الهه ی الهام
انجمن ادبی

 لحظه ها خاطره اند؛

زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.

لحظه هایت خوش باد!

مانی

دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:43 :: نويسنده : elaheelham

 امروز دردهایم را به رودخانه سپردم؛

چه صیدی کرد ماهیگیر؛ از ماهی های دق کرده...!

نیروانا جم

دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:41 :: نويسنده : elaheelham

 آن که واقعاً تو را دوست دارد؛ به ساز آرام بودنت کفایت می کند و هرگز راضی نمی خواهد، رقاصه ی سازهایش باشی...!

نیروانا جم

دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:39 :: نويسنده : elaheelham

 همه ی اتفاق های خوب افتادند و دست و پایشان شکست.

این روزها، اتفاق های خوب از ترس اتفاق های بد، از افتادن می ترسند.

نیروانا

دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:36 :: نويسنده : elaheelham

 معلم گفت:« جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کنید.»

اما نمی دانست جای خالی دوست با هیچ چیزی پر نمی شود!

امیر پژوه

دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:33 :: نويسنده : elaheelham

 « من و تو؛ همزادم!»

 

احتمالا من وتو،

هردو از یک ابر مهربان بودیم

پاک وبی باک وبه مهر آلوده

روی بال فرشته ها ودست خدا

قطره قطره پی هم می لغزیدیم 

آسوده ...

می نشستیم لبه ی عرش حبیب

و از آن طیف متجلی ازل ،دور دست ها را می کاویدیم.

:
«من نمی خواهم قطره ای ناچیز بمانم وحقیر!»

گفته بودم روزی.

چه قدر ترسیدی ومن ازنهی توآشفته شدم.

:«به همین هستی خود راضی باش که حیات،

 دردناک است و پر از رنج وجود.»

امامن دست از دست توبگسستم 

من به آغوش خاک پیوستم.

تو همان بالا ماندی

من رسیدم به حیات،من رسیدم به وجود...

پهنه ی قلبِ بلورینِ منِ نازک دل،

 در جوار مهر عشق آگین سوخت، 

داغ آن برجاماند

توهم آن رادیدی

وچکیدی چه بی تاب به این وادی سرخ

هستی ات را به من بخشیدی ،باریدی .

چه قدر خوب مرا می فهمی همزادم! 

گرچه نامم انسان ؛

گرچه نامت باران!

قفس حبس مرا

بی کران باریدی...

مسعوده جمشیدی




دوشنبه 04 دی 1391 :: 14:25 :: نويسنده : elaheelham

« شعرمان...»

گهگاه عمری بر عمرمان بریخت

شعری کز نور شبنم، زلال بودن را برگرفت

طبیعت را سنگ به سنگ بر ما شناساند

زر سرخ و چمن سبز است شعرمان

زبان اصل و نسب مان

زبان عزا و عروسی مان

زبان اردو و شهرت مان

سوزنده در آتش و

شناگر آب هاست شعرمان

حجره، حجره دل ها را می گردد

دردمان را از یک نگاه می گیرد

به روز عید، همچو عروس آراسته

به روز جنگ، کفن پوش است، شعرمان

برای دیار گم گشته و روستای نابود گشته می گرید

هجایم، بیتم، مصراعم و بندم

گاه تبریزم، گاه دربندم

شعر وطن مان، دل ریش و زخمی است

بار حمل کرد و ببرد و بار بینداخت

روحش را در میدان ها، به تک انداخت

بر جگر صخره ها ریشه دواند

همچو بلوط در کوه ها رویید

انکار پذیر است و حقیقت و راست

در «نسیمی» یک عصیان است،درد است

در«فضولی» دل آتش گرفته و گداخته است

در « واقف» آن گل اندام، شعرمان است

آب پاک، ریشه ی حلال و سوگندی صاف

طریقت است و شریعت است و عرفان

طوفان و زلزله ای است همچو« صابر»

قلب و دلش ریش ریش است شعرمان

پاسخ هر پرسش و پاسخی است

آهنگ آن نظم و سیاق است

اشک چشم« شهریار» و «ورغون» است

درد خود را زبان، زبان گویان است شعرمان

زاییده ی وقت و زمان است

از جان به روح و از روح به جان

آفریده و آفریدگار

صدایش به حق رسیده، هر آن

شعرمان!

شعر:زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

 

دوشنبه 04 دی 1391 :: 12:38 :: نويسنده : elaheelham

  «عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود...» 

گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.

درختى كه اكنون گرفته است پاى

به نيروى مردى برآيد ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى 



به گردونش از بيخ بر نگسلى

سر چشمه شايد گرفتن به بيل

چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سرانجام چنين تصميم گرفتند كه يك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمينگاه خود بيرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ ديده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همين طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمينگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بيرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزيده بيدرنگ خود را تا نزديك كمينگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشيد كه گروهى از دزدان به كمينگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمين نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همين كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاريك گرديد:

قرص خورشيد در سياهى شد

يونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از كمين بر جهيدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست يكايك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنيد.

اتفاقا در ميان آن دزدان ، جوانى نورسيده و تازه به دوان رسيده وجود داشت ، يكى از وزيران شاه ، تخت شاه را بوسيد و به وساطت پرداخت و گفت : ((اين پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچيده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و اين جوان را آزاد كن .))

شاه از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن آن وزير را نپذيرفت و گفت :

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

تربيت نااهل را چون گردكان  برگنبد است



بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:

ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بيد برنخورى



با فرومايه روزگار مبر

كز نى بوريا شكر نخورى

وزير، سخن شاه را خواه ناخواه پسنديد و آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :

كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .

هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى سازند.

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد

گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : ((بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم )) .

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد



دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد

چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربيت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شيوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گرديد. وزير نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربيت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزير را نپذيرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

حدود دو سال از اين ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومايه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پيمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزير و دو پسرش را بكشد. او نيز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزير و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمينگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانيد و به جاى پدر نشست .

شاه با شنيدن اين خبر، انگشت حيرت به دندان گزيد و گفت :

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟

ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 



زمين شوره سنبل بر نياورد

در او تخم و عمل  ضايع مگردان



نكويى با بدان كردن چنان است

كه بد كردن بجاى  نيكمردان

هدیه:401

شنبه 02 دی 1391 :: 16:37 :: نويسنده : elaheelham

« آمده ام...»

به خاطر پخته شدن در این دنیا

خام به دنیا آمده ام

گلبوته ی محبتم

کز جام عشق آمده ام

نیمی پدر، نیمی مادر

در هم تنیده، یکپارچه گشته،

یک جان و روح در یک بدن 

هرگز ناقص و نیمه کاره نبوده ام

از یک کل یکپارچه و تمام، به وجود آمده ام

به سوی حق روندگان،

ره پویان این ره دورند

بر سجده ی «مولانا» ،

« شمس» شده از  شام آمده ام

آنچه مرا اینسان پرتوان ساخته،

مایه ی فخر و مباهاتم،« ندای انا الحق» است!

شیدای حقایقم

از باور و ایمان، به سوی حق آمده ام.

87/12/9  تاریخ ترجمه

شعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی


 

شنبه 02 دی 1391 :: 13:48 :: نويسنده : elaheelham

« تاریخ...»

 

با زبان روح، تاریخ را به گفتگو وادار

وز زبان شاه از او بازپرس. 

ضمان دیروزمان

روح لطیف تاریخ

ببیز، شخم بزن، بکار و بکاو

خاک عاشق کند و کاو است

مگذار تاریخ

همچو زمین بایر بیاساید

گر کسی نباشد 

تا با او همکلام شود

لب از لب نمی گشاید

زبان باز نمی کند

گر طلسمش را نشکنی

گنجش مرصع نمی شود

درها را به رویش بگشا

آن را پشت در مگذار

و آن را در کنجی نهان مکن

در تبریز چه روی داد؟

در گنچه چه ها دیدیم؟ چه ها؟!

هزاران سال است 

در زد و خورد با بیگانه

می ساییم پنجه بر پنجه

صدها سال است قره باغ

در عذاب و درد و صد رنجه

تاریخمان یک عذاب 

تاریخ یک شکنجه

موکب قلمت را تیز کن

راه های دور را طی کن

تو را به انتظار می کشند،

فرزند؛

تاریخ باکو، بورچالی، دربند،

تاریخ تبریز، گنجه

و آن قره باغ دربند!

تاریخ ترجمه:87/8/30

شعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی 

 

شنبه 02 دی 1391 :: 13:19 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران