|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
« قرض مگیر» عمر کوتاهت را گران قدر بدان بر هر کس و ناکسی خرج مکن گر برای مردانقلعه ای برافراشتی برای نامردان برج و بارو مساز در مه گم نشو دزر گرد و غبار راه خود را گم مکن به روی چشمانت بگذار حق و راستی را از پدران و نیاکان،دنیا بخواه از ناکسان قرض مگیر دریایش را جزیره می انگارد صدایش را پژواک می پندارد دنیا تو را تواند که بلعد تو با دنیا هرگز شرط نبند شعر : زلیم خان یعقوب دیلمانج: زین العابدین چمانی سهشنبه 30 آبان 1391 :: 12:47 :: نويسنده : elaheelham
«شهیدان کربلا»
کیست آن سوار حشمت میدان کربلا
با غیرت و شهامت جانان کربلا
بنگر به حال خسته ی پیران کربلا
با سوز و آه و درد یتیمان کربلا
خون جاری از وجود شهیدان کربلا
ادامه مطلب ... سهشنبه 30 آبان 1391 :: 12:41 :: نويسنده : elaheelham «نوحه ترکی» عاشقه جانان یولوندا، جان و مال و سر نه دیر؟
جلوه ی معشوق اولان یئرده، تن و پیکر نه دیر؟
عاشق شوریده بیلمز باش نه دیر خنجر نه دیر؟
گوسترنده شاهد غیبی جمالین نازیلن
طالب جانان گرک، اوز قانینا غلطان اولا
نعشی عریان، پیکری صد پاره، غسلی قان اولا
یا حسین، عالم سنین تک عاشقه قربان اولا
سن کیمی عالمده جاندان کئچمه ییب هئچ کیم یقین
حق یولوندا بذل اولوب حیدر کیمی جان و سرین
وار سنین له بو قدر عالمده فرقی حیدرین
سن وریرسن یا حسین، انگشت ایله انگشترین
بیرجه جانم بذل ائدیب اما امیرالمومنین
شوقله حقدن گلن فرمانه تعظیم ایله دین
باش و جاندان کئچمه گی عشاقه تعلیم ایله دین
عشق میدانیندا ، جان، جانانه تسلیم ایله دین
آفرین بو عشقینه، ای صد هزاران آفرین
شاعر: لعلی تبریزی؛ شاعر دوره ناصرالدین شاه قاجار
کئچدی راه عشقده، جاندان رئیس العاشقین آفرین ائتدی بو عشقه حضرت جان آفرین
سهشنبه 30 آبان 1391 :: 12:38 :: نويسنده : elaheelham « محرّم»
هفت آسمان نشانه ی جاه محرّم است خورشید جلوه ای ز نگاه محربم است هر قطره تا کنون ز رخ آسمان چکید از شرمِ آتشینِ گناه محرّم است گر بنگری به قامت دیوارهای شهر بینی تمام، جامه سیاه محرّم است ای روزگار چشم سپیدت مگر ندید شش ماهه و سه ساله سپاه محرّم است گر ماه روزه و ماه صفر به خود نازند از دولت سفینه پناه محرّم است وان چشم عاشقان حسینی ز هر صفر حیران، به خون نشسته ی راه محرّم است کافیست در ستایش این ماه، این سخن: «اسلام زنده گشته ی ماه محرّم است.» محسن قویدل دبیر ادبیات چهاردانگه دوشنبه 29 آبان 1391 :: 12:27 :: نويسنده : elaheelham
«رخت عزا»
رخت عزا به قامت جان کن، محرّم است خونین سرشک دیده روان کن، محرّم است با یاد تشنگان دیار بلا، مدام جامی پر از مصیبتشان کن، محرّم است گر قامتت کمان و اگر نیزه قامتی دل را به تیر غصّه نشان کن، محرّم است تا وارهی ز ظلمت انسان، نظاره ای بر آفتاب روی سنان کن، محرّم است در زیر خیمه ای که ز اشک خدا تر است لب را چو دیده مرثیه خوان کن، محرّم است بالا فرست شعله ی آه از تنور دل یا آتشی به کام زبان کن، محرّم است زنگار سهو بر رخ ایمان زند زمان دل را جدا ز زنگ زمان کن، محرّم است ایمن از آتش است عزادار، پس طلب از دست دوست خطّ امان کن، محرّم است محسن قویدل دبیر ادبیات چهاردانگه
دوشنبه 29 آبان 1391 :: 12:25 :: نويسنده : elaheelham «عاشورا»
السلام علک یا ابا عبدالله الحسین! عاشورا یک نیمروز گمنام در تاریخ نیست که بتوان آن را در یک نیمروز به زبان آورد. عاشورا شرف زمان و کربلا ناموس زمین است و به اندازه ی تمام اعصار و قرون قدمت و قداست دارد.خون حسین(ع) خون خداست که هماره می جوشد و می جوشاند و می شوراند ستمدیدگان را بر ستمگران و یزیدیان هر زمان. همان خونی که همیشه ی دنیا بر شمشیرهای طاغوت پیروز می شود. « کلّ یومٍ عاشورا و کلّ ارضٍ کربلا.» وقتی که همه ی روزها عاشوراست و همه سی جای ها، کربلا،چگونه می شود در چند سطر ناچیز بدان پرداخت؟ حسین(ع) کشتی نجات و چراغ راه نمای همه ی دوران هاست و اگر کسی، جز بر سفینه ی حسین(ع) درآید و جز با چراغ او راه پیماید؛ بی شک به ورطه ی هلاکت و گمراهی درخواهد افتاد. حسین(ع) به ما آموخت، مرگ با عزّت شیرین تر از زندگی در زیر بار ذلّت است. ما نیز به یاد داشته باشیم که از « یاحسین» تا « با حسین» فاصله از زمین است تا آسمان. کوفیان روسیاه و همیشه شرمگین نیز یا حسین گفتند، ولی با حسین نماندند. درود خدا و فرشتگانش و سلام اهل زمین و آسمان ، بر سلاله ی پاکترین آفریده اش، حسین پسر فاطمه و علی(ع)! دوشنبه 29 آبان 1391 :: 12:22 :: نويسنده : elaheelham « بیا چهره ات را بکشم دنیا» دلم میخواهد نقاشی کنم بیا چهره ات را بکشم دنیا تب نقاش شدنم گرفته است بیا چهره ات را بکشم دنیا روحم با آهنگ بگردد دستم با رنگ برقصد با زشت و زیبا درآمیزد بیا چهره ات را بکشم دنیا پنچره تویی و بیننده منم وندرآبهایت جاری گشته منم رنگ بر رنگ گذارنده منم بیا چهره ات را بکشم دنیا نم دیده ات را بکشم غم دلت را بکشم طوفان رسم کنم کشتی بکشم بیا چهره ات را بکشم دنیا جان ذوب گشته، تخته مانده بنگر کلاه بر میخ مانده بنگر که پوست نزد دباغ مانده بیا چهره ات را بکشم دنیا همچو کرکس لاشه خواری یک میدهی و شش بر میداری پنچ میدهی و پانزده بر میداری بیا چهره ات را بکشم دنیا همراه با نهر و جوی ابیاری ات و چرخ های همیشه گردانت با ترس و با محبتت بیا چهره ات را بکشم دنیا هستی و هم پاینده ای و خود عدم نه ای گرسنه میشوی وسیر نخواهی شد درست بشو هم که نیستی بیا چهره ات را بکشم دنیا ابلیس و فرشته،حوری و قلمان نیمی انسان،نیمی حیوان گه کافری گه مسلمان بیا چهره ات را بکشم دنیا آیا یک بنده ات را شادمان کرده ای؟ قصر و سراهای بسیاری را ویران کرده ای مرا هم به شکل و نقش تبدیل کرده ای بیا چهره ات را بکشم دنیا نامرد یا که مرد بنمایانمت؟ نرم و لطیف یا زبرو خشن؟ یا هم اندازه ی قد و قواره ات درد عرضه کنم بیا چهره ات را بکشم دنیا با تو نمیتوانم بکارم نمیتوانم دلی را آباد کنم دردت را نمیتوانم برکشم بیا چهره ات را بکشم دنیا شاعر:زلیم خان یعقوب دیلمانج:زین العابدین چمانی 88/08/27
شنبه 27 آبان 1391 :: 13:35 :: نويسنده : elaheelham «چه زیباست زندگی!» چه زیباست زندگی در دنیا ی زندگی ات نه علیلی،نه بی کسی نه هیچ معیوب و ناقصی باشد. چه زیباست زندگی نه دل عذاب کشد نه جان را سوء قصدی باشد! چه زیباست زندگی انسان شراب ننوشیده سرمست زیبایی شود! چه زیباست زندگی میهنت آزاد و آسوده مردمت رک و راست و بی شیله پیله شود!
زلیم خان یعقوب دیلمانج:زین العابدین چمانی 88/09/13
شنبه 27 آبان 1391 :: 13:04 :: نويسنده : elaheelham «نعمت الهی»
الله دان نعمت ایستدیم گوی چمندن طراوت گور بولاغدان سو وئردی آریدان بال آیردی سورودن قوزو وئردی الله دان نعمت ایستدیم ائوز الهی سوگیسیندن توکنمز روزی ویردی شعر : زلیم خان یعقوب
« نعمت الهی»
از خدا نعمت خواستم از چمن سرسبزی و طراوت وز چشمه ی جوشان آب داد از زنبور عسل بداد وز گله برّه داد از خدا نعمت خواستنم از عشق الهی اش روزی بی پایان نصیبم کرد دیلمانج:زین العابدین چمانی
شنبه 27 آبان 1391 :: 12:51 :: نويسنده : elaheelham «وطن هست»
شاید جایی اندر این دم غرق دریا شونده ای هست گر باشد بی یار و یاور باری،فریادرسی هست در این دنیا پیش از خریدار یقین فروشنده ای بوده است آتش به خودی خود هیچ گاه به ناگاه نمی سوزد هیچ چیز در این جهان بی علت و بی سبب بیهوده و بی هدف خلق نگشته است گر آفریده ای هست یقین آفریدگار بوده است گر امروز تو هستی پیش از تو پدر بوده است دنیا صدایی خشک و خالی، ارزش غم خوردن ندارد گر صدها گم و گور و ناپدید باشد هزاران هزار روینده و پدیدآمده نیز هست باید شکر و سپاس به جای آورم، که این وطن هم پیش از ما هم پس از ما حقا که بوده و هست! شاعر: بختیار وهابزاده- شاعر معاصر آذربایجان دیلمانج: زین العابدین چمانی شنبه 27 آبان 1391 :: 12:42 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|