم و برویم خارج؟ چرا؟» و این یک چرای خیلی بزرگ در زندگی ما ایرانی ها شده است. «چرا»یی که « زیرا» های مختلف و متفاوتی را به دنبال دارد و البته نتیجه ی تمام این چراها و زیراها این است که ما مردم بی ظرفیت و خودپسندی هستیم و تنها به خودمان فکر می کنیم نه به جمع و جامعه. منِ نوعی به عنوان شاعر، نویسنده، بازیگر، موسیقیدان، فیلمساز، مخترع، پزشک ودانشمند و... و هم عرف و جامعه که افکار مرا برنمی تابد و هم حکومت خودخواه که نمی خواهد صدایی غیر از صدای خودش را بشنود. البته این خاصیت تمام حاکمانی است که تا به حال به ما حکم رانده و بر ما حکومت کرده اند. واین ها شده جزیی از ویژگی های اخلاقی ما ایرانی ها.
کسی مثل گلشیفته که افتخار برنده شده در چنین جشنواره ی داخلی و خارجی را در کارنامهی هنری اش دارد؛ به ایفای نقشی می پردازد که خیلی از هنرپیشه های معلومالحال هالیوودی به آن تن نمی دهند و اندام برهنه ی خود را به نمایش جهانی می گذارد تا... تا چه چیزی را ثابت کند؟!
آیا اگر این هایی که شمردیم و مشتی از خروارها ایرانی بیرون از ایرانند، پیش ما می ماندند و نمی رفتند، محبوب تر و موفق تر نمی شدند؟ حیف نیست که این جوری که خیلی هم ناجور است، شده است؟! معلوم است که دیگر «قدر یکدیگر را » نمی دانیم. نه ستاره ها قدر مردم را و نه ...
ما هر کدام برای خودمان – ماشاءالله- «گل خود شیفته» ای شده ایم که دیگران را علف هرز و « خس و خاشاک» می بینیم و آنها را نمی پسندیم و نمی پذیریم. کاشکی چشم هایمان را بشوییم و جور دیگر به اطرافمان نگاه کنیم! به کسانیکه دوستمان هستند. آیا دلتان نمی لرزد؟ آیا به دلتان نمی افتد که یکی از همین روزها، کسانی که برایمان مهم و عزیزند، ممکن است از پیشمان بروند و با دیگران باده ی مستانه بزنند؟ دور از جنابتان، فقط سفر مرگ است که چاره ای ندارد...
سهشنبه 04 مهر 1391 :: 14:38 :: نويسنده : elaheelham
توجه: دیدار کنندگان عزیز لطفاً مطالب« دیروز، امروز و فردا » را به همین ترتیب مطالعه فرمایید.
فردای ما عصر فراموشی هاست. عصر تنهایی است. عصری که مردم حصاری به وسعت زندگیشان به دور خود می کشند. عصر دویدن ها و سخت رسیدن هاست. عصر آسایشگاه، بیمارستان، تیمارستان و افسردگی.
این روزها و فردا، عصر جاده سازی و دور شدن هاست. عصر خریدن ماشین های مدل بالا و گم شدن در همین جاده هاست. آدم ها آنقدر رفته اند که گم کرده اند خود را، دیگران را، راه را، این روزها حال کسی خوب نیست.
الهه ی الهام از تو می خواهم به عنوان یک دوست شفیق، عزیز و ادیب دیروز، امروز و فردای خودم می خواهم به همه ی انسان های کره ی خاکی بگویی : آدم ها با همین روابط ساده ی اجتماعی زنده اند. محتاج به گفتن ها و شنیدن ها هستند. تا کی می خواهند خودشان را پشت مانیتود و موبایل گم کنند و گول بزنند. آدم ها به دیدن و دیدار یکدیگر نیاز دارند. حس تنهایی، آدم های امروز را می بلعد!
***
توضیح: مطالب سه گانه ای که با عنوان دیروز، امروز و فردا در« الهه ی الهام» آمده ،خلاصه ایست از مقاله ی « منو رها کن از این حس تنهایی» به قلم آقای احمد محمد تبریزی که در تاریخ 24 تیرماه 91 در روزنامه ی همشهری چاپ شده بود و دوست باوفای ما«401» آن را برای الهه ی الهام و دوستانش ارسال کرده است. همچنان چشم به راه هدایای 401 هستیم.
یکشنبه 02 مهر 1391 :: 09:35 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|