الهه ی الهام
انجمن ادبی

«گر درد افزوده گردد...»

گر درد افزوده گردد

درمان هم افزوده می گردد

درمان را به پنجاه و صد می رساند

پرتوش به خاموشی می گراید

وز نورش کاسته می گردد

بر چهره

مرهم نه

بر چشم

درمان

قلب، از حمل بار مسؤلیت

خسته و کم توان می گردد

نه نان، نه نمک، هیچ یک به دادش نمی رسد

بیمار برای خوابیدن در بستر

دنبال دوا و درمان گشته ، در به در

ما دوا می خوریم

درد به راه می افتد

کارمان به چرخ و فلک می افتد

هر روز پیوسته به خوردن دوا عادت می کنیم

شاید بسیاری مرهم بر چهره منهند

اشک چشمان با تسلی پاک نمی گردد

درد و رنج سالیان

از جان به در نمی شود

زخم های کهنه را

التیام نمی رسد

زیاد هم داروی جدید را

تحسین مکن

پس چیست، این دشت خشکیده؟

این اندرون سوخته؟

پس چیست این همه رحلت دور از انتظار؟

در گذشت ناگهان؟

دستور نسخه ی پزشک، هیچ است

گر آفریدگار، شفایمان را ننوشته باشد

 

شاعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

چهارشنبه 01 آذر 1391 :: 14:58 :: نويسنده : elaheelham

 «غزل... »

کبریت زدم

تو برای این روشنایی محدود

گریستی.

احمد رضا احمدی

کتاب:ویرانه های دل را به یاد می سپارم

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 16:20 :: نويسنده : elaheelham

 « از صبح...»

صدای خش خش گندم ها را

از کودکی شنیده بودی

هنگام گشودن

فرهنگ لغت

کلمه ی شاخساران را دیده بودی

سپس از پنجره، شاخساران را نگاه کرده بودی

که چگونه از کلمه ی شاخساران

در فرهنگ لغت

می گریزند.

احمد رضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

 

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 16:17 :: نويسنده : elaheelham

 «تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود.»

 

این یک مصراع از شاعر بزرگ قرن یازدهم « بیدل دهلوی» می تواند خلاصه ی درد دل مشترک همه ی دانایان از خلقت آدم تا پایان عالم باشد. و چه قدر مفهوم در این چند کلمه پنهان است! بحث شخص بیدل دهلوی و یا نقد هنر شاعری اش نیست. بیدل و شعرش بهانه ای است که سر حرف دلمان را باز کنیم.

از قدیم گفته اند و شنیده ایم که:«عاقل مباش تا که غم دیگران خوری/ دیوانه باش تا که غمت دیگران خورند.»

دانایی و فرهنگ با شکوه ترین زیور یک انسان و نیز گران بهاترین آرایه ی اوست که به هیچ وجهی قابل قیمت گذاری و خرید و فروش نیست. کسی که به فرامرز سرزمین دانایی پا می گذارد، برای همیشه از نادانان متمایز می شود، و چون همیشه ی تاریخ، دانایان در اقلیّت بوده اند، مثل همه ی اقلیّت های قومی و مذهبی در تمام کشورهای دنیا، محدودیت هایی داشته اند، محدود و محصور می شوند و چه بسا همین فرّ و دانش بلای جانشان می گردد.

به یاد بیاوریم گالیله را که با دانستن این که زمین بر روی شاخ گاو و پیکر ماهی نیست بلکه کُرویست و به دور خورشید می چرخد؛ جانش را داشت از دست می داد. و به یاد بیاوریم منصور حلاج را که با شهودی که یافته بود، سر به دار سپرد و جان باخت؛ چون« جُرمش این بود که اسرار هویدا می کرد». در مثال های کوچکتر و محسوس تر، کسانی که به اطلاعات طبقه بندی شده و محرمانه و سرّی از یک مجموعه دست پیدا می کنند، در نهایت هیچ راهی جز مرگ پیش رو ندارند. برای همین است که گفته می شود:« به تو چه...؟!» یا«تو سر پیاز هستی یا ته پیاز؟» یا « به سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند.» یا«زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد» و هزاران هزار مثل و متل که آدمی را از فهمیدن باز می دارد.

این طور است که اکثریت مردم ترجیح می دهند« عوام» باشند تا « دانا». حالا باید بپرسیم این اپیدمی جهالت و نادانی به سود کیست؟ هر چه که رعیت نادان باشد؛ توقعش از اربابش کمتر است و هر چه شهروند از حقوقش کمتر آگاه باشد، شهردار و شهربان راحت ترند و هر چه که دانشجو و دانش آموز کمتر اهل تحقیق و تفحّص باشد، استاد و معلم هم برای پاسخگویی کمتر به زحمت می افتد. و نتیجه اش می شود جامعه ای « ایستا» که فقط  معدودی باهوش و رند دمار از روزگار عوام می کشند و با پنبه ای که به دست خود عوام کاشت و داشت و برداشت شده است؛ سرشان را می برند.هرگز « هوش» مترادف «دانش» نبوده و نیست و اگر هم در جاهایی به کار رفته، این اشتباه فاحش باید ترمیم و اصلاح شود.

دین ما و پیامبر ما هرگز چنین چیزی را از ما نخواسته و گرنه توصیه نمی کردند که « به طلب علم بروید حتی اگر در چین باشد.» یا « دانش را از گهواره تا گور بجویید.» اما چه شده که با این همه سفارش بزرگان دین و اخلاق هنوز روزگار مان از جهل و نادانی سیاه است؟! فکر می کنم جوابش این باشد که برای دانایی ما انسان ها، دست هایی نامریی حدّ و مرز تعیین می کنند و ما اجازه نداریم پایمان را از آن فراتر بگذاریم. و به همان داشته های اندک خود قانع باشیم و ببالیم. گاندی فرزانه می گوید:« از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی خوانده نهراسید؛ بلکه از کسی بترسید که یک کتاب دارد و آن را مقدّس می شمارد، در حالی که آن را یک بار هم نخوانده است.» به قول دکتر علی شریعتی:« درد انسان متعالی عشق و تنهایی است.»

در چنین فضای محدودی که می توان اسمش را یک قفس باز و بزرگ گذاشت؛ دانایی آفت جان محسوب می شود و انسان فرهیخته تنها می ماند؛ در حالی که نسبت به آن هایی که او را تنها می گذارند عشق نثار می کند.

ثمره ی دانایی، همان عصاره ی هستی و رگ حیاتبخش کاینات، یعنی« عشق ورزی» است که البته عوام با وجود احتیاج بدان، خریدارش نیستند. چون سلیقه ی عوام را قیّم آنها، یعنی سیاستمداران شکل می دهند و سیاست هم از ازل تا ابد با عشق و انسانیت و فرهنگ در نزاع بوده و هست.

هرگاه با مطالعه و تحقیق بال و پر باز می کنی، می بینی که در قفس تنگی گرفتاری که نمی توانی، پرواز کنی.

« زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود

از پیچ و خم تعلّقم ننگ نبود

آگاهی ام از هر دو جهان وحشت داشت

تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود.»*

برای همه ی شما لذّت دانایی و زینت دانش را آرزو می کنم!

 

*رباعی بیدل دهلوی

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 16:14 :: نويسنده : elaheelham

« فلک کج رفتار...»

برهم اولسون نه رواق چرخ دون کج مدار،

ایلدی آل عبانی کربلا دشتینده خوار

گردیشین اولسون خراب ، ای روزگار بیوفا،

ائیله دیناآفاقده ابراره چوخ ظلم وجفا

اولمادی مهرین فنا دونیاده بیر اخیار ایله

سفله پرورسن ایشیندیر کینه مطلق دائماً

عادتین دیر زمره ی اشراری قیلماق شادکام،

فرقه ی ابرار، هردم ده، حواله مین بلا

نیله میشدی ای فلک ، آیا حسین ابن علی؟

حلق پاکین خنجر شمریله قیلدین آشنا

کشتگان آل پیغمبر غمینده بی قرار،

قمریا! بزم عزا هردم چکر شور و نوا.

میرزا محمد تقی قمری دربندی

شاعر دوره ناصرالدین شاه قاجار

 

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:43 :: نويسنده : elaheelham

« من...»

خاک پاییمدی وئرن دیده ی خورشید ضیا،

که حسین نوکری ام عالمه سلطانم من!

دور ائدر باشیما هر گونده همای دولت،

که عزا گولشنینه بولبول نالانم من!

مدّعیلر گوزونه خار مغیلانم اگر،

نظر پاک احبّاده گولوستانم من!

گرچه بیر احقر ناسم بو حقارتله، ولی،

ذاکر آل عبایم، شه دورانم من!

 

میرزا علی اکبر صابر

شاعر دوره ی مشروطه

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:23 :: نويسنده : elaheelham

 

 
از«یا حسین» تا «با حسین»، فرسنگ ها فاصله است.
کوفیان نیز یا حسین گفتند، امّا با حسین نماندند!
نیروانا جم
سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:16 :: نويسنده : elaheelham

 

محرّم و صفر زمان بالیدن است، نه فقط نالیدن؛
بساطش آموزه است، نه موزه؛
تمرین خوب نگریستن است، نه خوب گریستن؛
نماد شعور مذهب است، نه فقط شور مذهب!
تلنگری دیگر:
منتظران مهدی(عج) به هوش باشند که حسین(ع) را منتظرانش کشتند...!
نیروانا جم
سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:15 :: نويسنده : elaheelham

 

 
اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق، پیچ و خمش فرق می کند
این جا گدا همیشه طلبکار می شود
این جا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین
عیسای این قبیله دمش فرق می کند
اکبر رضوانی
سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:14 :: نويسنده : elaheelham

                                                     آلبرت شوایتزر

آلبرت شوایتزر فیلسوف،پزشک،موسیقی دان،روحانی و یک مبلغ مذهبی بود.او همچنین درباره الهیات مطالبی به رشته تحریر درآورد.وی در تاریخ14 ژانویه1875در کایزربرگ،شهری نزدیک استراسبورگ آلمان(که اکنون در فرانسه است)به دنیا آمد.شهرت او هم بخاطر نویسنده الهیات بودن است و هم اینکه مفسر آثار یوهان سباستین باخ است.

در سال1902شوایتزر مدیردانشکده الهیات سنت توماس در دانشگاه استراسبورگ شد.او از سال1905 تا 1913به تحصیل طب در دانشگاه پرداخت و سپس یک طبیب مبلغ شد.آلبرت با ارائه کنسرت در انجمن باخ پاریس که خود به تاسیسش کمک کرده بود کسب در آمد میکرد.این در آمد برای بیمارستان لامابرین در آفریقای استوائی فرانسوی_جائی که بعدها در آنجا خدمت کرد _استفاده شد.

در طی سال ها شوایتزر بیمارستان بزرگی ساخت که هزاران آفریقائی هر ساله در آنجا درمان می شدند.

 

           هنگامی که در آفریقا بود به کتاب نوشتن ادامه داد.در سال 1923نخستین دو جلد از اثر ماندگار خود را به نام"فلسفه تمدن"تکمیل کرد. این کتابها عبارتند از"فروپاشی و باز سازی تمدن"و "تمدن و اخلاقیات".آثار دیگر وی عبارتند از"کاوشی بر مسیح تاریخی"(1906)،"برون از زندگی و اندیشه من"(1931)،و "از دفتر خاطرات آفریقائی من"(1939).

 

           شوایتزر در سال1952جایزه صلح نوبل را بخاطر کارهای بشر دوستانه اش برد.با پول جایزه نوبلش بیمارستانش را توسعه داد و مرکزی برای جذامیان تاسیس کرد. در سال1955 ملکه الیزابت دوم بالاترین جایزه مدنی بریتانیای کبیر"نشان لیاقت"را به شوایترز اعطا کرد.

مترجم:زین العابدین چمانی

سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 14:10 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران