الهه ی الهام
انجمن ادبی

 در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق همآغوشی نیست

مهر تو اگر به هست ما افتاده

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:23 :: نويسنده : elaheelham

  

آرزویم این است:

نتراود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد.

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز؛

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی.

عاشق آن که تو را می خواهد؛

و به لبخند تو از خویش رها می گردد،

و تو را دوست بدارد،

به همان اندازه که دلت می خواهد!

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:22 :: نويسنده : elaheelham

 امام باقر(ع):

هیچ بنده ای به کیفری بزرگ تر از سختدلی کیفر نشد!

خدا بنده

 

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:21 :: نويسنده : elaheelham

 در لحظه های شادی خدا را ستایش کن.

در لحظه های آرامش خدا را جستجو کن.

در لحظه های دردآور به خدا اعتماد کن.

و در تمام لحظه ها خدا را شکر کن.

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:20 :: نويسنده : elaheelham

 کنفسیوس:

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی، چون برگی زرد یا سیبی سرخ!

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:18 :: نويسنده : elaheelham

 بهتر است ثروتمند زندگی کنیم؛ تا اینکه ثروتمند بمیریم!

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:16 :: نويسنده : elaheelham

 عکس های قشنگ دلیل بر زیبایی تو نیست،

ساخته ی دست عکاس است.

درونت را زیبا کن تا مدیون هیچ عکاسی نباشی!

نیروانا جم

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:14 :: نويسنده : elaheelham

 غزالی چشم جادوی تو باشد

وفا در هر زمان خوی تو باشد

ثبوت این دل حیران و عاشق

ز دیدار گل روی تو باشد

روا باشد فدا سازم سر و جان

اشاره گر ز ابروی تو باشد

غلام حلقه در گوش تو باشم

به هر دم منزلم کوی تو باشد

بنوشانید وقت رفتن ما

از آن آبی که از جوی تو باشد

«حفی» اوصاف خوب تو بیانگر

که آن هم خلق نیکوی تو باشد

شعر:حاج عبدالحمید کروخی هروی- شاعر معاصر افغانی

هدیه:عزیر جمشیدی

پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:10 :: نويسنده : elaheelham

 

«پریا...»

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:02 :: نويسنده : elaheelham

 

«کتیبه...»

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم


ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 14:56 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید