|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
لبخندهایت را قاب کرده ام نمی شود نگرانشان نبود کلاغ پیر این مزرعه لبخندت را خواهد دزدید آوازش در گلو خفه مانده مدت هاست می دانستی؟! آوازی که به تاراج می برد این سکوت را سال هاست کسی به رویش نخندیده دلم برایش سوخت لبخندت را رو به پنجره قاب کردم... سهشنبه 21 شهریور 1391 :: 10:36 :: نويسنده : elaheelham حسرت شنیدن یک کلمه یک نگاه یک با هم بودن در دلم مانده! اشک؛ قطره قطره، چشم هایم را ترک می کند! پنجره ای که خسته است! از بودن من در پشت آن! و نگاه هایی که به انتهای کوچه نرسیده! خسته و کسل باز می گردند! ... خورشید لحظه لحظه بالا می آید! از کتاب مجموعه شعر: صنلی خالی دکتر حسن باقری صمغ آبادی
یکشنبه 19 شهریور 1391 :: 12:07 :: نويسنده : elaheelham روبرویم یک صندلی است! خالی!!! خالی و مرا بر و بر نگاه می کند! کسی آنجا نیست! خاطره خانم پرسه می زند! کسی بود! که روزی روزگاری، می آمد روبروی خاطره نشسته ام! نگاهم می کند! امشب تولد یک خاطره است! میهمانش من! میزبانش او! او یعنی خالی! او یعنی خاطره! خاطره ای ازلی ذر خیال من! او یعنی همه! همه یعنی یک! او یعنی« یک صندلی خالی»!!! از کتاب مجموعه شعر: صندلی خالی دکتر حسن باقری صمغ آیادی یکشنبه 19 شهریور 1391 :: 11:32 :: نويسنده : elaheelham
کوچه پس کوچه ها! صدای خش خش برگ ها! زیر پای یک تنها! در یک غروب بعد از ظهر! پاییزی پاییزی! که، بهار رفته است! تنهایی؛ قدم زدن؛ بهانه دارد! بهاری دیگر فرا رسد، بهانه ها خواهند مرد! از کتاب مجموعه شعر: صندلی خالی دکتر حسن باقری صمغ ابادی یکشنبه 19 شهریور 1391 :: 11:25 :: نويسنده : elaheelham اینجا شلوغ است! همانند دل تو شلوغ شلوغ! اما دل من ساکت است همانند چشم های ساکت و بی سرانجام تو چشم های معصوم و کنجکاو تو! راستی شلوغ بودن هم عالمی دارد اما ساکت بودن چه عالمی می تواند داشته باشد؟
هوا امروز خوب است بوی خوب دیروزها را می دهد بوی زندگی بوی بودن اما فردا؟ هیچ نمی دانم ای کاش فردا هم بوی خوب دیروز را داشته باشد! از کتاب مجموعه شعر:صندلی خالی دکتر حسن باقری صمغ آبادی یکشنبه 19 شهریور 1391 :: 11:20 :: نويسنده : elaheelham گفتم: بیا! آمد! دست در دست حس دریاچه را دور زدیم! نا باورانه، عشق را، در این شرجی مه گرفته، دوباره باور کردم! اگر دست هایش در دست هایم خواب نبودند؛ دریاچه از ذوق برای غرق کردنش، لحظه ای هم درنگ نمی کرد! از کتاب مجموعه شعر:صندلی خالی شنبه 18 شهریور 1391 :: 08:53 :: نويسنده : elaheelham دور می شویم از چراغ ها باز می شوند گره گرم سرانگشت ها و طعم دلچسب خیال زهر می شود در سکوت ها دور می شویم و خاطره... دور می شویم و آه... دور می شویم و وقت که نمی رسد به انتها چشم های تو رنگ راز می شوند و نام کوچکت «گناه» میان تمام نام ها دور می شویم و واژه ها چه قدر زشت می شوند تا همیشه ی همیشه اشتباه * * * دور می شویم و دیر می شوند تمام زودها
شنبه 18 شهریور 1391 :: 08:46 :: نويسنده : elaheelham در انتهای بودنم غم لانه کرده در دلم آتش زبانه می کشد از دست و پای گفتنم دیروز را گم کرده ام در جستنش دیوانه ام فردا قراری تازه دارم با رازقی های حیاط خانه انم شاید که او هم مثل من گم گشته دارد در دلش وقتی نگاهش می کنم او هم نگاهم می کند وقتی صدایش می کنم او هم صدایم می کند من درد دل وا می کنم او هم شکایت می کند من درد خویش از بی کسی او هم ز هجران کسی. شاعر و نویسنده ی رمان«کابوس» خانم:زهرا محمدی پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: 11:11 :: نويسنده : elaheelham چه رستاخیز زیبایی است! آن دم کز نگاه گرم تو بر خاک خاموش وجودم رویش خورشید می بینم و زیباتر... شکوه کوه های سر به دامان زلال آسمان بخشیده کاندر جای پای تو به روی خاک بکر سرزمین ذهن خود جاوید می بینم و قاب قلب خود را مسخ تصویری به نام « یاد تو!» دوشنبه 13 شهریور 1391 :: 10:34 :: نويسنده : elaheelham یاد گذشته ها برای همه ی ما همیشه دنیایی از حسرت را به دنبال دارد. حسرت تمام چیزهایی که بوده و دیگر نیست. حسرت یک عالمه خاطره و نوستالژی. حسرت هر رنگ و بویی که بوده و امروز پر کشیده و رفته است. وقتی یاد خاطرات خاک خورده ی قدیمی می افتیم و به سر وقتش می رویم و غبارهایشان را می تکانیم لذّتی دارد. بد نیست گاهی در ذهن و خاطراتمان سوار ماشین زمان بشویم، برویم و به یاد یباوریم تمام لحظه هایی که برای دیروز است. دیروزی که برایمانم بوده است و امروز دیگر خبری از آن کارها و خاطره ها نیست. خیلی دور نمی شوم. همان زمان کودکی مان را می گویم.زمانی که پیکان داشتیم و تلوزیون سیاه و سفید. زمانی که به یاد آوردن اقوام و آشنایان بهانه نمی خواست. بدون دعوت و هیچ بهانه ای می رفتیم خانه های همدیگر می ماندیم و دور هم خوش بودیم. زمانی که تنها نبودیم. تابستان ها که می شد کسی از گرما و آلودگی نمی نالید.حال همه ی ما واقعاً خوب بود. به خانه های هم می رفتیم و می ماندیم و دور هم فقط گل می گفتیم و گل می شنفتیم. سفرها ساده بود. دل ها شاد بود و تجملی در کار نبود.زمستان هم کافی بود تا بساط تمام دور هم بودن ها را یک کرسی فراهم کند. می نشستیم دور کرسی و گرمای وجودمان را در خانه پخش می کردیم. به قدری حرف برای گفتن داشتیم که تلوزیون با همان چند کانال محدودش کالایی لوکس به حساب می آمد. خبری از موبایل نبود. حتی به ندرت در خانه ها تلفن ثابت پیدا می شد. فقط کافی بود تا همدیگر را ببینیم و شوری وصف ناپذیر تمام وجودمان را پر کند. آن روزهای گذشته کسی دردش را در دلش نگه نمی داشت تا غمباد شود و افسردگی بگیرد. اصلاً کسی اسم قرص های ضد افسردگی را بلد نبود. دردها تقسیم می شد و هر کس گوشه ی کاری را می گرفت، موضوع به سرانجام می رسید و ختم به خیر می شد. آن قدیم ها بهانه های کوچک برای زندگی فراوان بود،همین بهانه های کوچک می آمد و خوشبختی آدم ها را می ساخت. همه می رفتند دنبال همین بهانه ها تا کشفش کنند. کسی از کسی گریزان نبود. آدم ها برای وصل می آمدند نه فسخ. ادامه دارد. انشاء الله امروز و فردایش را هم مطالعه کنید. ارادتمند- 401
شنبه 11 شهریور 1391 :: 11:12 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|