الهه ی الهام
انجمن ادبی

 چه کوتاه بود و مختصر؛

مرگ!

نیروانا جم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 15:54 :: نويسنده : elaheelham

 حسین پناهی:

پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر

خوشبختانه باران ارث پدری هیچ کس نیست...

سمیرا میرزجانی

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 12:43 :: نويسنده : elaheelham

 «از...»

از گنجینه ابری را بیرون می کشم

نامش را می پرسم

سکوت می کند

پرنده ها در نور پاییز

جان باخته اند

خبر ندارند.


یارم!

از خواب برخیز

سراسر شب را

باید زنده بمانیم

فرسوده و آرام

سراغ عصا را می گیرم

چه روزهایی

که در گندمزار می دویدیم!

احمدرضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 09:30 :: نويسنده : elaheelham

 «از...»

از گنجینه ابری را بیرون می کشم

نامش را می پرسم

سکوت می کند

پرنده ها در نور پاییز

جان باخته اند

خبر ندارند.


یارم!

از خواب برخیز

سراسر شب را

باید زنده بمانیم

فرسوده و آرام

سراغ عصا را می گیرم

چه روزهایی

که در گندمزار می دویدیم!

احمدرضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 09:30 :: نويسنده : elaheelham

 «پوشیده»

پوشیده و آسان 

به تو می پیوستم

هنگام که یک قطره باران

بر ملافه های کهنه می چکید

و معنی دریا می داد

برگ چنان، برگ آسا

آسمان چنان، آسمان آسا

بر سرم می ریخت 

که از آن زن

که از آن مرد

که در باران گم شدند

فقط یک چتر به یادگار داشتم.


باران دیگر نمی بارید.

امدرضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 09:23 :: نويسنده : elaheelham

 زخم زبان که می زنی،مردانه بزن.

جانانه بزن، جایی بزن که امید همه را از برگشت دوباره ات نا امید کنی.

یا نزن؛ یا کاری بزن.

نیروانا جم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 08:02 :: نويسنده : elaheelham

 دیگر هیچ مزرعه ای را به امید مترسک زیر کشت نخواهم برد،

زیرا به چشم خود دیدم که یک آسمان کلاغ 

زیر چتر مترسک

بارش باران را به ریشخند نشسته بودند...!

نیروانا جم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 07:59 :: نويسنده : elaheelham

 در دنیایی که برای یک تکه سیب، تمام بهشتیان زمینگیر شده اند؛

چه انتظار غریبی است،

عدالت...!

نیروانا جم

چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 07:55 :: نويسنده : elaheelham

 

 

سه‌شنبه 23 آبان 1391 :: 12:54 :: نويسنده : elaheelham

 «دلکم...!»

درد خود را خودت بِکِش

در هر جا از آن سخن مگو

دلکم!

روی درد را باز مکن

پرده دریده می شود

دلکم

هی خود خوری می کردی

«نمی توانم صبر کنم» می گفتی

هم در خیر و هم اندر شر

نیک سخن بگو ، نیک بشنو

ارزش هر لحظه را بدان

بهای جان را بدار

ارزش دنیا را

فقط در زر و سیم مگرد

پخته خواهد کرد آشش را

تکان خواهد داد سرش را

بینداز این تاس نردش را

هیچ کرم و سخاوتی نیست زرش را

آرزوها را جانی است

جان را خون جوشانی است

درمان هزاران درد

نهفته اندر

یک قطره خوی سرد

ای دلکم!

خودت دوای دردت باش

خودت کاشانه ات را بساز

خودت آهنگ خویش را بنواز

این سیم و این پرده

دلکم!

بگری تا چشمانت پر آب می شوند

تا زرد و بیتاب می شوند

خادم و رعیت رادمرد شدن

به از 

خان و ارباب نامرد شدن

ای دلکم!

شعر از: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

 

سه‌شنبه 23 آبان 1391 :: 12:46 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید