الهه ی الهام
انجمن ادبی

 « افسانه ی مردم»

 

دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم: این خود، اوست؟ یا نه، دیگریست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم: این زن اوست؟ یعنی آن پریست؟

**

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پرپر شدیم

**

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

**

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه ی مردم شد او.


سه‌شنبه 03 بهمن 1391 :: 12:02 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران