الهه ی الهام
انجمن ادبی

 

« پادشاه»

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است
فاضل نظری
دوشنبه 26 فروردین 1392 :: 14:47 :: نويسنده : elaheelham

 

«حاصل عقل»

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
فاضل نظری
دوشنبه 26 فروردین 1392 :: 14:45 :: نويسنده : elaheelham

درود بر دختر نمونه، همسر نمونه،مادر نمونه و در یک کلام«بانو ی یگانه» تمام تاریخ!

« فاطمه» سمبل صبر، اخلاق، وفاست و دارای تمام صفاتی که شایسته ی یک جانشین خدا بر روی زمین است؛

ما به داشتن چنین مادری به خود می بالیم و در سالروز عروجش، سیاه می پوشیم و به سوگش می نشینیم.

پهنه ی قلبمان قلمرو فاطمه و فرزندانش باد!!!

حسن سلمانی

شنبه 24 فروردین 1392 :: 10:44 :: نويسنده : elaheelham

« علی صامتی»

 

          سه روز پیش، نان و پنیر صبحانه را خریده بودم و از سنگفرش کنار بوستان محله به خانه برمی گشتم. جوجه گنجشکی را دیدم که احتمالاً باد، لانه اش را خراب کرده و او را به زمین انداخته بود. هنوز خنکای شب گذشته جایش را به گرمای روز دوازدهم اردیبهشت نداده بود. می شد ضربان قلب کوچکش را شنید و نبضش را حس کرد.حیوانک می لرزید،نمی دانم از ترس بود یا از ضعف یا از سرما! خم شدم و بدون هیچ زحمتی جوجه ی بی پناه را از روی سنگفرش برداشتم. به درخت بالای سرم نگاه کردم تا شاید جیغ و داد مادرش را بشنوم و بچه اش را روی یکی از شاخه ها بگذارم تا بردارد و ببردش. امّا نه صدایی بود و نه جنبشی. بالاخره تصمیم گرفتم که با خودم به خانه ببرم تا  تیمارش کرده و بعد هم آزادش کنیم.

 



ادامه مطلب ...
شنبه 24 فروردین 1392 :: 10:15 :: نويسنده : elaheelham

«مادر ترزا»

 

تصویر دوشیزه ی سالخورده و تکیده ای  روی جلد کتاب است که با آن ساری سفید با سه نوار آبی در حاشیه ی سربندش و لبخند مهربانش که هیچ گاه از حافظه ی بیننده محو نمی شود.

مؤسسه ی فرهنگی منادی تربیت یک سری کتاب چاپ کرده با عنوان کلی« افرادی که به جهان خدمت کرده اند» و اولین کتاب از این مجموعه « مادر ترزا» است که خانم شارلوت گری آن را نوشته و خانم منیژه اسلامی آن را به فارسی ترجمه کرده است. نسخه ای که در اختیار دارم، چاپ چهارم در سال 86 است.

این کتاب ، شرح داستانی درباره ی یکی از بزرگ ترین دست آوردهای انسان دوستانه ی روزگار ماست. در این کتاب به ما گفته می شود که چگونه مادر ترزا و یارانش می توانند زندگی را در فقر کامل اداره کنند.

مادر ترزا( اگنس گُنجها) در 29 آگوست 1910 در شهر اسکوپی کشور آلبانی در خانواده ای آلبانیایی متولد شد. در سال1948 کارش را در کلکته ی هندوستان آغاز کرد. فقرا، طرد شدگان، عقب ماندگان ذهنی، بی خانمان ها و افرادی را که واقعاً در حال مرگ بودند و کسی نبود که از آن ها مراقبت کند، زیر چتر مهربانی خودش می گرفت. او با دست خالی و بدون هیچ پولی و بدون آن که  سازمان یا ارگانی از او حمایت کند، کارش را شروع کرد. با تمام وجود اعتقاد داشت که اگر با «عشق» کار کند، دیگران از او پیروی می کنند و اکنون یارانش در بیش از هفتاد کشور به یاری دردمندان می شتابند.

در دسامبر 1979 مادر ترزا جایزه ی صلح« نوبل» را دریافت کرد. او غرق در مسرت بود، نه برای خودش، بلکه به این دلیل که جهانیان با درماندگان تحت سرپرستی او بیشتر آشنا می شدند.

 

نکته ای که بیشتر از هر چیزی توجه مرا جلب کرد، این بود که اولین خانه ای که برای مرکز سازمان مذهبی مادر ترزا اختصاص یافت و پایگاهی شد که صدها گروه از خواهران از آنجا به سراسر جهان پخش شدند، از جوانمردی و گذشت یک مسلمان فراهم شد. و آن خانه مسجدی بود که در اختیار قاضی مسلمانی بود و به دلیل تقسیم هندوستان و کوچ به پاکستان باید آنجا را ترک می کرد. مرد مسلمان بعد از تحویل مسج به مادر ترزا گفته بود:« من خانه را از خدا گرفته ام و آن را به او برمی گردانم.» همانطور که مادر ترزا دریافته بود که این انسان است که مردم را با عناوین متفاوتی درگیر و از یکدیگر جدا می سازد، نه خدا!

سخنی از مادر ترزا:

« امروزه، صحبت کردن از فقر باب روز است. اما شناختن، زندگی کردن و خدمت کردن به فقرا، مطلبی کاملاً متفاوت است.»

این کتاب در 104 صفحه و در قطع رقعی چاپ شده و دارای عکس های زیبایی از مادر ترزا و خواهران در حال خدمت به بشریت است.

انتخاب و معرفی: حسن سلمانی

18/1/92

 

 

شنبه 24 فروردین 1392 :: 10:11 :: نويسنده : elaheelham

 

« فراقی »

سپیده که سر بزند

نخستین روزِ روزهای بی تو

آغاز می شود.

آفتاب

سرگشته و پرسان

تا مرا کنار کدام سنگ

تنها بیابد/ به تماشای سوسنی نوزاد

به نخستین دره ی سرگشتگی هام.

در اندیشه ی تو ام

که زنبقی به جگر می پروری

و نسترنی به گریبان.

که انگشت اشاره ات

به تهدیدِ بازیگوشانه

منقار می زند به هوا

و فضا را

سیراب می کند از شبنم و گیاه.

سپیده که سر بزند خواهی دید

که نیست به نظرگاه تو/ آن سدر فرتوتی/ که هر بامداد

گنجشکان بر شاخساران معطّرش به ترنّم

آخرین ستارگان کهکشان شیری را

تا خوابگاه آفتابیشان

بدرقه می کردند.

سپیده که سر بزند

نخستین روزِ روزهای بی مرا

آغاز خواهی کرد:

مثل گل سرخ تنهایی

آه خواهی کشید،

به پروانه ها خواهی اندیشید

و به شاخه ی سدری

که سایه نینداخته بر آستانت.

از مجموعه « کندم و گیلاس» منوچهر آتشی

انتخاب و هدیه: حسن سلمانی

 

 

شنبه 24 فروردین 1392 :: 10:07 :: نويسنده : elaheelham

 


 

 

 

« حرام است عشق»

 

زمین

 

به دامن بانوی آفتاب آویخته است

 

نمی پرسند چرا

 

و گالیله جان به در برده است

 

همه ی قانون ها امّا

 

مرا از تو دور می دارند

 

و پروا نمی کنند

 

 از ستاره ی بی مدار.

 

حلال است

 

خون کبوتر

 

لب باغچه

 

به پای گل سرخ.

 

حلال است

 

خون گل سرخ

 

به پای پیر سرداری ابله

 

بیگانه ی نام گل.

 

حلال است

 

 قامت مردان

 

به چوبهی بی جان دار

 

حلال نیست ولی

 

سرو سیراب اندام تو

 

به آغوش زنده ی من.

 

[زمین به دامن بانوی آفتاب آویخته است و

 

آفتاب به دامن بانوی کهکشان

 

و من

 

بر ابریشم خیال تو

 

بر گیسوان تو آویخته ام]

 

مرا باز می دارند از تو

 

و پروا ندارند

 

از ستارهی سرگردان بی مدار

 

که نظم آسمان را بر آشوبد آخر...

 

حرام است عشق

 

و حلال است دروغ

 

شگفتا!

 

از مجموعه ی« گیلاس و گندم» منوچهر آتشی

 

انتخاب و هدیه: حسن سلمانی 

 

شنبه 24 فروردین 1392 :: 10:05 :: نويسنده : elaheelham

 « می آورد...»

میز سنگر و قلم سلاح شاعر است

غیرت برای او زانویی

سست ناشدنی می آورد

شکارچی سخن پر مغز و نغز

و

اندیشه و خیال است

اوست که از آسمان به زمین سخن را نازل می کند و میآورد

می رود و به درگاه کردگار می رسد

از اجاقی به نام موهبت

زغال گداخته می آورد

الهام پاک و راستین

پلیدی و پلشتی برنمی دارد

شیرِ حلال است

هر کجا که باشد

خامه می بندد و سرشیر می آورد

شاعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

سه‌شنبه 20 فروردین 1392 :: 12:33 :: نويسنده : elaheelham

« جوانی»

اثری از چین و چروک در جبین نیست

در دلش از زمستان خبری نیست

دنیا را با سرانگشتانش بازی میدهد 

طوفان جوانی صخره را به لرزه می اندازد

همراز نغمه است و با سکوت بیگانه

طراوت و شادابی در زبان و طعم و مزّه بر کام

گر متلاطم شود، باران سیل آساست

ور بجهد، آتش سوزان

سیل جوانی، کوه ها را به لرزه می آورد

در مسیر زندگانی پخته و آبدیده می شود

انسان از آن نیرو می گیرد و بدان می بالد

با زمین همآغوش می شود

با آسمان دست و پنجه نرم می کند

دست های جوانی، به کردگار می رسد.

شاعر: زلیم خان یعقوب

دیلمانج: زین العابدین چمانی

سه‌شنبه 20 فروردین 1392 :: 12:25 :: نويسنده : elaheelham

 سلام؛

شاید خیلی دیر شده باشد که بخواهم تولد شکوفه های فروردینی را تبریک بگویم؛ اما به اعتبار ضرب المثل« ماهی را هر وقت که از آب بگیری، تازه است» ؛ تبریک می گویم.

مسعوده ی جمشیدی؛ شعری را از یک شاعر هموطنش برایم فرستاده که همراه و همدل و همزبان با او این شعر را به عنوان هدیه ی تولد به :

علس سلمانی و محمدکاظم وحدتی و دیگر متولدین طلیعه ی بهار، تقدیم می کنم:

سر تا به قدم حال و هوای تو بهاریست

چشمان تو سرشار غزل های بهاریست

کندوی عسل خوشه ی انگور هرات است

وقتی که تبسّم به لب قند تو جاریست

حسن سلمانی

دوشنبه 19 فروردین 1392 :: 15:34 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران