الهه ی الهام
انجمن ادبی

« غلط زیادی»

زبان نوشتاری ما گویی روز به روز مهجورتر می شود. به نظر می رسد اشتباهات رایج نوشتاری رو به افزونی است. یکی از دلایل آن به نظرم کاهش مطالعه ی کتاب و جایگزینی آن با منابع اینترنتی است که معمولا بدون نگاه ویراستاری و رفع ایرادهای ویرایشی منتشر می شوند. همچنین به دلیل فراگیرتر شدن نوشتن (در فضای مجازی) ایرادهای نگارشی نیز فراگیرتر شده اند.این اشتباهات را نه تنها در وبلاگ نویسنده های گمنام که حتی در سایتهای خبری و پایگاه های معتبر می توان یافت. امروز دریک سایت معروف یک مورد آن را دیدم که بهانه ی نوشتن این مطلب شد.
این سایت در دفتر شعر خود، شعری از استاد سخن، سعدی، منتشر کرده بود و نام شاعر را «شیخ عجل سعدی» نوشته بود در حالی که «شیخ اجل سعدی» درست است. اجل از خانواده ی جلیل و جلالت است به معنی بزرگوارتر در حالی که عجل به معنای «گل و لای سیاه و بدبو» است.
این اشتباه به صورتی فراگیرتر در کاربرد «ضرب الاجل» دیده می شود. ضرب الاجل به معنای مهلت، پایان مدت یا همان deadline است. این لغت در بسیاری از موارد به صورت اشتباه «ضرب العجل» نوشته می شود .حتی چند باردر زیر نویس شبکه خبر سیما خود شاهد بودم که ضرب الاجل را ضرب العجل نوشته بود .امیدوارم فارسی را پاس بداریم و مراقبت کنیم غلط های گفتاری و نوشتاریمان زیاد نشود.

گردآوری: 401

 

یکشنبه 04 اسفند 1392 :: 08:08 :: نويسنده : elaheelham


باهمه بله با ما هم بله؟


يه بازرگاني ورشكست شد و طلب كاراش اونو به دادگاه كشوندن. بازر گانه با يه وكيل مشورت كرد و وكيل بهش گفت :توي دادگاه هر كس از تو چيزي پرسيد بگو (بله)با زرگان هم پولي به وكيل داد و قرار شد بقيه پول رو بعد از دادگاه به وكيل بده.
فرداش در دادگاه در جواب قاضي و طلبکاراش همش گفت :بله و بله،تا اينكه قاضي گفت اين بيچاره از بدهکاری عقلش رو از دست داده بهتره شما ببخشيدش.
طلب كارها هم دلشون به حال اون سوخت و اون رو بخشيدن.
فرداي اون روز وكيله به خونه بازر گان رفت و بقيه پولش رو طلب كرد و مرد بدهکار در جواب گفت:(بله)وكيل هم گفت:باهمه بله با ما هم بله؟

گرد آوری: 401

جمعه 02 اسفند 1392 :: 22:14 :: نويسنده : elaheelham

شیطان بازار

        شک نداشتم که خودش بود، امّا با وجود گردن کلفت هایی که دور و بر سارق گوشی ام را گرفته بودند، جرأت نکردم دم بزنم. این یکی از ویژگی های « شیطان بازار» است. ممکن است درجا کفش هایت را از پایت بکنند و دوباره به خودت بفروشند و تو برای اینکه پابرهنه نمانی، مجبوری آن را بخری.

در بساط مردی که سه روز پیش گوشی همراهم را از من قاپیده بود،یک گوشی رومیزی آلبالویی رنگ توجهم را جلب کرد. وقتی قیمتش را پرسیدم، گفت: « فقط دوتا اسکناس سبز. پیغامگیر و منشی هم داره. لب مرز هم نمی تونی به این قیمت بخریش. زیمنس اصل آلمانه. گوش کن ببین چه کیفیتی داره.»

دکمه ای را فشار داد و صدایی زنانه گفت: « الو، سلام. شناختی؟... چه خوبه که هنوز برنگشتی سر کارت! این جوری راحت تر می تونم حرف بزنم. خیرِ سرمون ما آدمای تحصیل کرده و متمدّنی هستیم. قرار نیست سر یک اختلاف یا حالا یک اشتباه کوچیک یا بزرگ، داد و هوار راه بندازیم و آبرو ریزی کنیم... تو که گفتی می ری مأموریت، منم دست دخترمو گرفتم و اومدم خونه ی پدرم... البتّه این...» دکمه ی دیگری را زد و صدای زن را قطع کرد و گفت: « اینم از کیفیت صداش، بردی خونه، حافظه شو پاک کن و بعد با خیال راحت ازش استفاده کن.».اسکناس ها را از من گرفت و توی جیب سینه اش چپاند و گفت: « خوب برو دیگه، وای نستا، خدا بده برکت، به سلامت!»

نه کاغذ خرید و نه برگه ی ضمانتی و نه کارتن و بسته بندی. سیم های آویزان را دور گوشی پیچیدم و زدم زیر بغلم. این هم یکی دیگر از ویژگی های این بازار است؛ « بدون ضمانت!»

 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 01 اسفند 1392 :: 20:43 :: نويسنده : elaheelham

پیغام گیر تلفن منزل برخی شاعران


فکر می کنید اگه در دوره حافظ و فردوسی و......تلفن بود اونم ازنوع منشی دار ،
منشی تلفن خونه شون چی می گفت ؟ 

لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

حافظ:
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


سعدی :
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

فردوسی :
نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
 
خیام
این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
 
منوچهری :
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم

مولانا :
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم


باباطاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت


شاعران شعر نو :

افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
من زود می‌رسم،
چشم انتظار باش


گرد آوری : 401

یکشنبه 27 بهمن 1392 :: 22:24 :: نويسنده : elaheelham

می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش 

فروغ فرخزاد

 



ادامه مطلب ...
جمعه 25 بهمن 1392 :: 20:03 :: نويسنده : elaheelham

«نه خانی اومده نه خانی رفته»


يكي يه خربزه مي خره ببره خونه توي راه وسوسه ميشه كه خوبه خربزه رو ببرم به رسم بزرگون گوشتشو بخورم و باقي شو كناربگذارم تا اگر كسي از اينجا رد شد فكر كنه كه خاني از اينجا گذشته و گوشت خربزه رو خورد ه و پوستش رو انداخته اينجا.
به اين فکر گوشت خربزه رو خورد خواست پوستش رو دور بندازه كه با خودش گفت:بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فكر كنن نوكري هم بوده.
پوست خربزه رو گاز زد و خواست پوست نازك شده رو دور بندازه كه به اين فكر افتاد كه پوست خربزه رو هم بخوره تا مردم بگن نه خاني اومده و نه خاني رفته!


گرد آوری 401

چهارشنبه 09 بهمن 1392 :: 09:06 :: نويسنده : elaheelham

ای مدنی برقع و مکی نقاب

سایه نشین چند بود آفتاب

دین تو را درپی آرایشند

در پی آرایش و پیرایشند

بس که ببستند بر او برگ و ساز

گر تو ببینی نشناسیش باز

 

میلاد یگانه ی کارگاه آفرینش،پیام آور صلح و دوستی و دانایی، خاتم پیغام آوران و خاتمه ی تمام نیکی ها و زیبایی ها را به دوستدارانش تبریک عرض می کنم.

محمّد کافرینش هست خاکش

هزاران آفرین بر جان پاکش

شنبه 28 دی 1392 :: 09:05 :: نويسنده : elaheelham


«اوسا علم....درد و ورم اين كه نبود سر علم»


یه خياطي بود كه هر وقت پارچه اي براي دوختن لباس براش مياوردن يه تيكه از ازش به عنوان سر قيچي برميداشت.
تااينكه زد و يه شب خواب ديد كه قيامت شده و اون تو صحراي محشره و تكه هايي كه از پارچه ها كه به عنوان سر قيچي برداشته بود سر يه علم آتيش آويزونه و دارن اونو به جهنم ميرن.
هراسون از خواب پريد و كله سحر رفت در مغازه و به شاگردش گفت :از اين به بعد اگر خواستم سر قيچي بردارم بگو اوسا علم تا ياد خوابم بيفتم.
چتد روز گذشت و تا يه روز يه پارچه گرون قيمت براش آوردن تا با اون يه قبا بدوزه .
خياطه همين كه چشمش به اون پارچه افتاد دلش نيومد از اون پارچه بگذره و قيچي رو آورد تا يه تيكه از اون رو براي خودش برداره.
شاگردش جلو اومد و گفت:اوسا علم اوسا علم.
خياطه كه نميتونست از اون پارچه نفيس دل بكنه گفت:درد و ورم اين كه نبود سر علم.


گردآوری:401

یکشنبه 22 دی 1392 :: 11:14 :: نويسنده : elaheelham

اندر حکایت ترفیع شغلی معلمان به هر بها و بهانه ای!!!

جمعه 20 دی 1392 :: 19:38 :: نويسنده : elaheelham

تاریکم و باز مثل هرشب

از دوستی شب و ستاره

گل کرده حسودیم دوباره!

 

شعر:محمدجلیل مظفری

خط: مجید خادم

جمعه 20 دی 1392 :: 18:55 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران