الهه ی الهام
انجمن ادبی

ای چشم هات سکر تمام ِ شراب ها

 گیسو مده به باد که پیچیده شد به هم

طومار زندگانی ام از پیچ و تاب ها

یکشنبه 24 فروردین 1393 :: 08:34 :: نويسنده : elaheelham

نوروز هم به پایان رسید.

امیدوارم شروع زیبایی در فروردین داشته باشید.

امیدوارم عشقی واقعی را در اردیبهشت پیدا کنید.

امیدوارم از خرداد تا تیر، زندگی پرهیجان و لذت بخشی داشته باشید.

امیدوارم از مرداد تا شهریور، هرگز مشکلات به سراغت نیایند.

امیدوارم مهر و آبان و آذر خبرهای خوبی برایتان داشته باشند.

امیدوارم دی و بهمن خاطرات لذت بخشی برایتان به جا بگذارند.

و در آخر امیدوارم در اسفندماه به یک سال گذشته تان نگاه کنید و بگویید:

« چه سال شگفت انگیز و خوبی داشتم!»

زیتون

یکشنبه 17 فروردین 1393 :: 09:57 :: نويسنده : elaheelham

ای حسن یوسف، دکمه پیراهن تو
گل می شکوفد گل به گل از دامن تو
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو
آغاز فروردین چشمت، مشهد من
شیراز من، اردیبهشت دامن تو
هر اصفهان ابروی تو، نصف جهانم
خرمای خوزستان من، خندیدن تو...
از دوستم سعید طیرانی ممنونم که این غزل زیبا را به عنوان پیام تبریک نوروزی برایم فرستاد و من هم دریغ کردن آن را از دوستانم مروت ندیدم. برای همه ی «آدم» ها سالی سرشار  از خدا وزیبایی،آشتی و عشق آرزو می کنم.
سال نو مبارک

پنج‌شنبه 07 فروردین 1393 :: 11:27 :: نويسنده : elaheelham

نام کتاب: نیلوفری ها

به اهتمام: اقبال مظفری

ناشر: نشر آتنا/تهران/پاییز 1378

تعدادصفحات: 301 صفحه

 

نیلوفری ها به همت و سرمایه ی همسر و همدل زنده یاد « موسی مرادی» و به پاسداشت یاد او و سال ها همسفری در راه زندگی با هنرمندی شوریده و گمنام به چاپ رسیده است.

آقای اقبال مظفری که پیش تر رمان« امیلی و عروس ایرانی اش» را معرفی کرده ام، یادگار نامه ای را جمع آوری کرده به پاس و یاد دوست هنرمندش، مرحوم « موسی مرادی» در این مجموعه خلاصه ای از زندگی موسی مرادی و تعدادی از سروده ها و مقالات و گفت و گوهای آن مرحوم آورده شده است.

در فصلی هم شعرها و نوشته هایی از دیگران که به مناسبت همین گرامیداشت، جمع آوری شده، گنجانده شده است. بیشتر از همه قلم داستانسرا و تخیل شاعرانه ی خود مؤلّف- اقبال مظفری- است که در این جُنگ خودنمایی می کند.

داستان کوتاه« هفت خواهران» از آن دست داستان هایی است که برای همیشه در خاطر  خواننده اش می ماند.

 

بهمن نود و دو/حسن سلمانی

چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: 13:08 :: نويسنده : elaheelham

« دختران خوب»*

دخترانِ نازنینِ شنبه های خوب

کامتان عسل

بختتان ستاره های پُرفروغ کهکشان

قرص ماه نقره فامِ شعرتان

گوشوار آسمان

آفتاب زرنگار خنده هایتان،

پُر عیار و بی غروب

ماهیان سرخ چشمه سار عاطفه،

جویباران واژه های بی بدل

یادتان به خیر!

کامتان عسل

دختران نازنین

دختران شنبه های خوب! 

*تقدیم به اعضای انجمن ادبی الهه ی الهام:

اخلاقی.میرزاجانی.امری.جمشیدی.اروجلو.عروجلو.عابدین پور و ...

حسن سلمانی/اسفند نود و دو

پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 :: 12:31 :: نويسنده : elaheelham

 

پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 19:40 :: نويسنده : elaheelham

« شطّ رنج»

شما قرص ماهی، من از جنس آه

پلنگم که در کوه گم کرده راه

شما باغ پُر گل، غزل، سیب، شور

منم خاک بی سبزه، سنگ صبور

« چنین است رسم سرای سپنج»*

شما شاه شطرنج و من شطّ رنج

*تضمینی از حکیم فردوسی

حسن سلمانی-بهمن نود و دو

پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 08:23 :: نويسنده : elaheelham

نام کتاب:گزیده ای از اسنادی تاریخی تقدیم به عالیجناب پاپ

گردآورندگان: نرگس یزدی- معصومه امیرلو

چاپ: دفتر هنر و ادبیات صریر

نوبت چاپ:اول- بهار 1388

تیراژ: سه هزار نسخه در قطع جیبی


-پنجاه هزار فرانک از دارایی خود را به بینوایان می بخشم.

- میل دارم جسدم را با تابوت فقرا به گورستان ببرند.

- از دعا و طلب مغفرت بیزارم.

- می خواهم همه مرا دعا کنند.

- به خداوند ایمان کامل دارم.

از وصیت نامه ی ویکتور هوگو.



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 07:33 :: نويسنده : elaheelham


«عطاشو به لقاش بخشيدم»

 
جناب سعدي ميگه:
براي يه مستمندي مشكلي پيش آمد يكي بهش گفت :فلاني وضعش خيلي خوبه اگر بري پيشش حتما كمكت ميكنه.
مستمند ه سمت خانه ان فرد رفت وقتي به اونجا رسيد ديد طرف اخماشو تو هم كشيده و غضب الود و عصباني نشسته.
نيازمنده چيزي نگفت و از همون جا برگشت، بهش گفتن چي شد؟
گفت:عطاشو به لقاش بخشيدم!

گردآوری:401

یکشنبه 04 اسفند 1392 :: 08:15 :: نويسنده : elaheelham

«آواز خركي و رقص شتري»


يه خري از دست صاحبش فرار مي كنه در راه يه شتر مي بينه كه در حال بار بريه خره ميگه:تا كي مي خواي بار بكشي بيا با هم فرار كنيم.
شتر قبول مي كنه و ميرن تا به يه چمنزار مي رسن.
يه مدتي اونجا مي مونن.
تا اينكه خوشي ميزنه زير دل خره و شروع ميكنه به عر عر. هر چي شتره منعش ميكنه و مي گه صداتو ميشنون فايده اي نداره و خره ميگه :خوشحالم مي خوام آواز بخونم.
چيزي نگذشت كه صاحبان شتر و خر فهميدن و اسيرشون كردن و براي اينكه دو باره فرار نكنن اونا رو حسابي بار زدن تا اينكه خره از پا در اومد و بستنش به پشت شتره.
شتره كه دل خوشي از خره نداشت تا رسيد لب دره شروع كرد به رقصيدن.
هر چي خره گفت:اينجا جاي رقصيدن نيست شتره قبول نكرد و گفت:خوشحالم ميخوام برقصم و اينطوري خرو انداخت ته دره.

 
گرد آوری 401

یکشنبه 04 اسفند 1392 :: 08:11 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران