الهه ی الهام
انجمن ادبی

 ترجمه شعر: مرگ نهنگ.... چمانی

وقتی موش مرد،دلم به نوعی سوخت

مرگ این موجود ضعیف

مرا غصه دار کرد

حال آن که دیروز

پیکر بی جان نهنگ

دیدم بر آبسنگ

انبوهی از مردم هیجان زده

شتابان به سوی اسکله

چه دردناک و غمبار مرده باشد نهنگ

تا اشک سرازیر شود زدیده بی درنگ

مرگ درد ناک و اندوهبار نهنگ بس عظیم

سور و سات کاکایی و کوسه هاست

کشش جزر و مد زندگی ظاهری

هنوز انجا به چشم می خورد

تا این هوا آلوده می شود

میراندش به پیش

می کشدش به پس

تو گویی در نیمه باز کشتارگاه

به چشم خورده است و بس

صد آه و صد فغان

رحمی نما به ما

 

همان مرگ موش

در سوراخ کوچک و خموش

بر ما بس است هان

آن را به ما ببخش

نه مرگ این نهنگ

در خور بس قشنگ

متاسفم،ولی ما نیز چنین کنیم

در مرگ کودکی آن دم که پر کشد

اما ز نسل کشی

 که مویه می کند؟

شعر از: جان بلایت، شاعر انگلیسی معاصر

ترجمه: زین العابدین چمانی به تاریخ دهم آوریل دوهزار و چهار میلادی 

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:37 :: نويسنده : elaheelham

 

مادر من بی سواد است

اسمش را هم نمی تواند بنویسد

مادر من...

به هر روی، او به من

شمارش را یاد داده است

ماه و سال را آموخته است

و از همه واجب تر 

زبان را به من آموخته است

مادر من...

با این زبان

حس کرده ام

هم شادی را 

هم ماتم را

با این زبان آفریده ام

هر شعرم را 

نغمه ام را

من، نه من هیچم

من خود نیستم

مؤلّف کتاب ها، کتاب

حرف های من

آری همان مادر من!...

شعر : بختیار وهاب زاده؛ شاعر بزرگ جمهوری آذربایجان

ترجمه: زین العابدین چمانی

 
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:35 :: نويسنده : elaheelham

 شعر آذری... آصف محمدی

آقای آصف محمدی ، بازنشسته ی آموزش و پرورش است امّا هنوز، شکر خدا، دست از کار نکشیده و از پا ننشسته است . هنوز موتور راه انداز مدارس است .علاوه بر تمام ویژگی های اخلاقی پسندیده ای که دارد و نیازی به بازگویی نیست، دستی هم در شعر و ادب دارد. نمونه ای از شعرش را که پر از واج آرایی و نغمه ی حروف است برایتان نقل می کنم:

«گونده منه باش ووران،

 ایندی منه داش ووریر

ایندی منه داش ووران،

 ئوزگه لره باش ووریر

 دوشمن اگر داش وورا

دردینه دوزمک اولار

باخ بورا سوز بوردادیر

داشلاری یولداش ووریر

شعر: آصف محمدی

 

 

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 18:33 :: نويسنده : elaheelham

 « بنی آدم»

مدیر دبیرستان پسرانه ی«آینده» به مناسبت آغاز چهارمین سال مدیریت خود و نیز تأسیس دبیرستان،ضیافت شامی ترتیب داده بود. این مهمانی به تشویق و پیشنهاد « آتیه» صورت گرفته بود. او سرش برای این جور کارها درد می کرد. شل زرد، آش نذری، قربانی و ...هرچند  « بنی آدم » می دانست تنها قصد زنش تظاهر و خودنمایی است؛اما همیشه تسلیم دلایلی می شد که به ظاهر منطقی و عقلانی به نظر می رسید. آتیه به او حالی کرده بود که: « موفقیت مدرسه ی تو در کنکور نه تنها حاصل تلاش تو، بلکه نتیجه ی زحمت تک تک همکارات از دبیر و مربی گرفته تا دفتر دار و آبدارچیست. اگه فقط یکی از اونا خط تو رو نمی خوند یا مشکلی پیش می کشید،این جوری که شده نمی شد.»

بهتر بود که در واقع، مراسم را در همان دبیرستان برگزار کنند. فقط هم از کادر مدرسه به همراه خانواده هایشان دعوت کردند. یک محفل کاملاًخصوصی و صمیمی.بنی آدم با مشورت معاون ارشدش کتابخانه را که از سایر اتاق ها نسبتاً بزرگتر بود برای پذیرایی انتخاب کرده بود. علاوه بر جادار بودن چون در طبقه ی سوم ساختمان بود؛چشم انداز زیبایی هم به شهر داشت.می شد تجسم کرد که شبیه تالارهای سر برج های بلند پایتخت های بزرگ است. از آن تالارهای مخصوص خاطره های  ماندگار!


 



ادامه مطلب ...
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

ای تو آغاز

تو انجام

تو بالا

تو فرود

ای سراینده ی هر سطر و سرود

بازگردان به سخن دیگر بار

آن شکوه ازلی، شادی و زیبایی را

داد و دانایی را

تو سخن را بده آن شوکت دیرین

آمین!

نیز دوشیزگی روز نخستین

                                  آمین!

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

«سلام!

حال همه ی ما خوب است؛

امّا تو باور نکن»

مطلب ساده ی بالا را دیروز پشت ویترین یک مغازه ی قابسازی دیدم. پرتره ی سیاه و سفید و تاثیرگذاری از مرحوم خسرو شکیبایی و دیدن این چند کلمه در کنار نیم رخی از او ،چند دقیقه ای من را جلوی مغازه میخکوب کرد. من را  به یاد یک بیت انداخت که معمولاً عزت کابلی برایمان می خواند:«اگر از حال ما می پرسی ای دوست / ملالی نیست جز اندوه بسیار!»

یاد خسرو خوبان بازیگری و عزت کابلی عزیز و همه ی کسانی دلشان می خواهد از حالمان با خبر باشند به خیر و خوشی!یاد دکتر کدکنی هم به خیر! راستی کسی هم میداند  که آیا« به شکوفه ها ، به باران» بالاخره سلام ما را رساند یا نه؟! به هر حال « هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!» من که از ترس نفله شدن کلام زیبا و دلنشین دکتر ،هرگز اجازه نمی دهم دانش آموزانم خودشان برای اولین بار شعر «سفر به خیر » را بخوانند. اول خودم آن را با آب و تاب می خوانم طوری که اگر خود دکتر سر کلاس باشد به طرز خواندنم نمره ی بیست بدهد؛بعد از آن ها می خواهم که بخوانند و بدانند. البته همیشه کسانی که می دانند خیلی کمترند از ...

تو و دوستی خدا را...

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

چهارم خرداد قصد سفر به شهر قزوین کردم با نیّت دستبوسی پدر و مادر و بیتوته ای یک شبه و یافتن آرامش گم شده ای  در آغوش امن کودکی هایم و شارژ روحی و روانی به لحاظ این که وقتی فقط یک لیوان آب به دست این پیرمرد و پیرزن می دهم تمام سعادت دنیا و آخرت را برای خودم و خانواده ام آرزو می کنند. یک بیمه نامه ی تضمینی و بدون خرج. یک سرمایه گذاری مطمئن برای آتیه. انگار نه انگار که تو هم سهمی در پیر شدن از پا افتادنشان داشته ای. و اصلاً به روی مبارکشان نمی آورند که غصبه ات را می خورند.

هم فال بود و هم تماشا. مجید خادم دوست هنرمند و عزیزم هم افتخار داد و همراهم شد. دور میدان ورودی قزوین -مینودر- تبلیغات نمایشگاه دوسالانه ی خوشنویسی قزوین را دیدیم و ذوق زده  و با پای پیاده خودمان را به «سعدالسلطنه» برای تماشای آثار خوشنویسی رساندیم.

سعادت بزرگی بود که همسفرم یک هنرمند خوشنویس و اهل دل بود. از دیدن هر تابلوی زیبایی به وجد می آمد و ریزه کاری ها و ظرافت های هرکدام را برایم بازگو می کرد. هر از گاهی هم طوری که من می شنیدم به خالق اثر احسنت و آفرین می گفت. به راحتی دستخط هنرمند مرد را از دستخط هنرمند خانم تشخیص می داد بدون آن که  اسم نوشته شده در حاشیه ی تابلو را ببیند. فضای سعدالسلطنه هم بسیار عالی و متناسب ساخته و پرداخته شده بود. استاد بزرگ شکسته نستعلیق« استاد کابلی» را هم از نزدیک زیارت کردیم و به بهانه سلام و احوالپرسی انگشتانی را که یک عمر در راه اعتلای این هنر زیبای و چشم نواز و روح پرور ایرانی قلم زده بود، لمس کردیم و در دل هزاران بوسه بر آن ها زدیم. پیش آقای خادم به قزوینی بودنم بالیدم.

خیلی دوست داشتم که دوستم را به دیدن مجسمه ی «میرعماد» هم ببرم که تنگی وقت اجازه نداد.

از خدا خواهیم توفیق ادب

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

سلامی دوباره به دوستان عزیزم

مسعوده جمشیدی،بدون تعارف یکی از امیدهای آینده شعر و ادب پارسی ست. هم شعر می گوید هم داستان می نویسد. دختر محترم و مؤدب و مهربان و قدرشناسی که هنوز دانش آموز دبیرستانی است.فردایی روشن را برای مسعوده ارزو می کنم  .آخرین سروده اش را بخوانید و نظر بدهید. لطفاً!!!

«چشمان تو...»

«داستان عشق ماتفسیر چشمان تو بود

خط به خطَّ خواب ها تعبیر چشمان تو بود

خالی از هر مردمانی بود این قلبم ولی

این همه دلدادگی تقصیر چشمان تو بود

می تنیدم دور خوداز رنج و حسرت پیله ای

حال اگر پروانه ام تدبیر چشمان تو بود

تو مرا آواره ی غربت سرای غم مبین

کشور دیرینه ام کشمیر چشمان تو بود.»

شعر: مسعوده ی جمشیدی 

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

پی  بهانه های بکر

مرور می کنم

تمام روزهای رفته را

و کوچه های پرسه ی شبانه را

همیشه ی خدا، راهی بوده

هنوز هم باید راهی باشد

زمانه، امّا، هیس!

زمانه ی خوبی نیست

خوب است

 مراقب گوش های موش های جرز میعادگاهمان باشیم.

-« می شنوند،

خیال می کنند خبرهاییست،

از کجا می دانند که ما فقط حرف می زنیم، شعر می خوانیم؟!

مهم نیست،

بگذریم...»

به راستی آیا خودش هم فکر می کند

که ما فقط حرف می زنیم؟!

ولی نه

خوب می داند انگار

 برای باز دیدنش

به من بهانه می دهد

شوق سرودن ترانه می دهد

چه دلخوشم که لیلی ام

به پوچی پچ پچه ها

هیچ بها نمی دهد.

حسن سلمانی

87/4/30

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

سنگفرشی که بر آن می رقصی

از کجا می دانی

سنگ گور دختری نیست که پیش از من و تو

همچو تو شهره ی شهری بوده ست؟

نیم عریان ،قدح باده به دست

مست از هلهله ی مردم مست

لبش افسوس کنان

که:« گل سر سبد شهر منم

دُر یکدانه ی این بحر منم

نگه مرد و زن و پیر و جوان سوی من است

آفتاب آینه ی روی من است

یک جهان دل همه در بند دو ابروی من است.»

ولی ،امّا، حالا

زیر بی تابی پاهای تو خاموش در اعماق زمین

متلاشی شده اعضای بلورین تنش

تو هم ای پاره ی آتش

که چنین شعله وری

سرد و پژمرده و خاموش شوی

سال ها از پی هم می آیند

باز هم دخترکی مست و ملنگ

پای کوبان و قشنگ

روی سنگی که نوشته اند نام تو بر آن

می رقصد

غافل از رقص زمین، ساز زمان

و کسی خواهد گفت:

« های ای دختر زیبا و زرنگ

سنگفرشی که بر آن می رقصی

از کجا می دانی...؟»

حسن سلمانی

21/8/74

چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران