" صحرایی پر از اسب " صد سال پیش بود بهار از پنجره لبریز بود شکوفه ها روی لب های ریخته بودند و دهانم پر از صحبت باران بود درست صد سال پیش تو آمدی آن سوی میز نشستی چشمت پر از ترنج بود و سراسر آینه بود من محو حاشیه های زیبا بودم که ناگاه گفتی : دوستت دارم
تمام غنچه های گلدان باز شدند گارسن ها کر شدند مشتری ها ناپدید شدند من مانده بودم و تو در کافه ای بدون سقف در صحرایی پر از اسب و باران حرف تو را !تمام کرد