|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
و چه احساس قشنگیست که در خلوت خود،
یاد یک «خوب» تو را غرق تماشا سازد.
فتح اله زاده
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 15:39 :: نويسنده : elaheelham
همیشه با فرزندان خود مهربان باشید؛
زیرا آن ها هستند که «خانه ی سالمندان» شما را انتخاب خواهند کرد.
نیروانا جم
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 15:37 :: نويسنده : elaheelham
ز شب های دگر دارم تب غم بیشتر امشب
وصیت می کنم باشید از من باخبر امشب
مباشید ای رفیقان امشبِ دیگر زِ من غافل
که از بزم شما خواهم بریدن درد سر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می بینم
دفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب
مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمی بینم چو شب ها ی دگر امشب
شرر در جان «وحشی» زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب.
وحشی بافقی پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 15:35 :: نويسنده : elaheelham
هر که یار ماست، میلِ کشتن ما می کند
جُرم یاران چیست؟ دوران این تقاضا می کند
می کند افشای درد عشق داغ تازه ام
این سیه رو، دردمندان را چه رسوا می کند!
اشک هر دم پیش مردم آبرویم می برد
چون توان گفتن که طفلی با من این ها می کند؟!
از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن
هر که می آید به کوی ما تماشا می کند
دم به دم از درد «وحشی» سنگ بر دل می زند
هر زمان درد دلی از سنگ پیدا می کند.
وحشی بافقی
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 15:33 :: نويسنده : elaheelham
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امّید ز هر کس که یریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم
رَم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم
کوی تو که باغ اِرَم و روضه ی خُلد است
انگار که دیدیم و ندیدیم، ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دَم باش، رسیدیم، رسیدیم
«وحشی» سبب دوری و این قِسم سخن ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم.
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 14:05 :: نويسنده : elaheelham
مجنون به من بی سر و پا می ماند
غمخانه ی من به کربلا می ماند
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت:
«کاین خانه به ویرانه ی ما می ماند.»
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 14:03 :: نويسنده : elaheelham
عشرت بادا صبح تو و شام تو را
آغاز تو را خوشیّ و ایّام تو را
شب های تو را باد نشاط شب عید
نوروز زهم نگسلد ایام تو را
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 14:01 :: نويسنده : elaheelham
گر با تو گهی نظر کنم پنهانی
لازم نبود که طبع خود رنجانی
من بودم و دیدنی، چو این هم منع است
آن نیز به یاران دگر ارزانی
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 14:00 :: نويسنده : elaheelham
یا صاحب نام و ننگ می باید بود
یا شهره ی خاص و عام می باید بود
القصّه کمال جهد می باید کرد
در وادی خود تمام می باید بود
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 13:59 :: نويسنده : elaheelham
از گریه مرا خانه ی چشم آب گرفتست
وز قصّه ی ما چشم تو را خواب گرفتست...
...با طلعت تو شمع چه حاجت شب ما را
چون روشنی از پرتو مهتاب گرفتست
چون عابد پر حیله به صد مکر و فن آن چشم
پوشیده سیه گوشه ی محراب گرفتست
زاهد که به جز روزه و کنجی نگرفتی
با یاد لبت جام می ناب گرفتست
پنجشنبه 04 آبان 1391 :: 13:57 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|