|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
آفتاب که می تابد، پرنده که می خواند، نسیم که می وزد، با خودم می گویم؛ حتماً حال شما خوب است که جهان این همه زیباست! شاد باشید! حسین زاده چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:32 :: نويسنده : elaheelham در زندگی آموختم؛ هر گاه خانه ای از برف ساختم، هرگز برای آب شدنش نگریم! نیروانا جم چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:30 :: نويسنده : elaheelham همان قدر باش که برای تو هستند، بیشتر که باشی، باعث سوء تفاهم می شود. نیروانا جم چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:28 :: نويسنده : elaheelham
« چه خیال ها!؟»
برعكس سي سال خدمت دولتي اش كه مثل خيلي از آدم هاي ديگر روزهاراكار مي كرد و شب ها در كنار خانواده اش به استراحت مي پرداخت ، سه سالي مي شدكه جاي شب و روزش عوض شده بود. زمان كارمندی اش، اميدواربود كه اگرعمري باشد ، بعد از بازنشستگي بتواند كتاب هايي را كه هميشه دوستشان داشته ،بخواند.اما هرگز فكر نمی كرد كه كتاب هاي دوست داشتني اش را شبانه و در زير نور تير برق خيابان ها و در سكوت و تنهايي بخواند . شمار كتاب هايي كه در اين سه سال مطالعه كرده بود ، ده برابر بيشتر از كتاب ها يي بود كه در آن سي ساله خوانده بود.
او حالا مثل «شهرزاد » به اندازه ي هزار و يك شب ،قصه بلد بود تا قبل از خواب براي بچه هايش تعريف كند؛ برعكس سال هاي كودكي دخترو پسرش كه قبل از خواب از او قصه مي خواستند و او يا مي گفت « خيلي خسته ام بابايي ، بذارين واسه يه شب ديگه » يا« هرچي قصه بلد بودم براتون گفتم. بذارين چن تا جديد شو بخونم. باشه براي بعد......»
آن شب به تير برق سيماني تكيه داده بود و دست هايش راتا مچ توي جيب پالتويش فرو كرده، كلاه كاموايي اش راتا زير گوش ها پايين كشيده بود و بلورهاي ستاره اي شكل برف را تماشا مي كرد كه در نور مخروطي شكل تيربرق،رقص كنان و چرخ زنان از آسمان به طرفش مي آمدند و روي صورت تب دارش مي نشستند و خيلي زود آب مي شدند .زبانش را در آورد تا چند تا از دانه هاي برف را مزه مزه كند . باخودش گفت « جاي اكرم و بچّه هام خالي! » لبخندي زد و گفت : « البته بچگي بچّه هام » مكثي كرد و آهي كشيد كه بخار نفسش براي چند لحظه جلوي ديدش را گرفت. اين بارفقط گفت:«بچّه هام !»
ادامه مطلب ... چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:26 :: نويسنده : elaheelham
« سرود جامعه پسر داوود»
خدایا!
مرا امان آوازی مگر که از اندوه آدمی بکاهم
خدایا
معجزتی مگر مرا...!
جانب این جهل تا به کجای جهان
گسترده است
و دویدن آدمی
این همه از پی چیست؟
دریغا که کثرت حکمت
کثرت اندوه آدمی ست!
نان و شراب و قصیده
سید علی صالحی
چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:21 :: نويسنده : elaheelham
«ترانه های میهنی»
...من عاشق انسانم
نه این همه دشنام
یا دشنه،
یا دلیل.
راست اگر همه سخن از من است
من آنم
که کودکان و خدای را عاشقم
و کودکان
نه روسپیانند و
نه دژخیم!
مجموعه شعر: نان و شراب و قصیده
سید علی صالحی
چهارشنبه 04 بهمن 1391 :: 09:20 :: نويسنده : elaheelham
« نقطه سر خط»
از کمربندی اسلامشهر وارد جاده ی فرعی و خاکی منتهی به شهرک کارتن شدم. از قاب آیینه ی جلو پیدا بود که پشت سرم چه گرد و خاکی به هوا بلند کرده ام.شهرک کارتن از دور و در میان مزارع ذرت و آفتابگردان مثل قلعه های باستانی به نظر می رسید.در انتهای راه خاکی تنها ورودی شهرک قرار داشت که با زنجیر فولادی کلفتی که باز و بسته می شد اجازه ی ورود و خروج به آدم ها و ماشین ها می داد.مرد شصت و دو سه ساله ی شلخته ای در یک طرف دروازه روی چهارپایه ی چوبی نشسته بود و قوطی آبمیوه اش را سر می کشید.وقتی از او نشانی «بنگاه کاغذ رسول» را پرسیدم. چشم های نخودی اش را در چهره ی آفتاب سوخته اش گم کرد و با اشاره ی دست ته خیابان رو به رو را نشانم داد.تشکر کردم و به راه افتادم. از آیینه ی جلو می دیدم که با شیلنگ دور و برش را آب می پاشید تا گرد و خاک را بخواباند. ادامه مطلب ... سهشنبه 03 بهمن 1391 :: 15:52 :: نويسنده : elaheelham خدایا! دستم به آسمانت نمی رسد؛اما تو که دستت به زمین می رسد، بلندم کن! مانی سهشنبه 03 بهمن 1391 :: 12:38 :: نويسنده : elaheelham
بی تو حتی باران هم بوی تشنگی می دهد! میرزایف سهشنبه 03 بهمن 1391 :: 12:37 :: نويسنده : elaheelham آدمی شکست را آسان باور می کند و پیروزی را سخت. این چنین است که آسان شکست می خورد و سخت پیروز می شود. میرزایف سهشنبه 03 بهمن 1391 :: 12:36 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|