الهه ی الهام
انجمن ادبی

 کلمات خوب انسان را تدهین می کنند و سخنان بد انسان را می کشند.

جان فلوریو_ نخستین میوه

مترجم: چمانی

یکشنبه 10 دی 1391 :: 11:27 :: نويسنده : elaheelham

 بخش عمده ی مصیبت ها و ناکامی هایی که این جهان را می رنجاند، برخاسته از کلمات هستند.

ادموندبورک_ نامه ها

مترجم: چمانی

یکشنبه 10 دی 1391 :: 11:25 :: نويسنده : elaheelham

 کلمات همچون برگ ها هستند و جایی که برگ ها فراوان باشند، میوه ی معنا به ندرت یافت می شود.

الکساندر پوپ_ در باب نقد

مترجم: چمانی

یکشنبه 10 دی 1391 :: 11:23 :: نويسنده : elaheelham

 در مورد لغات همچون مدل لباس یک قانون حکمفرماست.

اگر خیلی قدیمی یا خیلی نو باشند؛ عجیب و غریب به نظر می رسند.

اولین کسی نباش که لغات جدید را به کار می برد و آخرین کسی هم نباش که لغات قدیمی را کنار می گذارد.

 الکساندر پوپ_ در باب نقد

مترجم: چمانی

یکشنبه 10 دی 1391 :: 11:21 :: نويسنده : elaheelham

 « ضیافت برفی»

زمستان هم رسید، با شکوه و صلابت و زیبایی بی مثالش؛ با جامه ی سفید و گل های بلورین و یادآوری این درس همیشگی که:« باید بمیرید تا بار دیگر، جوان و شاداب و زنده شوید و زندگی را از سر بگیرید.» شاید مثل کرم خزنده و زشت و چندش آوری که بعد از مرگش بال هایی به زیبایی فرش ایرانی در می آورد و می شود زیباترین مخلوقات خدا و زینت بخش کلکسیون های « پروانه»!

تا حالا فکر کرده اید که زندگی انسان چه قدر شبیه یک داستان است؟ داستانی که هر زمستانش، نقطه ی پایان هر بند  آن، برای رفتن به سر خطِ بند بعدی است؟!

هر فصل ویژگی ها و زیبایی های خودش را دارد، که آن را برای ما جالب و جاذب می کند. بهار شکوفان با سرسبزی و طراوتش، تابستان با نعمت ها و برکتش، پاییز برگ ریز با رنگارنگی طبیعتش و زمستان، با پاکی و یک رنگی اش.

از کودکی با دیدن اولین برف زمستانی این بیت را با خودم زمزمه می کردم که:« در لحاف فلک افتاده شکاف / پنبه می بارد از این کهنه لحاف» دبیرستانی هم که بودم شیفته ی « زمستان» اخوان شدم و اصلاً با آن، با شعر نو آشتی و آشنایی پیدا کردم. اخوان با زمستانش دست های سردم را در دست های گرم شعر امروز فارسی گذاشت.« سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای...»

شما را دعوت می کنم به تماشای قندیل های آخته و آویخته از ناودان ها و شیروانی ها. تصور کنید انعکاس نور خورشید صبحگاهی را بر نوک قندیل ها که گویی ستاره بر آن می درخشد و با چشمک هایش خیره تان می کند. میهمانتان می کنم به دیدن رقص ماهی های قرمز، در زیر لایه ی یخ سطح حوض فیروزه.

 از شما می خواهم وقتی کنار پنجره ی بخار گرفته ی اتاق گرم و نرمتان ایستاده اید و از پشت آن به بارش یکریز برف نگاه می کنید و امید به تعطیلی چند روزه ی مدارس و ادارات دارید و احیاناً در همان حال ، چای یا قهوه ی داغتان را سر می کشید؛ یا هنگامی که در بوستان نزدیک خانه تان، شال گردن را به دور گردن آدم برفی می پیچید، یا با کارد و چنگال، لبوی داغ را قاچ می زنید و زیر چشمی نظری هم به بشقاب باقالی و  گلپر دارید که بخار مطبوعش مستتان می کند؛ لحظه ای هم؛ فقط یک لحظه،به فکر کسانی باشید که از زمستان به این زیبایی، بهره ای جز سرما و درد و بیماری و در به دری ندارند و قطره های اششکشان بر گونه هاشان بلور یخ می شود!

حسن سلمانی

یکشنبه 10 دی 1391 :: 11:02 :: نويسنده : elaheelham

 آن جا که شادمانی بیش از همه وقت طربناکی می کند، اندوه بیش از همه وقت، سوگواری می نماید...

شکسپیر_ بازیگر دوک در هملت

یکشنبه 10 دی 1391 :: 10:26 :: نويسنده : elaheelham

 وقتی بخشندگان نامهربان گردند، هدایاشان در چشم شخص بلند همت، پست و ناچیز می گردد.

شکسپیر_ افلیا در هملت

یکشنبه 10 دی 1391 :: 10:24 :: نويسنده : elaheelham

 اگر خورشید در لاشه ی سگی مرده تخم مگس بپرورد، پس لاشه سگ لایق بوسه های خورشید است...

شکسپیر_ هملت

یکشنبه 10 دی 1391 :: 10:22 :: نويسنده : elaheelham

 غالباً دیوانه ها حاضر جواب می شوند ولی شخص عاقل به آسانی به این نعمت نمی رسد.

شکسپیر_پولونیوس_هملت

یکشنبه 10 دی 1391 :: 10:19 :: نويسنده : elaheelham

«سرود زندگی»

وقتی با احساس کودکانه به سراغ به سراغت می آیم و در میان حرف هایم بزرگ می شوم، با تو بودن برایم زیبا می شود.زندگی در کنار سخنان شیرینت معنا می یابد و عشق و محبت تو کفایتم می کند. خاطری آسوده می بخشی ام، آن گاه که می گویی:« آرام باش، همه چیز را می دانم!»عطر مهربان کلامت، آرامم می کند.

تاریکی با نوازش های آهسته ات پس می نشیند و سپیده با طنین گوشنواز ترانه ات، آغاز  می شود.

ای بهترین سرآغاز،زبان را توان توصیفت نیست. چه بگویم که نمی توانم؟!

از معنای با تو بودن تا با نبودن را که می دانیم؛ پس چیست که به فراموشی سپرده شده است که این قدر تو را از ما دریغ کرده؟

شاید قلب های یخی، شاید تهاجم گناهان، شاید افکار آلوده تر از کردار و شاید هزاران شاید دیگر...

خدایا هر چیزی که تو را از ما گرفته، نابود کن؛ هرچند شاید آن زمان خودمان هم نابود شویم و از بین برویم...!

مریم احمدی

دبیرستان حبیبی عدل

یکشنبه 10 دی 1391 :: 10:02 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران