الهه ی الهام
انجمن ادبی

 

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند!
خدابنده
یکشنبه 23 مهر 1391 :: 16:42 :: نويسنده : elaheelham

 

تماشای هفت رنگرنگین کمان
پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بوده است.

خدابنده

یکشنبه 23 مهر 1391 :: 16:41 :: نويسنده : elaheelham

 

زرتشت:
خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی، نتوانی!
خدابنده
 
یکشنبه 23 مهر 1391 :: 16:40 :: نويسنده : elaheelham

 

بهمن هشتاد و چهار، برای داوری مسابقات فرهنگی و هنری آموزش و پرورش شهرستان اسلامشهر دعوت شده بودم و در کانون الغدیر در کنار چند نفر از دوستان، آثار دانش آموزان را بررسی می کردم؛ آثار شعر و داستان کوتاه و مطالعه و تحقیق را ورق می زدم بر اساس الگوی امتیاز دهی از پیش و از بالا تعیین شده نمره می دادم.در میان تمام آثار که بیشتر از یکصد و پنجاه عنوان بود؛ یک متن کپی شده ی اینترنتی برایم جالب بود. فوراً آن را در سررسیدم رونویسی کردم و قسمت این شد که امروز آن را برای استفاده ی دوستان« الهه ی الهام» به نمایش بگذارم. یادم نیست چه مبلغی برای داوری کارها گرفتم یا اصلاً گرفتم یا نه ، اما همین یک مطلب برایم کافی بود.امیدوارم که لذت ببرید!
«آرزوهای ویکتور هوگو»
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر این گونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد.
پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله، دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
 
و چون زندگی بر اینگونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی؛
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد.
که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باش؛
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی
نه خیلی غیر ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
 
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند،
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه باشی.
 
و امید دارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل رسیده نشوی،
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی.
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی.
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک «سهره» گوش کنی،
وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان!
 
امیدوارم که دانه ای بر خاک بفشانی
هر چند خُرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد!
 
 
به علاوه آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی:
«این مال من است.»
فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
 
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه ی این ها که گفتم فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
 
یکشنبه 23 مهر 1391 :: 16:37 :: نويسنده : elaheelham

 

«تو چه نازی پسرم!»
 
تو چه نازی پسرم
یادمه وقتی بدنیا اومدی
باز باز بود چشای گرد و سیاه تیله ایت
یادمه وقتی که چن ماهه بودی
با نوار و رقص کردی می شدیم غرق شادی
یادمه یکی از اون کادو های تولدت
تنبک کوچیکی بود که روش تو تپ تپ می زدی
یادمه با دستای کوچیک و ناز و توپولیت
با خودت می خوندی و همش رو تنبک می زدی
یادمه یکی از اون داستانای شاهنامه رو
مثل اون نقالای شیرین زبون
برامون می خوندی و دست می زدی
تو چه نازی پسرم
یادته وقتی بزرگتر که شدی
بردمت فرهنگسرا برا کلاس نقاشی
یادته یکسال بعد
رفتی اسکیتو قشنگ راه افتادی
جالب اینکه تو همه همبازیات
ریزه میزش تو بودی
وقتی که می افتادی
می زدی خودت رو اونراه
که مامان غش کردم
بیچاره مربیتون
هزار تا رنگ عوض می کرد
تا بفهمه که چیزیت نیست
آره ای گل پسرم
یادته وقت حموم
دور اون والور توی اطاقمون
شعر سرخپوستی می خوندیمخودمون
بونگا بونگا بونگا
آ آ ا آ او
تو چه نازی پسرم
می دونم که خوب یادت هست
روز پیش دبستانیت رو
انگاری چن روز پیش بود
یادته روزای اول انگاری می رفتی زتدون
روزای بعد دیگه برعکس خونه شئ برات یه زندون
خلاصه هر چی که بود با خوبی و خوشی تموم شد عسلم
تو جه نازی پسرم
سال بعدش تو شدی کلاس اول
یادته وقتی که ثبت نام شدی
دوتایی توی حیات مدرسه موندیمو تو شاد شدی
حالا که آخر ساله تو شدی شاگرد ممتاز
خوشحالم اما بذار من
بخونم برات یه آواز
یادت نره معلمات
یادت نره مربیات
یادت نره همبازیات
یادت نره توپ بازی های تو حیات
هر چی که بود همش یه مشت خا طره بود
آره ای گل پسرم .
غلامرضا حاجی محمد
 
 
 
یکشنبه 23 مهر 1391 :: 16:30 :: نويسنده : elaheelham

«جرج برنارد شاو»

جرج برنارد شاو در تاریخ 26جولای 1856 در دوبلین ایرلند به دنیا آمد. در بیست سالگی به لندن مهاجرت کرد و یک منتقد موفق موسیقی شد.

در سال 1884 به تاسیس انجمن فابیان - سازمان سوسیالیستی که معتقد بود تغییر سیاسی و اقتصادی را بایستس از طریق اصلاحات به وجود آورد- کمک کرد.

در نخستین نمایشنامه اش به نام « خانه ی مرد بیوه» 1892 شاو به صاحبخانه های زاغه نشین ها حمله می کند. در نمایشنامه ی« کسب و کار خانم وارن» شاو علل روسپی گری را تجزیه و تحلیل می کند. این نمایشنامه فوراً قدغن شد و تا سال  1902به روی صحنه نرفت.

نمایشنامه ی « اسلحه و انسان»1894 یک کمدی ضد جنگ، تنها نمایشنامه ای بود که برای اولین بار بر روی صحنه رفت و اندک موفقیتی یافت.

پس از 1904 وقتی که دوستش هانری گرانویل بارکر، در کمتر از سه سال یازده عدد از نمایشنامه هایش را در تماشاخانه ی رویال کورت به روی صحنه برد؛ نمایشنامه هایش به مقبولیت عمومی رسید.

از بین این نمایشنامه ها می توان به « کاندیدا» 1895، «مرید شیطان»1897 و«قیصر و کلئوپاترا» 1898 « انسان و ابر انسان»1903 اشاره کرد.

نمایشنامه ی «انسان و ابر انسان» حاوی نظریه ی شاو به نام «نیروی زندگی» است. به نظر شاو، نیروی زندگی انرژی است که بر مردم سیطره دارد. وقتی این انرژی استفاده شود منجر به زندگی برتر و خلاق می شود.

دیگر نمایشنامه های معروف او شامل«بازگشت به متوشال» 1918 تا 1920، نمایشنامه ای که کل تاریخ بشر را دنبال می کند. « سرگرد باربارا»1905،« پیگمالیون» 1912، «دکتر بر سر دو راهی»1905،« آندروکلس و شیر» 1913 و «خانه ی دلشکن» 1919.

شاو جایزه ی نوبل ادبیات را در سال 1925 برد.

او در سال 1950 دیده از جهان فرو بست.

مترجم :

زین العابدین چمانی

 

 

پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 15:21 :: نويسنده : elaheelham

 

ماسه ها،
فراموشکارترین رفیقان راهند!
پا به پایت می آیند، آن قدر که گاهی سماجتشان د ر همراهی حوصله ات را سر می برد؛
اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ی ضعیفشان ردّ پایت پاک شود!
امّا ما از نسل ماسه نیستیم؛
از نسل صدفیم!
صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه، تا دنیا دنیاست،
صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند.
وحید محمودی
پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 15:04 :: نويسنده : elaheelham

 

لزومی ندارد که من همانی باشم که تو فکر می کنی؛
من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی.

خدابنده

پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 15:02 :: نويسنده : elaheelham

 

گاهی حرف ها وزن ندارند...
ریتم ندارند...
آهنگ ندارند...
اما خوب گوش کن...
درد دارند...!!!
نیروانا جم
 
پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 15:00 :: نويسنده : elaheelham

 

گابریل گارسیا مارکز:
باید آن قدر زیبا بخندی که اطرافیانت خجالت بکشند که تو را به گریه بیندازند.
خدابنده
پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 14:58 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران