الهه ی الهام
انجمن ادبی

 کنار پلک همین پنجره، نگاه کبود
خیال ساده تو، من، شبی که عاشق بود!
مرور می کنم آن روزهای زیبا را
و شادی تو و آن چشمهای عشق آلود
همینکه خواستم بگویم:"بی تو می میرم"
تو گفتی که میآیی دوباره، زود زود
به روی شانه من سر نهادی و گفتی:
"من عاشقم، ندانند مردمان حسود!"
نشان داغ لبت روی دستهای من است
دل تو یک شبه صد سال راه را پیمود
...
و ماه کامل امشب، برو ببین در آن
نگاه دخترکی را که بی تو غمگین بود.

عاطفه اسکندری

چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 14:33 :: نويسنده : elaheelham

 تقدیم به عسل بدیعی

 

حالا تو هم وصیت کرده ای

 

رگ های دستت را

به رودخانه ها پیوند بزنند

و ژنتیک لبخندت را

به باغهای پسته اهدا کنند

لااقل کفشهایت را از پشت در بردار

نمی خواهم ستاره های زمین خورده ی هالیوود

با کفشهای پاشنه بلند تو از زمین بلند شوند...!

                                                                                            محمود غیاثی

 
چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 14:23 :: نويسنده : elaheelham

 « آدینه»

آدینه را به نام تو آغاز می کنم

در آسمان یاد تو پرواز می کنم

چنگ دلم به نغمه ی تو کوک می شود

آنگاه شور  و شعر و نوا ساز می کنم

آدینه قفل قهر به دل می زنم ولی

تنها به روی ماه تو در باز می کنم

تا می رسی هوای پریدن خوش است چون

احساس همنشینی شهباز می کنم

زنجیروار می رود آدینه ها ولی

با این امید، عمر خود ایجاز می کنم

تا لحظه ی رهایی ایران ز بند جور

با شعر و امید و عاطفه، آواز می کنم

«خادم» غم زمانه به دل داشت، زین سبب

من نیز شکوه و گله آغاز می کنم.

شعر: جلیل مظفری

تقدیم به : مجید خادم

سه‌شنبه 07 خرداد 1392 :: 16:07 :: نويسنده : elaheelham

«دیدار به قیامت»

دیدار به قیامت ای تمام وهم ها، دروغ ها

ای تمام لحظه های عشق دار روزها

مرداب قیری جرم صدف شدن

ای هر آنچه نیست ها

مرا رها کنید

مرا رها کنید...

مرا رها کنید از بلور تیره ی سکوت ها!

میترا اخلاقی

 

دوشنبه 06 خرداد 1392 :: 11:33 :: نويسنده : elaheelham

« بـــــــــــــــاران»


عجب ابهتی داری باران!

وقتی می آیی

همه چیز عوض می شود

شیشه ها از خوشحالی تب می کنند

آدم ها از خجالت خیس می شوند

سایه ها گوشه ای می نشینند

خورشید هم انگار خیال بازی به سرش می زند .

وتو مغرور تر از همیشه

فقط می آیی

زندگی می بخشی

ومیروی...!



محدثه عابدین پور

شنبه 04 خرداد 1392 :: 09:11 :: نويسنده : elaheelham

 


«وداع باحبیبی عدل»

این روزها کمتر فرصت نوشتن می یابم یعنی آنچه می نویسم نه آن چیزی ست که زاده ذهن خودم وازجنس من باشد ،اما نیرویی که امروز مرا به سوی یار دیرینه ام-نوشتن-می کشاند حس عجیبی ست که دمی هم رهایم نمی کند،امروز دلم جور دیگری گرفته است،طعم دلتنگی ام انگارباهمیشه فرق دارد.

احساس مسافری را دارم که زیرآسمان ملتهب تنگ غروب، لحظه ای می ایستد، کوله بار تنهایی اش راروی دوشش جابه جا می کند وبرای آخرین بارنگاهش را به دردهکده ی پشت سرش وام می دهد. دهکده ای که خورشیدش اول هرمهر، طلوعی روشن داشت همان طلوع ممتدی که امروز به غروب می نشیند.

دهکده ی گذار کردنی من، زادگاه باورها وپرورشگاه اندیشه هایم ، مدرسه ام بود، حبیبی عدل، نامی که به تعداد طیف های رنگین کمان برایم معنادارد.

ازاول باری که از پله های سکویش بالا رفتم به اندازه روزهای عمریک کودک هفت ساله می گذرد وحالا که به پایان این راه رسیده ام ، بیش از پیش هرلحظه ازعمرکودک خاطره هایم را دوست می دارم. لحظه هایی، گاه دیرپا وناگذشتنی وگاه چنان که برق وباد، زود رفتنی پرازاحساس خوب! صاف کردن صف های مشوّش، ترس کودکانه از تاخیر و کسرنمره از انضباط، لرزش نامنظم خودکارروی برگه ی سفید امتحان، دلشوره های شیرین روزکارنامه گرفتن...

لحظه هایی پرازثانیه های آفتابی از گرمی تبسّم دوستان ناب. ثانیه هایی گاه آماس کرده از عطر مسیحایی خاک و منی که دوباره صدای مرتعش معلم را لابه لای ترنّم زلال باران گم می کردم.

حبیبی عدل، مدرسه خاطره های خیسم، دشمن امید های به خواب رفته ام، افق بخش دیده های کوچکم و گاه پناه بی پناهی هایم؛ به سان عادتی بود که از تکرار هر روزش تازگی ها می یافتم، وحالا که می دانم به زودی ترکش خواهم گفت، باز دیگر بار با دنیا غریبی می کنم و وهم هزار راه نارفته و هزار رنج ناکشیده ی پیش رو ناشکیبم می کند. گویی به برگ برگ درختانش، به وسعت عمودی آسمانش، و خلوت خاموش صبحگاهانش تعلق خاطر دارم، ودین دار تک تک آدم هایش هستم، آدم هایی که نوید بخش افق های تابناک برایم بودند وراه گشای بی راهه رفتن هایم. آدم هایی که بی آنکه شکسته بالی ام را به رویم آورند به من پرواز آموختند، ودر پهنه ی کوچک باغچه ی بی ثمر باورم ، دانه ی عشق و مهربانی کاشتند، که امروز دانه دانه جوانه می زنند تا فردا وفرداهای فردا نهال شوند، بار دهند وسفره گرسنگان امید وسایبان خستگان راه های نا تمام باشند.

حالاازصمیم قلب سپاسگزار هر باغبانم هستم و فقط امید دارم که توانسته باشم دانش آموز خوبی برای مدرسه ام بوده باشم ودر ذهن هر ذرّه از پیکرش یادی خوب از خود به یادگار گذاشته باشم . نمی دانم ، شاید همان دختری که نیمه های پاییز هشتاد وپنج، باد درسر پا به این دنیای پر جوش خروش گذاشته بود حالا در پایان بهار نود ودو با توشه ای مملو از علم وتجربه ، یاد وخاطره ، با این وادی آشنا وداع گوید، وشاید در روزگاری دور یا نزدیک ، آجرهای به ردیف نشسته ی روی دیوار رو بروی باغچه برای گنجشک های روی درخت، داستان دختری را بگویند که روزگاری با آن ها می زیسته، ازاینکه سنگ صبور غصه هایش و رفیق های خاموش دنیای تنهایی اش بودند بگویند واز این که چقدر آن هارا دوست می داشته که حتی شعر های همیشه ناتمامش را اول بار در گوش آن ها زمزمه می کرده ومشتاقانه برایشان از پیوند نازک میان باد و قاصدک می گفته و از عصمت دامان جاده های پا نخورده برفی وبرق نگاه پنجره های خیس چشم به هنگامه رسیدن پیغام آسمان به زمین...

وکاش بدانند او هرجا که باشد همچنان همیشه به یادشان خواهد بود و دوست شان خواهد داشت ،مگر این که نباشد...!

« ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من

ای حسرت روزهای شیرین در من

بی مهری انسان معاصر در توست

تنهایی انسان نخستین در من!»

مسعوده جمشیدی

شنبه 04 خرداد 1392 :: 09:06 :: نويسنده : elaheelham

 یک روز یه ترکه...


اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم



یه روز یه رشتیه..

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.



یه روز یه لره...

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛

ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد



یه روز یه قزوینی یه...

به نام علامه دهخدا ؛

از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد



یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!!



و اینجوری شادیم

این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.

چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:10 :: نويسنده : elaheelham

 «دايره اي به مساحت زندگی»

 


مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماه ها پيش شنيده بودند. زمين ها را مي خريد. خانه ها را ويران مي کرد و ساختمان هايي مدرن بر آن ها بنا مي کرد.

پيشنهادهايش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه مي کرد. روستاها يکي پس از ديگري به دست او ويران شده بود. نوعي حرص عجيبی داشت. حرص براي زمين خواري...

همه مي دانستند که پيشنهادهاي مالي جذابش، اين روستا را نيز نابود خواهد کرد.

***

کدخدا آمد. روبروي مرد ايستاد. مرد در حالي که به دامنه ی کوه خيره شده بود گفت: کدخدا! همه اين املاک را با هم چند مي فروشي؟

کدخدا سکوتي کرد و گفت: در ده ما زمين مجاني است. سنت اين است که خريدار، محيط زمين را پياده مي رود و به نقطه اول باز مي گردد. هر آنچه پيموده به او واگذار مي شود.

مرد ملاک گفت: مرا مسخره مي کني؟

کدخدا گفت: ما نسل هاست به اين شيوه زمين مي فروشيم.

***

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتي راه رفت. گاهي با خود فکر مي کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه مي شد که چند گامي بيشتر برود و زميني بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپايه را پيمود...

غروب بود. روستاييان و کدخدا در انتظار بودند. سايه اي از دور نمايان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاييان نزديک مي شد.

زماني که به کدخدا رسيد، نمي توانست بايستد. زانو زد. حتي نمي توانست حرف بزند. بر روي زمين دراز کشيد و جان داد.

نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپايه ها، خيره مانده بود.

کوهپايه هايي که ديگر از آن او نبودند...

لئوتولستوي

هدیه: محمد بوتیماز 

چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:07 :: نويسنده : elaheelham

 « بى اعتنايى يار، آسانتر از محروميت از ديدارش» 

دانشمندى را ديدم كه به محنت عشق زيبارويى گرفتار گشته است ، و راز اين عشق ، فاش شده است ، از اين رو بسيار ستم مى كشيد و تحمل مى كرد، يكبار از روى مهربانى به او گفتم : ((بخوبى مى دانم كه از تو در رابطه با آن محبوب كار ناپسندى سر نزده ، و لغزشى ننموده اى ، در عين حال براى دانشمندان شايسته نيست كه خود را در معرض تهمت مردم قرار دهند و در نتيجه از ناحيه بى ادبان ، جفا بكشند و به زحمت بيفتند.))

به من چنين پاسخ داد: ((اى دوست مرا در اين حال ، سرزنش نكن ، كه در اين مورد چنانكه صلاح دانسته اى ، بسيار فكر كرده ام ، ولى صبر در برابر قهر و بى اعتنايى يار، آسانتر از صبر به خاطر محروم شدن از ديدار جمال او است ، حكماى فرزانه گويند: ((رنج فراق بردن آسانتر از فرو خواباندن چشم از ديدار يار است .))

هر كه بى او به سر نشايد برد

گر جفايى كند ببايد برد

روزى ، از دست گفتمش زنهار

چند از آن روز گفتم استغفار

نكند دوست زينهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند

ور به قهرم براند او داند 

هدیه : 401

چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 09:00 :: نويسنده : elaheelham

« وفای به سوگند»


پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد ،او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمي دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم .

پدر با عصبانيت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو مي توانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا مي مرد چه کار مي کردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده مي گويم از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم، شفادهنده يکی از اسم های خداوند است ، پزشک نمي تواند عمر را افزايش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا .

پدر زمزمه کرد: «نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است «

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد

و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالي که بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد.

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سوال کنم؟

پرستار درحالي که اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.

هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نمي دانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان مي گذرد يا آنان در چه شرايطی هستند.

گرد آوری : 401




چهارشنبه 01 خرداد 1392 :: 08:53 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران