الهه ی الهام
انجمن ادبی

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

شاعر: محمد علی بهمنی

 

دوشنبه 25 آذر 1392 :: 09:18 :: نويسنده : elaheelham

بیشتر از یک بار باید خواندشان. این از ویژگی های نوشته های این شاعر و نویسنده ی جوان است. نثری موجز، دیریاب و تلگرافی!

معمولاً یک جمله ی محوری در آثارش دیده شودو همان یک جمله هم به خواننده اش چشمک می زند و تا مدت ها ممکن است در خاطرش بماند. مثل « هیچ کس برای من تو نمی شود»،«دوست ها از هم طلاق نمی گیرند.» ، «آیا خدا برای ما کافی نیست!» و د راین داستان اخیرش یعنی صفر نهصد و دوازده و...«سرما، صمیمیت می آره.» وقتی چشمم به این جمله خوردبه یاد جمله ای از الیاکازان سازنده ی فیلم ماندگار « بارانداز» با بازی مارلون براندوی جوان افتادم. الیا  کازان گفته بود:« برف و بوران و سرما را دوست دارم؛ چون آدم ها را زیر یک سقف و به دور یک شومینه یا بخاری حبس می کند و آنها نمی توانند از هم فرار کنند.»

جمله های میترا اخلاقی هم مثل بعضی از دیالوگهای مسعود کیمیایی قابلیت ماندگاری دارند؛ به شرط آن که به گوش هایی که باید، برسد، شنیده شود، هضم شود و بماند.



ادامه مطلب ...
یکشنبه 24 آذر 1392 :: 13:33 :: نويسنده : elaheelham

تنیده یاد تو ، تنیده یاد تو در تار و پودم
بود لبریز از ، بود لبریز از عشقت وجودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو ، فدای نام تو بود و نبودم

به هر مجلس ، به هر زندان
به هر شادی ، به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم
 
 

اگر مستم ، اگر هشیار
اگر خوابم ، اگر بیدار
به سوی تو بود روی سجودم
 
شاعر: ابوالقاسم لاهوتی
یکشنبه 24 آذر 1392 :: 13:15 :: نويسنده : elaheelham

« جرج بارکر»

جرج بارکر متولد انگلستان به سال 1913 میلادی و متوفی به سال1991 میلادی است.

جرج گرانویل بارکر، در لافتن، اسکس، در خانواده ای از طبقه ی کارگری به دنیا آمد و در چهارده سالگی ترک تحصیل کرد . و سرانجام به انتشار بیش از سی کتاب دست یازید. گرچه بزرگسالی وی بیشتر به نقل مکان بین انگلستان، آمریکا، ژاپن و ایتالیا سپری شد.اما شعر او به طور محکم، در اصالت انگلیسی او ریشه دوانید.

مشغله ذهنی بارکر را موضوعاتی چون خودکشی و مرگ و درونمایه های مخوف و مرگبار تشکیل می داد که به راستی در تمامی آثار اولیه اش به چشم می خورد.

در نخستین مجموعه شعر بارکر به نام« سی شعر اولیه» (1933.م) او اشاره می کند به یأس، مسایل جنسی و شهوانی، سرخوردگی، رنج، تقصیر و مرگ.؛ که ذهن بارکر را در سرتاسر دوران کاریش به خود مشغول داشته است.در موارد بسیاری نگرش او مربوط به زمان خودش بود.اگر چه پس از رفتن معاصران بانفوذی چون لوئیس مکنیس، مدت ها مجذوب یأس و ناامیدی شد.

بارکر به عنوان شاعری بسیار رمانتیک با نمادگرایی فرانسوی بازی بازی کرد. حرکتی که احترام اکثر محافل ادبی را برای او در اواخر دهه ی 1930میلادی به بار آورد. شعر او با عنوان مرثیه ای برای اسپانیا(1939.م) به عنوان یکی از بهترین شعرهایی که درباره ی جنگ داخلی اسپانیا نوشته شده است مورد استقبال گسترده قرار گرفت.

در طی دهه 1960 میلادی این اثر او مورد تحسین قرار گرفت و برای او جایزه ی گینس (1962.م) جایزه ی لوینسون، مجله ی شعر(1965.م) جایزه شعر بورستون ماونتین(1967میلادی) به ارمغان آورد.

هرچند بارکر دست به بازبینی های منتقدانه مختلطی در سرتاسر مابقی شغلش زد؛ که عمدتاً بازبینی های خصمانه ای از اثرش در اواخر دهه هفتاد میلادی به دست آورد که پوچ، حشو و کلیشه ها در آن ریخت و پاش شده است.

آثار برگزیده بارکر:

1. اشعار(1935)

2. اعترافات حقیقی جرج بارکر(1950)

3. هفت شعر(1977)

مترجم زین الابدین چمانی

یکشنبه 24 آذر 1392 :: 12:41 :: نويسنده : elaheelham

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
ولی آیا تابحال شمرده ای ؟برای شروع بگذار از جایی دیگر شروع کنیم.
اول از همه بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی و بعد بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب مردمان نشاندی و سپس بشمار ، تعداد اشک هایی که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی ،و آخر سر، بشمار تعداد دست های نیازمندانی را که گرفتی و تعداد قدم هایی را که در کار خیر برداشتی ،و همه این ها را که بشماری ، تعداد لبخندهای " آن یگانه " بدست می آید.و تمام .حالا بگو جوجه هایت را شمرده ای...
برای شمردن جوجه های آخر پاییز فقط چند روز فرصت دارید!!



هدیه: محمد بوتیماز

شنبه 23 آذر 1392 :: 22:32 :: نويسنده : elaheelham

صفرنه                                «صفرنهصد ودوازده چهارصد ونود...»

 

 

پرسیدی: این موهای وحشی مال خودته؟ موبایلم را دست گرفتم صفرنهصدودوازده چهارصدونود... تو دوباره پرسیدی.ابروهایم را توی هم کردم. گفتم:وحشی یعنی چی؟ گفتی: همین که فرفری دیگه! تکمه ی قرمز گوشی ام را زدم وگفتم:آره.

˗ به خانه های کوچک روی صفحه ″Excel″٬″cell″ می گویند برای وارد کردن آدرس اول cell انتخاب بعد ردیف بعد ستون بعد ″Enter″... بعد صدای دف زدن تو آمد مربی کامپیوتر٬ درکلاس را بست. از دوره ده جلسه Excel فقط همین را بلدم.

گفتم :دوست دارم کیف دف تو من روی دوشم بندازم. بندهای کیف را با فاصله گرفتی و پشتم ایستادی. من دست هایم را حرکت دادم و تو بندها را روی دوشم مرتب کردی گوشی ام را از جیب مانتو بیرون  آوردم و نوشتم: توچال یادته؟ کوله تو انداختی رو دوشم٬ گفتی سرما صمیمیت میاره. یادته؟... شماره گرفتم و تکمهSend را زدم رو به تو گفتم: بعضی چیزا واسه آدم تکرار می شه. گفتی: بعضی چیزا یا بعضی آدما؟!

پشت در کلاست ایستادم. همه را به نام کوچک صدا می زدی در که باز شد تو پشت به من بودی و با شاگردانت دست می دادی یکی از دخترها گفت:ا شما ساعت بعدی با استاد کلاس دارید؟ گفتم: آآآآ...نه من از دوستانشون هستم. چشم هایت به سمت صورت من بود با سر جواب خداحافظی ها را دادی ایستادی بین چهارچوب در و گفتی: با من کاری داشتید؟ یک قدم عقب رفتم ونگاهت کردم گفتم: نه ... فقط خوب دف می زنید٬همین. برگشتم به سمت کلاس Excel . گفتی: منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته بودید؟ چرخیدم تا دوباره ببینمت کت روشن با چهارخانه های ریز بلوز صورتی شلوار مشکی و کفش های قهوه ای سوخته.

بندهای کوله دف را با دودست گرفتم و پریدم روی لبه جدول خیابان کمی از تو بلندتر شده بودم گفتم: چرا ساکت شدی؟ با یک دست بشکن زدی پشت سر هم گاهی هم با مکث. گفتم: حرف بزن٬ کلمه ٬ جمله مثل بقیه. گفتی: آدما با چیزایی که دوست دارن حرف می زنن و گوش می دن من با ریتم حرف می زنم تو با چی گوش می دی؟ دستم را روی شانه ات گذاشتم و پریدم روی خط کشی های عابر پیاده. گفتی: باید از خیابون رد شیم؟. موهایت براق نبود پر کلاغی هم نبود ته ریش داشتی. کف دستت را جلوی صورتم تکان دادی و گفتی:می خوای بریم تو پارک اون طرف خیابون؟. من دست هایم توی جیب هایم بود تو دست راستت را پشت من گذاشتی و چپ و راست خیابان را نگاه کردی.گوشی ام را دراوردم و نوشتم:رد شیم!بریم! تو با چه کسی٬ رد می شوید؟ می روید؟  شماره گرفتم وSend . چشمت به گوشی ام بود گفتم:بعضی از کلمات هم تکرار می شن ولی انگار تا حالا نشنیدیشون. گفتی: شاید به خاطر اینکه انتظار شنیدنشونو نداشتی. گفتم:علم غیب داری؟ وقتی خندیدی هم خنده گوشه لبت جمع نشد انگار که بگویی سیییییییییب.

از پله ها پایین آمدم گفتی:فکر می کردم هنرجو طراحی هستی ٬ قدم بزنیم؟  به گوشی کنار گوشم نگاه کردی. گفتی:خودت به شاگردام گفتی من از دوستانشون هستم. خندیدم این بار قبل از اینکه بشنوم″ تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد ″ قطع کردم. گفتم:حالا چرا طراحی؟ گفتی: این بیشتر بهت میاد شال مشکی٬پشت چشم مشکی باید سیا قلمم کار می کردی.

روی نیکمت که نشستیم من به آدم ها و خطوط عابر نگاه کردم و تو به گوشی توی دستم که هنوز صفحه Text message اش را نبسته بودم. گفتی: تا حالا عاشق شدی؟ نوشتم: تا حالا عاشق شدی؟ شماره را که خواستم وارد کنم گفتی: صفرنهصدودوازده چهارصدونود... چشم هایت هم میشی نبودند قهوه ای روشن شاید هم تیره. گفتم: نه... گفتی:بعضی وقتا آدم فکر می کنه که عاشق نشده.  با ابروهایت به گوشی ام اشاره کردی و گفتی:Failed شد مثل دفعات قبل.   هیچکس از خطوط سفید رد نمی شد. گفتم:خیابون خلوت شد. گفتی:صدای بوق ماشینا رو نمی شنوی؟  کوله دف ات را از زمین برداشتی و گفتی: راستی نگفتی تو با چی گوش می دی؟

  

میترا اخلاقی

 

چهارشنبه 20 آذر 1392 :: 15:53 :: نويسنده : elaheelham

« حلال حلالش به آسمون رفت»


مادر پيري از فرزند راهزنش خواست تا براي اون كنفي از راه حلال به دست بياره. پسره براي انجام خواسته مادر يه روز جلوي مسافري رو گرفت و دستارش رو قاپيد و گفت :اين رو بر من حلال كن. مرد قبول نكرد.
جوان راهزن چوب دستي شو در آورد . به جون مرد افتاد هرچي اون بي چاره فرياد ميزد حلال كردم، دست بردار نبود.
جوان راهزن دستار رو پيش مادرش برد و  وقتي مادرش از حلال بودن اون پرسيد، جوان گفت:ا ون قدر زدمش تا حلال حلالش رفت به آسمون .

گردآوری401

سه‌شنبه 19 آذر 1392 :: 14:12 :: نويسنده : elaheelham

"وطن یاخشی دی"

خسته نی گئوندرمیین غربت ائللره،

خسته نی اجل یوخ ،غربت ائولدورور.

وطنله غربتین آراسینداکی

آیریلیق ائولدورور،حسرت ائولدورور،

ائوز کئوکو اوستونده قالخان ،اوجالان

ائوز کئوکو اوستونده بیتن یاخشیدی.

ائله گزمگه ده  وطن تورپاغی،

ائله ائولمگه ده وطن یاخشی دی .

شاعر :زلیم خان یعقوب

دوشنبه 18 آذر 1392 :: 13:50 :: نويسنده : elaheelham

"آندره ادی "

آندره ادی متولد مجارستان بسال 1877م.و متوفی 1919م.

ادی که بعنوان پدر شعر معاصر مجارستان شناخته میشود در "اردمیندژنت"به دنیا آمد و پیش از آنکه روزنامه نگار شود در رشته حقوق تحصیل میکرد. ادی دو جلد از اشعار اولیه اش را به نام "شعرهای تازه " در سال 1906 منتشر ساخت و موجب حیرت جامعه ادبی مجارستان شد .

استفاده از تکرار و نمادگرائی ترکیبی در اشعارش نشاندهنده جسارتی نو در شعر مجاری است.شعر ادی بعنوان مقاله نویس مجله فاخر Nyugatا از شعر تلخ و گزنده مانند (خون و طلا ،1908)تا شعر مذهبی متنوع است که بهت و حیرت را در شعر (اربه الیجا ،1909 ) و شهوت جوئی را نیز در شعر (ای کاش دوستم میداشتند ،1910 )نشان داده است .ادی را نباید صرفا سراینده شعر تبلیغی بینگاریم . وی استادانه شعری را خلق کرد که در دل ملتش نشست و همراه با نو آوری و بداعت شعریش ، مجارستان را به شعر سده بیستم رهنمون ساخت .

مترجم: زین العابدین چمانی

دوشنبه 18 آذر 1392 :: 13:06 :: نويسنده : elaheelham

http://pic.photo-aks.com/photo/nature/season/winter/large/winter-wallpaper-photo-aks.jpg

درختان، اسکلت هابی بلورآجین...

یکشنبه 17 آذر 1392 :: 21:39 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران