|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
کنار پلک همین پنجره، نگاه کبود عاطفه اسکندری چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 14:33 :: نويسنده : elaheelham
حالا تو هم وصیت کرده ای
رگ های دستت را به رودخانه ها پیوند بزنند و ژنتیک لبخندت را به باغهای پسته اهدا کنند لااقل کفشهایت را از پشت در بردار نمی خواهم ستاره های زمین خورده ی هالیوود با کفشهای پاشنه بلند تو از زمین بلند شوند...! محمود غیاثی چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 14:23 :: نويسنده : elaheelham « آدینه» آدینه را به نام تو آغاز می کنم در آسمان یاد تو پرواز می کنم چنگ دلم به نغمه ی تو کوک می شود آنگاه شور و شعر و نوا ساز می کنم آدینه قفل قهر به دل می زنم ولی تنها به روی ماه تو در باز می کنم تا می رسی هوای پریدن خوش است چون احساس همنشینی شهباز می کنم زنجیروار می رود آدینه ها ولی با این امید، عمر خود ایجاز می کنم تا لحظه ی رهایی ایران ز بند جور با شعر و امید و عاطفه، آواز می کنم «خادم» غم زمانه به دل داشت، زین سبب من نیز شکوه و گله آغاز می کنم. شعر: جلیل مظفری تقدیم به : مجید خادم سهشنبه 07 خرداد 1392 :: 16:07 :: نويسنده : elaheelham «دیدار به قیامت» دیدار به قیامت ای تمام وهم ها، دروغ ها ای تمام لحظه های عشق دار روزها مرداب قیری جرم صدف شدن ای هر آنچه نیست ها مرا رها کنید مرا رها کنید... مرا رها کنید از بلور تیره ی سکوت ها! میترا اخلاقی
دوشنبه 06 خرداد 1392 :: 11:33 :: نويسنده : elaheelham « بـــــــــــــــاران»
شنبه 04 خرداد 1392 :: 09:11 :: نويسنده : elaheelham
شنبه 04 خرداد 1392 :: 09:06 :: نويسنده : elaheelham یک روز یه ترکه...
چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:10 :: نويسنده : elaheelham «دايره اي به مساحت زندگی»
مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماه ها پيش شنيده بودند. زمين ها را مي خريد. خانه ها را ويران مي کرد و ساختمان هايي مدرن بر آن ها بنا مي کرد. پيشنهادهايش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه مي کرد. روستاها يکي پس از ديگري به دست او ويران شده بود. نوعي حرص عجيبی داشت. حرص براي زمين خواري... همه مي دانستند که پيشنهادهاي مالي جذابش، اين روستا را نيز نابود خواهد کرد. *** کدخدا آمد. روبروي مرد ايستاد. مرد در حالي که به دامنه ی کوه خيره شده بود گفت: کدخدا! همه اين املاک را با هم چند مي فروشي؟ کدخدا سکوتي کرد و گفت: در ده ما زمين مجاني است. سنت اين است که خريدار، محيط زمين را پياده مي رود و به نقطه اول باز مي گردد. هر آنچه پيموده به او واگذار مي شود. مرد ملاک گفت: مرا مسخره مي کني؟ کدخدا گفت: ما نسل هاست به اين شيوه زمين مي فروشيم. *** مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتي راه رفت. گاهي با خود فکر مي کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه مي شد که چند گامي بيشتر برود و زميني بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپايه را پيمود... غروب بود. روستاييان و کدخدا در انتظار بودند. سايه اي از دور نمايان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاييان نزديک مي شد. زماني که به کدخدا رسيد، نمي توانست بايستد. زانو زد. حتي نمي توانست حرف بزند. بر روي زمين دراز کشيد و جان داد. نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپايه ها، خيره مانده بود. کوهپايه هايي که ديگر از آن او نبودند... لئوتولستوي چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:07 :: نويسنده : elaheelham « بى اعتنايى يار، آسانتر از محروميت از ديدارش» هدیه : 401 چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:00 :: نويسنده : elaheelham « وفای به سوگند» گرد آوری : 401 چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 08:53 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||||
|
|
|||||