|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
«نشانی» کرایه ی تاکسی فرودگاه را پرداخت و برای راننده دست و سرتکان داد و کوله اش را به شانه اش انداخت. سال ها بود که حرکت دست و سر به جای حرف زدن جزو زبان رضا و وسیله ی ارتباطی او با دیگران شده بود. آمده بود تا از میان هزاران هزار مرده که خاموش و ساکت زیر خروارها سنگ و خاک آرمیده بودند سراغی از گذشته اش بگیرد و به زندگی اش باز گردد.بیست و پنج سال پیش،آخرین جایی که برای خداحافظی به آن سر زده بود،همین آرامگاه خانوادگی شان بود و حالا اولین جایی بود که بعد از آن همه سال برای سلامی دوباره به آنجا برگشته بود.فکر کرده بود شاید تنها جایی که ممکن است سر نخی از کلاف سردر گم زندگی اش را به دستش بدهد،آرامگاه ابدی خانواده ی «یراقچی»باشد. ادامه مطلب ... یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: 14:37 :: نويسنده : elaheelham «پرسه» - بفرما، اینم یه پاکت سیگار و یه فندک ویه بطری هم آب معدنی تگریِ تگری. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->اینم پولش. بگیر دیگه. خودتو لوس نکن. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->خجالت بکش، بذار تو کیفت. پولشو به رخم می کشه.اگه چیز دیگه ای لازم نداری، حرکت کنیم. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->بزن بریم. من که حاضرم. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->پس چشماتو ببند، دو کیلومتر جلوتر، اون دست اتوبان،هر وقت که گفتم بازشون کن. جِر نزنی ها. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->امّا دلم میخواد مسیر رو تماشا کنم. نکنه می خوای منو بدزدی و سر به نیستم کنی؟ <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->چشماتو ببند و تو دلت تا بیست و پنج بشمُر. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->... بیست و سه، بیست و چار، اینم بیست... و... پنج؛ وای چه قدر خوشگله! چه جوری این جا رو پیدا کردی؟ ادامه مطلب ... یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: 14:35 :: نويسنده : elaheelham
آب پاکی» هر وقت که می خواهد جدّی حرف بزند، دستی به سبیل های پهن و خرمایی رنگش می کشد و هر چند ثانیه یک بار کتف راستش را بالا و پایین می کند. خودش می گوید که این تیک عصبی یادگار دوره ی جبهه و جنگ است. موهای وسط سرش ریخته امّا روی گوش هایش را موهای بلند و پرپشتی پوشانده است. موهایی که شروع کرده اند به سفید شدن. اصلاً هم در بند این نیست که شکمش را جمع و جور کند. دیگر تناسب اندام چند سال پیش را ندارد و به این چیزها فکر هم نمی کند. هر جای صحبت هم که لازم بداند باید سیگار بکشد با کمال احترام از مخاطبش معذرت می خواهد و به فضای باز می رود تا با دود سیگارش دیگران را آزار ندهد. چیزی که برایش اهمیت ندارد مد لباس و آرایش است و حرف و حدیث مردم. در هر موردی فقط تشخیص خودش مهم است که چه بپوشد؛ چه بنوشد؛ چه بگوید؛ کجا برود و... البته همیشه هم این طور نبوده است. حرف و نظر دیگران بر روی شخصیت و زندگی خصوصی اش سایه می انداخت.برایش مهم بود که برای به دست آوردن یک فرصت شغلی یا موقعیت اجتماعی یا از دست ندادن آن، تلاش کند تا نظر موافق مافوقش را جلب کند. لباس اتو کشیده و تازه و تمیز و به روز بپوشد که شایسته ی محیط کاری اش باشد. در غذاخوری شرکت طوری با کارد و چنگال رفتار کند که یک جنتلمن واقعی به نظر برسد و خلاصه سعی کند گفتار و رفتارش در شأن یک شهروند اصیل و نجیب باشد. ادامه مطلب ... یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: 14:30 :: نويسنده : elaheelham «انگشت نمای» سومین شب بود که در خانه تنها بودم.تابستان تمام شده بود و خانواده ام هنوز جایی نرفته بودند و تا عید نوروز و سفر احتمالی هم شش ماهی مانده بود. پسرها و مادرشان با یک موسسه ی ایرانگردی به استان آذربایجان رفتند و من به بهانه ی بازگشایی مدرسه ها و کار زیاد، همراهشان نشدم.اما حقیقت این است که بیشتر از آن که آن ها به این سفر مشتاق باشند؛خودِ من به این تنهایی و خلوت محتاج بودم.از پیش تصمیم داشتم اگر روزی چنین فرصتی دست داد، به خودم، به تلوزیون، به تلفن همراهم و به درو دیوار خانه استراحت مطلق بدهم و همه را به ضیافت سکوت دعوت کنم. ادامه مطلب ... شنبه 14 اردیبهشت 1392 :: 09:10 :: نويسنده : elaheelham « بهانه» دوباره کودک چشمم بهانه ی تو گرفت ز مویه مویه ی قلبم نشانه ی تو گرفت به آسمان نگاهت که هاله ی غم من اشاره کرد به باغ و ترانه ی تو گرفت دوباره باغ نگاهم در آستان بهار سکوت پنجره ها را نشانه ی تو گرفت بهار خنده زد از آسمان مینایی و دل به فصل غزل سمت خانه ی تو گرفت دوباره محو تماشا شدم به خوشه ی ماه و باز کودک چشمم بهانه ی تو گرفت. lمریم افشارزاده- تیر77
شنبه 14 اردیبهشت 1392 :: 08:57 :: نويسنده : elaheelham
« باران حضور» بازآ که با حضور تو دل را دوا کنیم با قامت بلند تو موجی به پا کنیم بازآ که با طلوع نگاهت به سمتمان در انتشار شرقی نامت دعا کنیم آلاله ها به شوق نگاه تو بشکفند صد روح تشنه را به نگاهت فدا کنیم من باز هم ترک زده، از ابتدای عشق تا انتهای عشق بیا« ای خدا» کنیم ای آرزوی آمدنت، رقص برگ ها بازآ که با حضور تو دردی دوا کنیم از مقدم مبارک تو ای گل امید روزی حدیث غربت خود را رها کنیم آیینه های فصل حقیقت شکسته اند بازآ که کفر را ز حقیقت جدا کنیم. فروردین 79 شنبه 14 اردیبهشت 1392 :: 08:55 :: نويسنده : elaheelham
« پریشهر» «حسن بی رنگ» دو حالت بیشتر نداشت. یا سکوت می کرد، یا می خندید. وقتی می خندید، که می خندید؛ امّا وقتی سکوت می کرد،معلوم بود که در اعماق ذهنش چیزی را یا می سازد یا ویران می کند. ویرانی نه به آن معنی خرابکاری و اغتشاش. چیزی مثل شخم زدن زمین که مقدمه ی کشت و کار است؛ یا چیزی شبیه تخریب یک ساختمان کلنگی که به جایش بنایی زیبا می سازند. این عادت خنده و سکوت را از وقتی پیدا کرده بود که ضربه ای ناگهانی به سرش خورده بود و از گوش و بینی اش خون جاری شده بود. حسن بی تقصیر بود.نه با این طرفی ها بود، نه با آن طرفی ها. نه مرده باد می گفت، نه زنده باد. فقط داشت از خیابانی که سال های سال اسمش «آزادی» بود می رفت تا داروهایی را که از بازار سیاه «ناصر خسرو» تهیّه کرده بود، به مادر پیرش در بیمارستان برساند. خیلی هم حواسش بود که پایش به معرکه تسویه حساب خیابانی کشیده نشود.
ادامه مطلب ... چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 :: 09:18 :: نويسنده : elaheelham «آینه در آینه...» « یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی چشمی کنار پنجره ی انتظار کو؟» دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، برگزیده ای از اشعار هوشنگ ابتهاج را در کتابی به نام«آینه در آینه» جمع آوری کرده و این مجموعه را به تایید خود شاعر رسانده است. چیدمان اشعار این گونه است که دکتر شفیعی کدکنی آن ها را به ترتیب زمانی آورده و خواننده می تواند سیر شعر و شاعری ابتهاج را گام به گام حس کند. تاریخ اولین شعری که در این مجموعه آمده 28مرداد1325 است و آخرین شعر،خرداد1369شمسی. شما می توانید گزیده ای از کتاب های؛سراب، سیاه مشق1، سیاه مشق2، سیاه مشق3، شبگیر، زمین، یادگار خون سرو و هنر گام زمان را در این کتاب ببینید و بخوانید و حال و هوای شاعرانه ی «ه. ا. سایه» بیشتر آشنا شوید. محصّل دبیرستانیکه بودم از راه شنیدن تصنیف« کوچه سار شب» با صدای ماندگار استاد محمدرضا شجریان، با اسم و شعر هوشنگ ابتهاج آشنا شدم. سال ها بعد موقع تدریس در مقطع دبیرستان با دیدن همین غزل در کتاب های درسی ذوق زده شدم و هر بار با اشتیاقی مضاعف به تدریس این قسمت از کتاب پرداختم. شاعران محبوب و مشهور زیادی هستند که شعرشان جواز حضور در کتاب های درسینظام آموزشی رسمی کشور را به دست نیاورده اند و چاپ اثری از یک شاعر معاصر به عنوان درس مدرسه ای، افتخار بزرگی به حساب می آیدکه ه. ا. سایه از معدود شاعرانیست که در زمان حیاتش به این افتخار نایل شده است. کتاب« آینه در آینه» را دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی از مجموعه ی سروده های هوشنگ ابتهاج گلچین کرده و نشر چشمه آن را در 217 صفحه و 5000 نسخه در پاییز1369 چاپ و منتشر کرده است. برای آشنایی بیشتر و بهره جویی شما عزیزان، چند نمونه از سروده های ابتهاج را در بخش شعر معاصر ایران در وبلاگ الهه ی الهام تقدیمتان می کنم. حسن سلمانی اردیبهشت92- قزوین
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 :: 09:11 :: نويسنده : elaheelham ای که مدیون شما اندیشه ها وی درخت علم را چون ریشه ها ای رسولانی که دایم می زنید بر سر دیو جهالت تیشه ها روشن از نور کلام پاکتان دشت ها و کوه ها و بیشه ها هم شماهایید در دنیای دون صاحبانِ برترینِ پیشه ها کس نداند قدرتان، داند یکی آن فراتر از همه اندیشه ها محسن قویدل- دبیر ادبیات چهاردانگه سهشنبه 10 اردیبهشت 1392 :: 15:33 :: نويسنده : elaheelham « يار بى اغيار » هدیه:401 سهشنبه 10 اردیبهشت 1392 :: 14:13 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|