الهه ی الهام
انجمن ادبی

 چقدر تنهایم...

وقتی گاهی کم می شوی...!!!

نیروانا جم

سه‌شنبه 24 بهمن 1391 :: 14:13 :: نويسنده : elaheelham

 زنده بودن را به بیداری بگذرانیم،

که سال ها به اجبار خواهیم خفت.

مانی

سه‌شنبه 24 بهمن 1391 :: 14:12 :: نويسنده : elaheelham

 برایت چه بخواهم ز خدا؟

بهتر از این که خودش پنجره ی باز اتاقت باشد

عشق، محتاج نگاهت باشد

خلق، لبریز دعایت باشد

و دلت تا به ابد وصلخدایی باشد

که همین نزدیکیست!

میرزایف

سه‌شنبه 24 بهمن 1391 :: 14:10 :: نويسنده : elaheelham

 دلم

سکوت، بخشش و صبر کویر را می خواهد...!

نیروانا جم

سه‌شنبه 24 بهمن 1391 :: 14:07 :: نويسنده : elaheelham

«باد،آتش،آب،خاک»

به کولاک می مانم

کولاک های مهارگسیخته

در کوه ها زوزه می کشم

بر دشت ها می وزم

در یک جا و یک مکان

نمی توانم آرام و قرار بگیرم

هر آن در تلاطم و تلاشم

هر روز هم عجله دارم

به آتش می مانم

آتش گُر گرفته ی سوزان

گر شعله ور نگردم

حتی یک روز هم نزیم

آیا برای گرم کردن دل های سرد

نیرو و توانم خواهد رسید؟

گر خود از درون شعله ور نگشته باشم؟

به تندآب های پر طنین می مانم

آب های متلاطم

چشمه ها، رودها، دریاهادر خون من می خروشند

قطره ی شبنم، سیل و باران

در پیش چشمانم

و نزد دل من هستند

سیل ها و آب ها

جوشان و خروشان، در هیجان هر روزمند

من به خاک می مانم

به خاک گهواره مان

بار و وقار خاک

و برکتش در من است

گر به آن نمی مانستم

اینگونه غنچه و شکوفه نمی کردم

این خاک بنده ی دوست داشتنی همچو زلیم خان دارد

باد، آتش، آب و خاک

هر چهارگان در من می زیند

شادی و سرورشان

نیز محنت و آلامشان

همه در من می زیند

آری به اعتبار آنهاست

کاین زندگی به کام است 

همانگونه که زنبور در عسل

شکوفه در چمنزار

ارزنده است و بیدار

 

شاعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی88/10/3 

سه‌شنبه 24 بهمن 1391 :: 12:33 :: نويسنده : elaheelham

  آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند 

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))

شاه گفت : اگر چنين كنى نهايت لطف را به من نموده اى . حكيم گفت : فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه چنين فرمانى را صادر كرد. او را به دريا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دريا فرياد مى زد مرا كمك كنيد! مرا نجات دهيد! سرانجام موی سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت .

شاه از اين دستور حكيم تعجب كرد و از او پرسيد: ((حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ ))

حكيم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشيده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنين قدر عافيت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصيبت گردد.)) 

اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند

معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف

از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است 



فرق است ميان آنكه يارش در بر

با آنكه دو چشم انتظارش بر در

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: 15:50 :: نويسنده : elaheelham

 

در کنگره حزب کمونیست شوروی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خروشچف که با تقبیح جنایت های استالین، جهان را شگفت زده کرد...

یک نفر از میان جمعیت فریاد بر آورد: رفیق خروشچف... وقتی بی گناهان اعدام می شدند... شما کجا بودید...؟؟؟

خروشچف گفت: هر کس این را گفت از جا بر خیزد...!

اما هیچکس از جایش تکان نخورد...!

خروشچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید...

در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید...!

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: 15:48 :: نويسنده : elaheelham

 در پاک بودن فوتبال‌ ما همین بس که:

یکی به یکی میگه کیسه کش ! اونم به اون یکی میگه لنگی !

که هردو مظهر پاکی و نظافت هستن !

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: 15:46 :: نويسنده : elaheelham

 
بی تو آوار سکوتم بی تو همرنگ محالم 

رگ آبی به سرابم شعله ی سرد زوالم

تویی معراج یقینم بی تو مغبون و حزینم

همه در دام گمانم همه پامال خیالم

سحرم عطر حضورت که رهاورد نسیم است

زهوایت چو زلالم شبرو شام ضلالم

نه در این خطه ی پرخون به جز از گریه بکارم

که دمادم همه آه است و خس آلوده نهالم

زتو بر خاک خروشان به چموشی غزالم

شعر: فاضل نظری

هدیه: مسعوده جمشیدی

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: 15:45 :: نويسنده : elaheelham

درچشم آفتاب چوشبنم زیادی ام

چون زهر هرچه باشم اگر کم زیادی ام

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام

باشور وشوق می رسم وطرد می شوم

موجم به هرطرف که بیایم زیادی ام

همچون نفس غریب ترین آمدن مراست

تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام

جان مرامگیر خدایا که بعد مرگ

دربرزخ وبهشت وجهنم زیادی ام

شاعر: فاضل نظری

هدیه: مسعوده جمشیدی

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: 15:42 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران