الهه ی الهام
انجمن ادبی

 

«رودیارد کیپلینگ»
ژوزف رودیارد کیپلینگ در بمبئ هند به دنیا آمد .پدر کیپلینگ هنرمند و استاد معماری انگلیسی بود.
درسن 5سالگی اوبه مدرسه ای دردریای جنوبی هامپشایر انگلستان فرستاده شد. اوبا سرپرستی زندگی می کرد که با وی بسیار بی رحم بود بسیاری ازخا طرات وتجربیا تش بعدها در داستا نها یش منعکس شدند. درسن 12 سالگی در کالج نیروهای متحد دردئون انگلستان پذیرفته شد.
درسن17سالگی کیپلینگ به هندوستان برگشت ودر روزنامه نظامی و مدنی در لاهورپاکستان شروع به کار کرد.بسیاری ازاشعار و داستانهای کوتاهش در روزنامه نظامی و مدنی وروزنامه پیشگام اللاه آباد منتشر شد.
کیپلینگ بیشتر شهرتش را بخاطر داشتن نظرات تند اصولگرایانه در برخی موضوعات از دست داد.او طرفدارتوسعه مستعمرات بریتانیا بود
وطرفدار حق رای زنان نبود.داستانهای مشهور او عبارتند از:حکایات ساده از تپه ها(1888)سه سرباز(1888)شبح درشکه ریکشا(نوعی درشکه در هند که بوسیله انسان کشیده میشود)(1889)ما ویلی وینکی و داستانهای دیگر(1889).
هرچند نخستین رمانش به نام(نوری که روشنی نبخشید)موفقیتی نیافت.
ترانه های سربازخانه(1892)مجموعه اشعاری بودند با لهجه کاکنی(ساکنین بخش شرقی لندن)که برای او شهرت بسیار آورد.
این ترانه ها شامل اشعاری چون(دنی دیور.فوزی ووزی.گونگادین و جاده ماندالای)بود.
معروفترین کتابهایش عبارتند از:"کتاب جنگل(1894)کتاب دوم جنگل(1895)و"داستانهای خیلی مرتب"(1902)"ناخدای شجاع"و "کیم"ازدیگر رمانهای مشهور وی هستند.
اودرسال1907برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
زین العابدین چمانی
 
 
یکشنبه 16 مهر 1391 :: 14:29 :: نويسنده : elaheelham

 

 
The voice of God
 
Happy the time happy the year
 In every time in every where
O’ my darling I can hear
Not far away but just here
Open your eyes and your ears
This is voice of God you hear
The natural doom has been hear
So say you too with so cheer
Happy the time happy the year
In every time in every where
 
 
Gholamreza Hajimohammad
یکشنبه 16 مهر 1391 :: 12:47 :: نويسنده : elaheelham

 

 
«ذره»  
                                                                                                           
                                           
بسم الله ا الرحمن الرحيم
                                                
من ذره اي شناورم كه تعلق زميني از من دور است
 
من ذره اي شناورم كه تملق در قاموس واژگانم نيست
 
من ذره اي شناورم که با نگاه تو از چشمه ي معرفت سيراب مي شوم
 
من ذره اي شناورم که در دل هستي با ضربان تو در رگهاي زمان جاري ميشوم
                                                             
من ذره اي شناورم که در سيال ذهن بشر گاه آلوده و گاهي معطرم
 
من ذره اي شناورم که زير نور مهر رقص كنان بسوي تو در اوج لذتم
 
من ذره اي شناورم که در كعبه ي وجود پيوسته در طواف و نماز و ذكرياربم
 
من ذره اي شناورم كه روي برگ های زرد پا ئيزي آ رام به خواب مي روم و در انتظار بهار ديگرم
 
من ذره اي شناورم كه دراعراف مي خندم و در انتظار صور ديگرم
 
من ذره اي شناورم كه فارغ از همه درد مشتاق وصلم و خرسند از اين خجسته وصلتم
 
من ذره اي شناورم که روي بالش ابر مي خوابم و در انتظار باد ديگرم
 
من ذره اي شناورم که روي آبفرش دريا هميشه در نوسان هجر و وصل ابهرم
 
 من ذره اي شناورم كه روي لبه ي خورشيد راه مي روم و پيوسته شاهد طلوع ديگرم
 
من ذره اي شناورم كه با ماه نقره اي همكيشم و بدور زمين در سفرم
 
من ذره اي شناورم كه به همراه قاصدك مي رقصم و عطر اميد در هوا مي پراكنم
 
من ذره اي شناورم كه دردل شب سجده كنان شاهد معراج احمدم
 
من ذره اي شناورم كه با جمع فرشتگان شاهد تجلي نماز محمدم ( ص )
 
                
غلامرضا حاجی محمد
 
 
 
 

 

یکشنبه 16 مهر 1391 :: 12:45 :: نويسنده : elaheelham

پدر آمد از راه

دست هایش خالی

کودکان چشم به دستان پدر

سفره ی خالی را

پدر از پنجره بیرون انداخت

سفره ی قلبش را بار دیگر گسترد

بچه ها آن شب هم

مثل دیگر شب ها

یک شکم سیر محبّت خوردند...!

نیروانا

یکشنبه 16 مهر 1391 :: 12:41 :: نويسنده : elaheelham

 

نمی دونم آخرین بار کی نامه نوشته ای؟یا کی نامه گرفته ای؟ ولی من خوب یادم هست.آخرین نامه ای که نوشتم حدوداً یک سال پیش بود و آخرین نامه ای که گرفتم انگار همین دیروز و در واقع سوم خردادنود و یک، سالروز فتح خرمشهر بود.اف اف به صدا در آمد.
- کیه؟
- نامه رسون.
- نامه دارم؟
- په نه په دلم برات تنگ شده بود اومدم تا گل روی تو رو ببینم.
به سرعت به طرف در ساختمان دویدم و نامه را دریافت کردم.احساس خوب و خوشایندی بهم دست داد. تازه فهمیدم که اپراتور اول و دوم و چندم تلفن های همراه نزدیک به یک دهه است که احساس خوشایند دیدن پستچی مهربان و پاکت نامه را از ما گرفته اند. زمانی این شادی ضرب در دو شد که جلوی نام و نشانی فرستنده نوشته بود« الهه ی الهام»
برایم عجیب و غریب بود که با این همه مشغله ی فکری و فعالیت های ادبی و فرهنگی و جواب دادن به ایمیل ها و نامه ها ی فراوان افراد سرشناس و ناشناس چطور فرصت کرده که برایم نامه بنویسد و آن را در دل صندوق اسرار زردرنگ بیندازد!؟با خودم گفتم:
«اگر با من نداشت میلی / send می کرد برایم میلی»
الهه ی الهام با این کارش من را یاد داش مشتی ها و با معرفتای قدیم انداخت که این روزها درّ نایاب شدند.«معرفت درّ گرانیست به هر کس ندهند / پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند»
ابوالفضل زرویی نصرآبادی این شاعر طناز خوب وطنی در قسمت سوم شعر «با معرفت ها» خوب گفته که:
...بازم همون دوره ی بی سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی
قربون اون« مخلصتم، فداتم»
قربون اون حافظ روی طاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا ، اهل تبسّم بودن
قربون اون دوره ی تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه باغی
قربون دوره ای که خوش بینی بود
تار سبیل ها چک تضمینی بود...
همین که از پله ها بالا می رفتم،پاکت را با وسواس باز کردم و خواندم.«401 سلام. نامه و دست نوشته هایت را دریافت کردم و بدان در وادی فرهنگ و ادب کوچک و بزرگ و خرده و گنده نداریم.  هرکسی که قلبش برای فرهنگ و ادب این مرز و بوم بتپد برایم عزیز است و مورد احترام و اکرام. تشکر می کنم از این که در جنگل شلوغ و وحشی «این تر نت» بوته ی کوچک و گمنام، امّا سرسبز و شاداب « الهه ی الهام» را برای رفع خستگی انتخاب کرده ای و گاه گاهی با ارسال پیام و مطلب ادبی و نقد و پیشنهاد های منصفانه ات راهنمایی ام می کنی. امیدوارم به لطف خدا و دوستانی چون شما این نهال کوچک قد بکشد و  سری بین سرها درآورد.
اگر از حال ما می پرسی ای دوست/ ملالی نیست جز اندوه بسیار
110یارت
 
شنبه 15 مهر 1391 :: 16:08 :: نويسنده : elaheelham

 

موشی در خانه ی صاحب مزرعه ای تله موش دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتد:« تله موش مشکل خودته؛ به ما ربطی نداره.»
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند.گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند.گاو را هم برای مراسم ختم و ترحیم  کشتند.
در تمام این مدّت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد!!!
دوست الهه ی الهام و دوستانش؛401
 
شنبه 15 مهر 1391 :: 16:06 :: نويسنده : elaheelham

لیوان چای روی میز در انتظار یک بوسه است.

نه تو می آیی...!

و نه او گرم می ماند.

چه گناهی دارد سماوری که داغدیده است؟!

نیروانا

شنبه 15 مهر 1391 :: 15:50 :: نويسنده : elaheelham

حسین پناهی :

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم...

از شما چا پنهان...

ما از درون زنگ زدیم!

نیروانا

شنبه 15 مهر 1391 :: 15:48 :: نويسنده : elaheelham

 

در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
بهانه یگانه
شنبه 15 مهر 1391 :: 15:44 :: نويسنده : elaheelham

 

خوشبختی درونی است نه بیرونی.از این رو به آنچه هستیم بستگی دارد،نه به آنچه داریم.
ناصر رحیم پور
شنبه 15 مهر 1391 :: 15:43 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران