الهه ی الهام
انجمن ادبی

 در روزگاری که « دروغ» یک واقعیت عمومی است،

به زبان آوردن« حقیقت» یک اقدام انقلابی است.

نیروانا جم

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:54 :: نويسنده : elaheelham

 سرطان ستم،

باید «عشق درمانی» شود.

نیروانا جم

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:53 :: نويسنده : elaheelham

 خاطرات نه سر داند، نه ته! بی هوا می آیند تا خفه ات کنند. می رسند گاهی وسط یک فکر، گاهی وسط یک خیابان، و گاهی حتی وسط یک صحبت. سردت می کنند. رگ خوابت را بلدند. زمینت می زنند. خاطرات تمام نمی شوند؛ تمامت می کنند...!

نیروانا جم

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:52 :: نويسنده : elaheelham

 من زندگی ام را برای کسی زندگی کردم که نمی دانم کیست؟!

سمیرا میرزاجانی

 

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:49 :: نويسنده : elaheelham

 نمی دانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندی

فقط یک آرزو دارم

که در دنیای شیرینت

میان قلب تو با غم نباشد هیچ پیوندی!

سمیرا میرزا جانی

 

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:48 :: نويسنده : elaheelham

 حکم دیواریست برای ندیدن،

ولی ندیدن هرگز حکم فراموشی نیست!

علیرضا وادیزاده

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:43 :: نويسنده : elaheelham

 شاد باش؛

نه یک روز، بلکه هزاران سال!

بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که روسیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت، شرط بسته اند.

نیروانا جم

 

 

یکشنبه 10 دی 1391 :: 08:39 :: نويسنده : elaheelham

«یهودا»


مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را



نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را



خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم ؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را



خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!



کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟!



نمی دانم چه نفرینی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!



چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

شعر: فاضل نظری

هدیه: مسعوده


چهارشنبه 06 دی 1391 :: 09:37 :: نويسنده : elaheelham

«راز»

هم دعا کن گِره از کار ِ تو بگشاید عشق

هم دعا کن گِره ی تازه نیفزاید عشق!



قایقی در طلبِ موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق



عاقبت راز ِ دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق



شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق



پیله‌ی رنج ِ من ابریشم ِ پیراهن شد

شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق

شعر: فاضل نظری

هدیه: مسعوده

چهارشنبه 06 دی 1391 :: 09:34 :: نويسنده : elaheelham



«فکر کن من هم...»

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم



تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم



مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم



کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم



تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم.

شعر:فاضل نظری

هدیه: مسعوده

چهارشنبه 06 دی 1391 :: 09:32 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران