الهه ی الهام
انجمن ادبی

 

 

«مرا تنها نخوان»

مرا تنها نخوان

با من غباری هست

که روی شانه هایم

-        تکیه گاه روزگار دور از تو-

نقش سری را چه هنرمندانه حک کرده...

و آن سو تر

درون آینه، مهتاب می جوشد

مرا تنها نخوان

تا آن گاه

که این آتشکده سوزان سوزان است.

به زیر چتر من باران می بارد...

از این خیسی گریزانم.

و باران همچنان آرام و گرم و بی هیاهو باز می بارد

و می شوید زمین و خوشه های ناصبورش را.

و پلک خسته ی داغ مرا انگار می ساید

عبور لحظه های ناگزیری...

تو را تنها نمی دانم

و می دانم که اکنون

انعکاس واژه ای از دورهای دور

امیدت می دهد بسیار

 و می دانی

کسی در نا کجایی

از هوایت

آسمانی ملتهب دارد،

که ابرش ردّ پای یادهای توست...

و مردم ساده لوحانه

چه تقلید هراس انگیزی از

خط و تقارن را

درون قابی از دیوار و میخ و تخته

تصویر تو می خوانند؟!

مسعوده جمشیدی


سه‌شنبه 19 دی 1391 :: 10:59 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا