الهه ی الهام
انجمن ادبی
 من کوهم و کاه توام

آواره ی راه توام

بازیچه ی جاه توام

با من به از این باش

 

با من که تباه توام

تاوان گناه توام

گمراه نگاه توام

با من به از این باش

 

من مشق سیاه توام

من بخت پگاه توام

همناله، هم آه توام

با من به از این باش

 

من مُهره ی شاه توام

من مِهرم و ماه توام

افتاده به چاه توام

با من به از این باش

حسن سلمانی

6/10/86

پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 :: 11:06 :: نويسنده : elaheelham
 

 

اگر نشد، بشوم شاعری که لایق توست

مرا ببخش

به خاطر قحط واژه بوده و بس!

شک ندارم

کلام نابی هست

مثل چشم تو سرکش و مغرور

وحشی و بکر و دست ناخورده

مثل بخت من همیشه به خواب

که هنوز هیچ شاعری آن را

نتوانسته مهار خویش کند

سنگ، سنگِ کوهساران را

پی آن کانی نادر و ناب

تیشه تیشه، ذرّه ذرّه خواهم کرد

قایقم را به آب خواهم زد

چنگ در چنگ خیزابه های بی پایاب

غرق خواهم شد

غوص خواهم کرد

در پی آن بهادُر نایاب

دستِ پر باز خواهم گشت

با ره آوردِ در خورِ تو

جعبه ماهوتی از جواهر شعر

شاهدم این ستاره، این مهتاب

پیش از آن که رهسپار شوم

دعوتم کن به یک شب شعر

شب روشن، شب شعور و شراب

با زبان سکوت و لهجه ی آب...

حسن سلمانی

8/6/88

 

 

پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 :: 11:04 :: نويسنده : elaheelham

 

با تو ای سیبِ سرخِ ملس

تنگنای پریشهر آسمانی را

ترک خواهم گفت

و به پادافره این عصیان

تا فراخنای برهوتِ دیوانگی و اختیار

هبوط خواهم کرد

ای خجسته رویداد

ای معصیتِ فراتر از عصمت

آبگینه ی غرورم را

آماج سنگسار روسپیان خواهم کرد

و تن تکیده ام را

از صلیب دشنام و لعنت و نفرین خواهم آویخت

ای «بهانه»، ای تحفه ی ممنوع خدا

تو به آن می ارزی

بیشتر حتی هم...

حسن سلمانی

88/11/22

 

پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 :: 11:01 :: نويسنده : elaheelham
 تهران شهر بزرگیست؛ درست.امکانات بهداشتی و درمانی به وفور دارد؛ صحیح.موزه ها و نمایشگاه ها و دانشگاه های زیادی دارد؛ به جای خود.مراکز تفریحی و فرهنگی و هنری فراوانی دارد؛خیلی خوب. مردمش به لهجه ی شیرین و گوش نواز «تهرونی» حرف می زنند؛ بهتر. در تهران به راحتی آب خوردن می شود پول درآورد وبه راحتی خوردن آب آن را خرج کرد؛ این هم به کنار.ساختمان های بلند و سر به فلک کشیده اش تو را از باد و سوز و سرمای زمستان و سایه ی همان دیوارهای بلندتو را از گرمای سوزان تابستان حفظ می کنند. در این شهر فرنگ از همه رنگ، شیشه در بغل سنگ قد می کشد و آسمان خدا را می خراشد تا شاهکارهای معماری مدرن را به نمایش بگذارد.

مدینه ی فاضله ایست که در آن عیسی به دین خود و موسی به کیش خویش است و در هر ساعتی از شبانه روز می توانی صدای بلند جاز و اذان را باهم بشنوی.

از همه ی این ها گذشته تهران پای تخت«جمهوری اسلامی ایران» است.مرکز ثقل ایران باستان باتمام قدمتش و اسلام عزیز با تمامی وسعتش و مهد کودک دموکراسی به معنای دقیق کلمه!

واقعاً تعجب می کنم که چرا عده ای، آن هم نه کم،چرا این قدر مشتاق این شهر هستند و آن را سرزمین آرزوهایشان می دانند!؟ آیا واقعاً نمی دانند که برای آنکه شب گرسنه نمانند باید پول نان را در جیب های متعدد و دکمه دار و چسب پنهان کنند و کیفشان را چارچنگولی بچسبند و حتماً چسبیده به دیوار حرکت کنند؛تا اراذل و اوباش که هر قدر هم جمعشان می کنند هر روز مثل قارچ سمی بیرون می آیند و رشد سرطانی دارند،سورمه را از چشمشان نزنند.

من یک معلم ساده هستم و سر و کارم با دانش آموز است.کاسب جماعت سرو کارش با مشتری است، راننده با مسافر،دانشجو با استاد ، چوپان با گله اش و پلیس با دزد و جانی و خلافکار. پس وظیفه ی هر کسی معلوم است. اما گاهی ...

فرق من و دانش آموزم درچند کتابی است که بیشتر و پیشتر از او خوانده ام.راننده به خاطر شغلی که دارد با مسافرش فرق می کند و پلیس به خاطر سوگندی که خورده است با مشتریانش فرق دارد و الّا اسباب و وسایل کار هر دو یکی است و به چم و خم کار هم آگاهند و به همین خاطر است که «کارآگاه» اند. ولی گاهی در این شهر دزد و پلیس رفیق هم می شوند و من و تو شهرستانی که ازاخلاق و رسوم و منش تهرانی ها کم اطلاعیم سرمان بی کلاه مکی ماند. ما هنوز یاد نگرفته ایم که نباید پول نقد باخودمان جا به جا کنیم تا مجبور نباشیم مثل عنکبوت و سوسک و چسبیده به دیوار راه برویم. اشکال از خود ماست والّا«تهرون تهرون که می گن جای قشنگیه...!»

 

حسن سلمانی

نوروز89

پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 :: 10:58 :: نويسنده : elaheelham

 

1- برای خودم نامه ای می نویسم تا پستچی زنگ تنهایی ام را بزند!

2- نامه ی سرگشاده ذرّه ای رازنگه دار نیست!

3- کبوتر نامه بر از پیامک های تلفن همراه دل خوشی ندارد.

4- تلفن سیر تا پیاز آدم ورّاج را می داند.

5- تلفن ثابت از این که نمی تواندبیرون برود و به هر جا سر بزند، دلش می گیرد.

6- سنگ صبورتر از تلفن سراغ ندارم.

7- برای آزادی تلفن اشغال شده دعا می کنم.

8- برای دلجویی از تلفن ثابت، تلفن همراهم را جا می گذارم.

9- تلفن همراه، همراهی ام نکرد تا مکالمه ام را به پایان برسانم؛ شارژش تمام شد!

 

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:47 :: نويسنده : elaheelham

 

آدم ها مثل کتابند،برگرفته از مطالب جالب.

از روی بعضی ها باید مشق نوشت.

از روی بعضی ها باید جریمه نوشت.

بعضی ها را باید چند بار خواند تا معنی شان را فهمید.

بعضی ها را نخوانده باید کنار گذاشت.

آدمیان به لبخندی که بر لب ها می نشانند و به احساس خوبی که بر جا می نهند، ماندگارند.

گفتم آدم ها . ربطی به زن یا مرد بودن؛ غنی و فقیر بودن؛ سیاه و سفید بودن و ... ندارد.

دوست شما 401

 

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:45 :: نويسنده : elaheelham

 

«با الهه ی الهام هیچکس تنها نیست.و همه از او حرف می زنند و بیشتر حرف ها درباره ی متانت و کمالات اوست.»

آنچه گذشت حرف های دوست خوبم آقای سلمانی بود.که ندیده من را شیفته ی الهه ی الهامش کرد. بلافاصله به او گفتم: کجا می تونم اونو ببینم؟ و او هم گفت : نشونی شو بنویس؛ سه راه دبلیو، خیابان پارس، کوچه ی ایران.  بدون خداحافظی سوار دوچرخه شدم و به سمت سه راه رفتم. با کمترین دردسر و پرس و جویی محل استقرار او را پیدا کردم.با شوق و ذوق دستم را روی زنگ گذاشتم ولی خبری از باز شدن در و پنجره نشد. از سر و صدایی که به گوشم می رسید متوجه شدم، تعداد زیادی قبل از من به اینجا آمده اند و به خاطر همین کسی صدای در زدن و تاپ و توپ قلبم را نمی شنود.

نیم ساعتی گذشت تا بالاخره پنجره ای و بعد هم دری به رویم باز شد. ولی این تاخیر چیزی از شوق و ذوق دیدن الهه ی الهام را در من کم نکرده بود. توی حیاط بودم که دیدم گنده های شعر و ادب و خاطره و داستان دور او را گرفته اند و هر کس به طریقی به او ابراز علاقه و پیشنهاد همکاری می کند. با خودم گفتم:« آنجا که عقاب پر بریزد / از پشه ی لاغری چه خیزد؟»

تمام بضاعت ادبی و فرهنگی ام یک برگ آ،چهار بیشتر نمی شد؛ با این حال اصرار داشتم همین یک ورق را به او بدهم تا بداند که من هم یکی از طرفدارانش هستم.

کمی جلوتر رفتم. شعر« ای عزیز» آقای محسن قویدل را دیدم و کمی آن طرف تر ، ترجمه ی فارسی یک شعر انگلیسی از آقای چمانی توجه ام را جلب کرد. یکی دیگر از انجمن ادبی که به راه انداخته بود حرف می زد و خلاصه این که همه به نوعی می خواستند نظر او را به خود جلب کنند.مایوس و نومید داشتم برمی گشتم که به آقای سلمانی برخوردم. بعد از شنیدن حرف هایم گفت: لطفاً نوشته هایت را به من بده؛ حتماً آن ها را به دست الهه ی الهام و دوستانش می رسانم...

جانی تازه گرفتم و با یک تشکر چند تشدیدی از او خداحافظی کردم.

دوست شما-401

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:44 :: نويسنده : elaheelham

 شعر: ما دو تن....عبدالله همتی

چون قصه ی عشق ما دو تن دیگر نیست

چون لاله ی ما ،هیچ گلی پرپر نیست

تو مثل نفس می روی و در پی تو

می میرم و پایانی از این خوشتر نیست

 

می خواستی از قرار خود را بکشم

رفتی که در انتظار خود را بکشم

ای کاش خدا هزار جانم می داد

تا بی تو هزار بار خود را بکشم

عبدالله همتی 

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:42 :: نويسنده : elaheelham

 شعر: ای عزیز......محسن قویدل

تا ابد محبوب خوبانی عزیز

وارث شغل رسولانی عزیز

می گریزد دیو جهل از سایه ات

زین سبب مانند قرآنی عزیز

بر زمین خشک استعدادها

مطمئناً همچو بارانی عزیز

پیشرفت ملک و دین از رنج توست

لیک خود چون گنج، پنهانی عزیز

گرچه آرامی به چشم غافلان

عاقلان دانند، طوفانی عزیز

محسن قویدل

دبیر ادبیات چهاردانگه 

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:41 :: نويسنده : elaheelham

 

با سلامی دوباره به دوستان جدید و قدیمم.

سمیرا میرزا جانی از اعضای قدیمی  انجمن ادبی و درحال حاضر دانشجوی رشته ی ادبیات است. گاهی هم من را قابل می داند و سروده هایش را برایم می فرستد تا بخوانم و اگر شد برایش نقد کنم. حالا می خواهم آخرین شعرش را با کمی دخل و تصرف و البته با اجازه ی خودش برای شما بنویسم که هم با سمیرا و شعرش آشنا بشوید و هم شعرش را نقد کنید. با تشکر .حسن سلمانی

«آیدا...»

آیدا تر از آیدا!

نفس بده من را

سمّی ست این هوا

باد است بیرون آه!

درخت، بی طاقت

موهاش افشان است

باران شده آیدا!

پرنده هایت را

رها رها رها

در آسمان بگذار

در آسمان تنها

با بال ها تنها

آبی تر از پرواز

پر باز می کنیم

 پرواز می کنیم

طوفان شده آیدا!

کنار دست من نشسته ای امّا

نشسته ای و باز

 لبخند می زنی

لبخند بر هرچه

اندوه می زنی

لبخند را بگو قهقهه سر دهد

اندوه را بگو مضحکه کم کند.

شعر از سمیرا میرزا جانی 

 

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:38 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران