الهه ی الهام
انجمن ادبی

« جامانده...»

 

کوله تنهایی ام انگار باز
درمسیرخاطرت جامانده است

راهوار راه ناهموار تو
عاقبت اینسوتر از پامانده است


روزگاری منظر چشم تو را
با کلافی از غزل می بافتم
آن امید و اشتیاق این روزها
ازخودم می پرسم آیا مانده است؟


همسفریا همقدم یا هیچ یک
سایه ای، وهمی، گمانی بوده ای
چون خیالی مات و محو و نیمه جان
چون سرابی که به صحرا مانده است


در همین نزدیکی دور و دراز
می رسد گاه افول ماجرا
ساحل چشمی در اندوه غروب،
برلبش جاپای رویا مانده است


کوله بارکهنه ی تنهایی ام
درمسیر آمدن جامانده است
برنمی گردم دوباره راه را
گرچه درآن آرزوها مانده است...

مسعوده جمشیدی


سه‌شنبه 28 آبان 1392 :: 18:42 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران