الهه ی الهام
انجمن ادبی


  « ميخشو بكوب سر زبون من»


يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت. ظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گذاشته بود ،بيرون آورد تا بخوره. هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواري از دور پيدا شد.
مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:« رد احسان گناهه.»
از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد: «افسار اسبم رو كجا بكوبم.»
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :« ميخشو بكوب سر زبون من !»

گرد آوری:401


شنبه 09 آذر 1392 :: 21:24 :: نويسنده : elaheelham

درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران