|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
خشاب را از خاطرات پر می کنم... مسلسل وار شلیک می کنم... هدف نامعلوم است... و من بی تاب یک معلومم...!!! نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:58 :: نويسنده : elaheelham جنگل زیبا در دست گوسفندان است... چرا شیران سکوت کرده اند؟! نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:56 :: نويسنده : elaheelham ترس برادر مرگ است... نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:54 :: نويسنده : elaheelham دلم تصمیم دارد... در خیابان چشمانت، راهپیمایی کند!یک راهپیمایی آرام...؟ اگر می خواهی گشت را خبر کن... دلتنگ فریادم...! نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:53 :: نويسنده : elaheelham هی پاییز... ابرهایت را زودتر بفرست... شستن این گرد غم، از دل مردمان سرزمینم، چندین پاییز باران می خواهد...! نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:51 :: نويسنده : elaheelham سایه ام هم برایم ناز می کند... دیگر معشوق وار به دنبالم نمی آید. نیروانا چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 12:47 :: نويسنده : elaheelham کسی که خشمگینتان می کند،شما را کنترل می کند.به هیچ کس این قدرت را ندهید؛ خصوصاً به کسی که عمداً این کار را انجام می دهد. چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 12:45 :: نويسنده : elaheelham
« دوست»
« چه کسی دوستت خواهد داشت؟» - آینه رو به پیرمرد این را گفت –
« با کمانی که می کشی بر پُشت،
با جوانی رفته بر بادت،
چه کسی می کند دگر یادت؟
افعی چوبی ات نباشد اگر
دستگیری برای دست تو نیست،
مَردِ رویا مُرده ی تنها
با چه امید زنده ای تو دگر؟
یک اتاق و میز و ظرف غذا
تخت و آمپول و شیشه های دوا
آخرین ایستگاه زندگی ات،
تیم یا بیم، یا هر آن کجارستان
جای خوبی نیامدی پیری،
هیچ کس تو را نمی خواهد،
کُنج این خرابه می میری.»
***
پشت کرد به آینه
با خود گفت:
« بانویی که دیدمش امروز؛
زیر و رویی سفید بر تن داشت،
او که از قرص خود به من بخشید؛
آن کسی که نگاه روشن داشت،
او که گل های شمعدانی را
در حیاط سینه ی من کاشت
او که من را فقط برای خودم
در ته خطّ زندگانی خواست؛
شک ندارم که دوستم دارد.
گرچه هرگز نگفته خود این را
جز زبان نگاه، می دانم
بی گمان دوستم خواهد داشت!»
حسن سلمانی
چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 12:41 :: نويسنده : elaheelham « بی قرار»
گویا قرار نیست بی قرار نباشم یک دم به راه تو چشم انتظار نباشم می ترسم از طلوع نگاهت به دیگران من را نبینی و در آن مدار نباشم
حسن سلمانی چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 09:23 :: نويسنده : elaheelham مارک تواین تخلص سامورست لنگهور کلمنس، یکی از بزرگ ترین نویسندگان داستان نویس آمریکاست. او کودکی اش را در هانیبال، روستایی در کنار رود میسی سیپی گذراند. تواین تحصیلات زیادی نداشت در سال 1853 او هانیبال را ترک کرد و در چاپخانه هایی در قسمت های مختلف کار کرد و پس از مدتی به عنوان راهنمای یک کشتی بخار بر روی رودخانه ی میسی سیپی کار کرد. با پیدایش جنگ داخلی آمریما(1861تا1865) او به حرفه ی روزنامه نگاری روی آورد. در سال 1863 بود که نخستین بار از تخلص مارک تواین به معنی «دو کله» که در اصطلاح دریانوردی واحد اندازه گیری عمق آب برابر با شش پا است، را به کار برد. در سال 1867 به اروپا و هُلی لند(سرزمین مقدس) مسافرت کرد. سال 1869 گزلرش سفرش را به نام «پاکدلان دور از کشور» منتشر کرد. معروفترین کتابهایش عبارتند از:ماجراهای تام سایر(1876)وشاهکارش ماجراهای هاکل بریفین(1884)یک یکه دنیائی در دربار شاه آرتور اثر انتقادی بود که در سال 1869منتشر کرد. سرانجام در دهه1880میلادی مارک تواین چاپخانه خودش را دایر کرد.اما پس از چند سال ورشکته شد.هر چند این امر او را از نوشتن باز نداشت او حتی سخنرانی های بسیاری در کشور های مختلفدنیا ایراد کرد.درهمین هنگام مصیبت و ماتم به او روی آوردودر عرض پنج سال دو دختر و زنش اولیویا را از دست داد. آثار او اکنون تیره وتار بنظر می آیندزیرا منعکس کننده تردیدهای وی درباره دین و سرنوشت انسان است.در تاریخ21آوریل1910 تواین بخاطربیماری قلبی درگذشت.
مارک تواین بزرگترین طنز پرداز در ادبیات آمریکا انگاشته میشود.گفته میشود که سبک واقع گرایانه نثر نویسی وی بر بسیاری از نویسندگان تاثیر گذاشته است. سهشنبه 11 مهر 1391 :: 12:53 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|