|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
« یک حس خیلی خوب» این یادداشت من معرفی کتاب یا نقد فیلم یا بازخوانی یک خاطره نیست، بلکه به نوعی بروز احساس و هیجان درونی است. حسی که فقط چندبار _شاید کمتر از تعداد انگشتان دست- به من دست داده است. یک بار وقتی بعد از سال ها که تعریف فیلم بزرگ اورسون ولز« همشهری کین» را شنیده بودم و هرگز موفق به دیدنش نشده بودم و در نهایت ناباوری، یکی از شبکه های تلوزیونی خودمان اعلام کرد که آن شب آن را نمایش خواهد داد. شعفی که به من دست داد را کسی درک نکرد چون کسی آن موقع از شب بیدار نبود که ببیند چطور مثل « بایسیکل ران» محسن مخملباف به زور خودم را بیدار نگه داشته ام تا تماشای شاهکار سینمای کلاسیک را از دست ندهم. بار دوم این حس وقتی به سراغم آمد که چند سالی از یک دوست قدیمی و صمیمی که دوست دوران تربیت معلم و دانشگاهم بود، کاملاً بی خبر بودم. یک روز به همراه همکاران هنرستان شهرک واوان برای یک اردوی یک روزه به یکی از روستاهای قزوین رفته بودم.پسر جوانی که از ما پذیرایی می کرد، خواهر زاده ی میزبانمان بود، کم کم با ما قاطی شد و گرم گرفت و حرف که تو حرف آمد و گل کرد، لابلای حرف هایش به محل تحصیلش یعنی شهر الوند اشاره کرد. به یاد دوست عزیزم افتادم که آن سال ها ساکن الوند بود. از پسر جوان پرسیدم: هیچ وقت معلمی به اسم ابوالفضل خمسه داشتی؟ و او خیلی راحت او را به یاد آورد... ... و گفت که گاهی او را می بیند و خانه اش را هم بلد است. از او خواهش کردم که نشانه ای ، شماره ای، چیزی از او برایم پیدا کند و او قول مردانه داد که این کار را برایم خواهد کرد. شماره ی همراهم را گرفت و گفت به زودی خبرم می کند. همان روز عصر به طرف تهران به راه افتادیم. نزدیکی های هشتگرد بودیم که که تلفنم زنگ خورد. شماره ای ناشناس روی صقحه بود اما صدایی که از گوشی می آمد صدایی کاملاً آشنا بود.« سلام...»ابوالفضل خمسه؛ خودش بود و پایان یک بی خبری سیزده ساله! و اما بار سوم، حالاست که کتاب ارجمند گابریل گارسیامارکز و برنده ی نوبل ادبی 1982، پیش رویم است و هنوز خواندنش را شروع نکرده ام. از سالی که دیپلم گرفته ام تا حالا بیست و سه سال می گذرد و در این سال ها خواندن این کتاب یکی از برنامه های جدی ام بوده است تا امروز عصر که با پسر ارشدم « علی» در میان قفسه های کتابخانه ی مصطفی خمینی اسلامشهر به دنبال کتاب می گشتیم،« صد سال تنهایی» مثل کهربا من را به سوی خود کشید. ذوق زده و سراسیمه از لابلای دیگر کتاب ها بیرونش کشیدم و از متصدی کتابخانه خواستم که آن را به من امانت بدهد. چه حس خوبی دارم حالا...! حسن سلمانی اسلامشهر پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: 22:18 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|