|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
« دوم شخص، غایب» مثل دو تا فرشته ای که روی شانه های چپ و راستت مدام در پروازند و کارهای خوب و بدت را یادداشت می کنند تا روز حساب به حسابت برسند؛ یکی دیگر هم هست که همیشه با توست. تو هیچ کدامشان را نمی بینی، اما از همان سال های اول کودکی تو را با آن ها آشنا کرده اند. به تو گفته اند که فرشته ی سمت راستی کارهای خوب و فرشته ی سمت چپی کارهای بدت را می نویسد. امّا درباره ی آن دیگری کسی چیزی به تو نگفته، ولی تو حضور او را بیشتر از آن دو فرشته احساس می کنی. نه دیدی اش و نه حتّی اسمش را می دانی. سیما- همسرت- بیشتر دوست داشت عید امسال را به مشهد بروید، امّا در نهایت پیشنهاد تو را پذیرفت و قرار شد تعطیلات نوروزی را در کنا دریا و جنگل های شمال بگذرانید. نیمه شب است و توبر بالای تخته سنگی که جلبک ها و خزه ها خودشان را به آن چسبانده اند، ایستاده ای و امواج خزر به آرامی خودشان را به صخره ها می کوبند و کف می کنند و ذرّاتشان به پوست صورتت می نشیند.چراغ های خودرویت را رو به دریا روشن کرده ای و سیما و پسرت سینا با شادی در روشنایی آن با بیلچه و کامیون اسباب بازی، ماسه ها را جابه جا می کنند و قلعه می سازند. از برخورد لطیف ذرات آب دریا با صورتت لذّت می بری و حواست نیست که آسمان هم شروع کرده است به باریدن بدو ن آن که رعدی و برقی در کار باشد. ادامه مطلب ... دوشنبه 19 فروردین 1392 :: 14:18 :: نويسنده : elaheelham کتاب:« ندای استاد» در صفحه ی معرفی کتاب چنین آمده است: جبران، جبران خلیلGibran,Khlil متولد1883- متوفی1931 م نام کتاب: ندای استاد، عشق رویایی استاد داستان های عربی قرن بیستم ترجمه: فرامرز جواهری نیا تیراژ3000 نسخه،چاپ دوم، تهران1384، انتشارات مجید و انتشارات فردوسی اینک نمونه نثر در پشت جلد کتاب: « این زن رویایی به راستی همسرم بوده و در همه ی غم ها و شادی های زندگیم کنار من بوده است. بامدادان که بیدار می شوم، او را می بینم که روی بالشم خم شده و با چشمانی فروزان از مهربانی و مهر مادرانه به من چشم دوخته است. هنگامی که نقشه ی برنامه ای را در سر می پرورانم، او با من است و مرا در به پایان رساندنش یاری می کند. برای خوراک خوردن که می نشینیم، او کنارم می نشیند و ما اندیشه ها و سخنانمان را با یکدیگر داد و ستد می کنیم. شبانگاهان، او باز با من است و می گوید:« بیش از اندازه اینجا زمان گذرانده ایم. بیا در دشت و چمن گامی زنیم.» آنگاه کارم را رها کرده و در پی او به دشت ها می روم و روی تخته سنگ بلندی نشسته و به افق های دور چشم می دوزیم. او به ابری زرین اشاره می کند و نغمه ی پرندگان را به گوشم می آورد که پیش از غنودن شبانه ی خویش ترانه ها می خوانند و پروردگار را برای آزادی و آرامشی که ایشان را بخشیده، سپاس می گذارند.» * خداوند خطا نمی کند، او ما را خرد و آموختگی بخشیده تا بتوانیم خویشتن را در برابر گودال های کژی و تباهی بپاییم. * مسیح، کور، فلج و لنگ و جذامی را بهبود بخشید، اما نتوانست تهی مغز را شفا دهد. * به زمین می چسبیم، در حالی که دروازه ی قلب پروردگار به رویمان گشوده است. * نخستین نگاه چشمان دلدار چون روحی است برگذشته از چهره ی آب ها. روحی که آسمان و زمین را به پیدایی آورد. * بوسه ی نخست آغاز گر لرزه ای جادویی است که دلداران را از جهان سنگ و ترازو به جهان رویاها و الهام ها برمی کشد. * بگذار زمین فراستاند آنچه را که از آن اوست؛زیرا، منِ انسان، پایانی ندارم. * اوه، موسیقی در ژرفای توست که ما دل ها و جان هامان را گرو نهاده ایم تو ما را آموخته ای که با گوش هامان ببینیم و با دل هامان بشنویم... حسن سلمانی نوروز 92 یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 15:38 :: نويسنده : elaheelham کتاب: « رد، گفت و گزار سپنج...» نشر چشمه و نشرپارسی در پاییز1371 اولین بار این کتاب را که به قلم محمود دولت آبادی است، در 393 صفحه به چاپ رسانده و منتشر کرده است. این کتاب شامل مقاله ها، نقدها، گفت و شنودها، و سخنرانی های دولت ـآبادی تا پیش از تاریخ چاپ کتاب است. دولت آبادی در دیباچه ی کتاب با عنوان سخن کوتاه توضیح داده است که:« رد» به معنای نشان و اثر است و کنایه از گذر و گزار استدر مسیر گذشته ای که می تواند دور یا نزدیک باشد.وقتی از مسیری می گذری، رد تو بر جای می ماند و این همان نشانه هاست که در مسیر پیموده شده از خود به جای نهاده ای.نشانه هایی در مسیر عمر و بستر زمانی که خارج از اراده ی تو سپری شده و حدّ دخالت تو در آن، همین بوده است و بس... نویسنده ی پُرآوازه ی رمان بزرگ« کلیدر» که از افتخارات ادبیات داستانی سرزمین ماست، در این کتاب خاطره ای کوتاه از دیدارش با صمد بهرنگ، دیداری از دراویش سنندج، نامه ای سرگشاده به رییس رادیو و تلوزیون اول انقلاب( احتمالاً صادق قطبی زاده) و نیز در احوال رُمان، مطالبی را در قالب مقاله آورده است. و همچنین به نقد و بررسی چند کتاب پرداخته و اندیشه های برتولد برشت و مسایل روز تئاتر و سینمای ایران را به بوته ی نقد کشیده است. مخصوصاً از مسعود کیمیایی که فیلم «خاک» ش را از داستان« اوسنه ی باباسبحان» او ساخته و پرداخته است دلِ پُری دارد و تغییرات به وجود آمده در داستانش را برنمی تابد. قسمت های دیگر کتاب« رد» شامل مصاحبه ها و سخنرانی هایش پیرامون موضوعات گوناگون تئاتر، ادبیات، تعصّب، خلیج فارس، طرب و تحول هنر است که همگی خواندنی هستند، هرچند بیست سال از زمان انتشار آن می گذرد. این روزها بعضی از جملات او را به شکل پیامک در تلفن های همراه می بینیم ، و این نشان از آن دارد که مردم هنوز دوستش دارند و خالق کلیدر و باباسبحان و جای خالی سلوچ را می ستایند. فرازهایی از کتاب«رد»: * اول باید چیزی برای گفتن باشد، تا به نیاز آن زبان به وجود بیاید. *نوشتن نوعی راهجویی و راه جستن به حقیقت است، و در فعلیّت خود سر بر دیوارهای ناشناخته کوفتن است. نوشتن کشف و شکار لحظه های تیزتک و گریزپای است که هرگاه به چالاکی نتوانی به چنگشان بیاوری از دست تو گریخته باشند. نوشتن شکار خیال است نه حتی و نه تنها شکار اندیشه، که خیال هزار بار از اندیشه گریزپاتر و پُرپَروازتر است. * اکتساب(در نوشتن) خود تا حدّی یاری دهنده است... یاری دهنده، و نه خلق کننده و آفریننده. * هنرمند از جنون ناگزیری، از بی تابی مجهول آغاز می کند و سپس – شاید- به دانستن می رسد. هنرمند در تلاش رسیدن به شناخت، دائم جان می کند. * مسئولیت انسان در قبال انسان و محیطش، بر اثر رنج و آگاهی حاصل می شود. * رنجی که هر فردی برده است و می برد، ناشی از احساس دلبستگی مستقیم و لاجرم احساس مسئولیت او نسبت به آن حادثه است. هیچ هنرمندی بنا به توصیه ی هیچ پیغمبری نمی تواند، شبانه روز با خودش قرار بگذارد که صبح فردا با «احساس مسئولیت»وارد خیابان بشود. بلکه کار هنرمند، در نطفه، به علت احساس مسئولیت شدید و حتی بیش از اندازه ی او آغاز می شود. * نویسنده ی ایرانی در ناگزیری زیستی خود می نویسد. می نویسد چون زنده است و زندگی او شکل و معنای خاص دارد و حقیقی ترش این که: می نویسد، چون نمی تواند ننویسد. * آن کس که اساس کارش را بر حسابگری و ترس از دیگران می گذارد، اعتماد به نفس و صمیمیت لازم را در کار خود پیدا نکرده است؛ و چنین کسی نمی تواند ما را در کار خود با خود یار کند. این آدم تنها به عنوان « قرارداد» ی که با چشم و نظر دیگران بسته، دارد می نویسد. * یکی از خصلت های برجسته ی هنرمند،بی نیازی اوست. * اثری ارزشمند و با حیثیت حاصل نمی شود مگر در عرق ریزان روح هنرمند. * داستان نویس تابع ضرورت است و با توانایی نسبی خودش دنیا را بیان می کند و آرزوی خود را بر آن می افزاید یا می تواند بیفزاید. * بردگان تحقیر شده ترین و نیرومندترین اند. * درخت آرزو همیشه از انسان بلندقامت تر است- به نقل از سیاوش کسرایی. * ادبیات ادعانامه ی شایستگی هر ملّت است. * در جامعه ای که آزادی وجود نداشته باشد همه چیز سیاسی می شود. * مرگ با ما می زاید، با ما زندگی می کند و در ما می میرد. لکن زندگی ادامه می یابد. مرگ آسان است، دشوار، زندگیست. * به رغم خشونت و سبعیت فرهنگ سیاسی، در زبان و اندیشه ی ما، عشق میراثی جلیل و جاودانه است. زبان ما زلال عواطف است در مدارا، قناعت و عشق. و عشق در اندیشه ی ما تلقّی یی هستی شناسانه است به واسطه ی اشراق، و فراگیر است از ذرّه تا وجود، از جزء تا کل؛ به صحرا شدم عشق باریده بود... * پس با این تلخی و سرما، بگذار از زبان مردی که قناعت وار تکیده بود و نفرینش آن بود که به روزان و شبان، کلمات را از گُرده ی ابتذال بالا بکشاند، با آیندگان بگویم: ما عشق را باور داشته ایم انسان را و قناعت را هم! حسن سلمانی-اسفند92 یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 15:35 :: نويسنده : elaheelham مجموعه شعر « هجوم» پیشترها اسم سپانلو را شنیده بودم، اما هیچ آشنایی با خودش و آثارش نداشتم؛ حتی یک مصراع. تا این که یک مجموعه شعر از او با نام« هجوم» به دستم رسید. برگ های کتاب کاهی است و بوی کهنگی می دهد. چاپ و انتشارات روزبهان، آن را در سال 2536 شاهنشاهی و در 99 صفحه چاپ و منتشر کرده است. مقدمه ندارد و بلافاصله بعد از صفحه ی فهرست، اولین شعر با عنوان« قرق» آمده است و شعرهای دیگر، پشت سر هم در صفحات بعدی؛ اما بلندترین و گیراترین شعر این مجموعه« هجوم» است . همان که اسم کتاب هم هست. قطعه ی هجوم مثل دیگر قطعات سپانلو( در این مجموعه) رنگ و بوی کاملاً انسانی و عدالت جویانه دارد و سرشار است از عواطف پاک و بی آلایش انسان دوستانه. مطلع شعر: « جهان به چشم کودک نقش و نگار نامفهومی است... ...به شکل کوکب شش بالی که روی تافته ای ناشناس بافته است...» به نظر من کوکب شش بال همان ستاره ی داوود نبی و سمبل صهیونیسم است، که نظم جهان را به هم ریخته و ظلم وستم رواداشته است و این از قرینه هایی که در قطعات دیگر آمده است به دست می آید؛ مثل قطعه ی « چریک های عرب» و « فلسطین سرزمین ماست». سرودن شعری در مذمّت اسرائیل و دفاع از مردم مظلوم فلسطین، آن هم در سالهای پیش از انقلاب اسلامی، شجاعتی می خواسته که سپانلو با دلاوری تمام دست به قلم برده و احساسش را روی کاغذ آورده، بدون هیچ ملاحظه ای و باز شجاعت ناشر که دست به چنین کار خطیری زده و این مجموعه را با مضامین ضد صهیونیستی چاپ کرده است، قابل تأمل و ستایش است. البته چیز دیگری هم ذهنم را به خود مشغول کرده است و آن این کهشاید اصلاً چنین خفقان و سانسوری هم که بعدها به ریش آن دوران بسته اند، وجود نداشته است و شاعر و ناشر در آزادی و بی دغدغه دست به چنین کاری زده اند. مثل این که معرفی کتاب هجوم دارد بهانه ای می شود برای باز کردن عقده ی دل! شکّی نیست که سانسور، قیچی و گیوتین فرهنگی امروز هم هست. وگرنه چرا « سالِ سی» باید شش ماه در ممیزی ارشاد بماند و « پنجِ عصر» با دادن هدیه مجوز بگیرد و مجموعهی « انگشت نمای» که حاضر است اما جرأت حضور بر روی میز ممیزی ارشاد را ندارد. البته اگر بخواهیم با خوشبینی به قضیه نگاه کنیم، هم به پهلوی ها و هم به امروزی ها حق می دهیم. چون لازمه ی هر حکومتی، اهرم هایی است چه برای کنترل و چه برای هدایت افکار عمومی و چه برای فشار! و الاّ شیرازه ی حکومت از هم می پاشد. به هر حال از شما بازدید کننده ی محترم دعوت می کنم چند قطعه از سپانلو را که در همین مجلّه ی مجازی و در بخش شعر معاصر آورده ام بخوانید و در صورت امکان آثار دیگرش را به من و سایر دوستان معرفی کنید. حالا بریده هایی از شعر هجوم از مجموعه ی « هجوم»: «...بله زمانه ی ما عصر جانیان نجیبی ست که با ظرافت و آداب می کُشند بله زمانه ی ما عهد قتل در روح است... ... پس این عدالت است که شاعر نشانه گیر شکار کبوتر رویاست و سایه سار پر قوش ها به وقت هجوم ز روی صورت او می پرند نسیم ها نوک مرطوب خودنویسش را به خطّ تذکره ها خشک می کنند و گرد و خاک هجوم جهان به چین صورت او نقش می شود... ... و ما ابوقراضه ی یک دنده ایم نخاله ی غربال مسیر یک طرفه کمانچه ای با یک نُت ... نه ما نصیحت آموز نیستیم و چیز یاد نمی گیریم کسی بلد نیست به ما بیاموزد.» حسن سلمانی اسفند91 یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 15:32 :: نويسنده : elaheelham
«فلسطین سرزمین ماست» فلسطین انعکاس روزهایی که از دریا به آنسوی زمان جاریست فلسطین گردش خوابی که در چشمان ما، نوبت به نوبت باز می گردد و خوابی در حقیقت های بیداریست فلسطین خونبهای عشقو در فصل شراب سرخ فلسطین جامی از گرماست ... فلسطین در سلاسل رشد خواهد کرد و ترکیبات آموزنده ی خونابه و آهن چو نهر عصمتی پیوند می بندد به رودِ شیر و از آنجا به شط قیر(شط کهنه ی اردن)... سرت را کهکشان می سوزد، از قلبت جهاند برق خونینی که شمشیر کهن را آب خواهد داد در دریاچه های تلخ؛ فلسطین خنده ات تلخاب فلسطین هیکلت رؤیاست... فلسطین سرزمین ماست فلسطین پایگاه آشنایی نیست جایی نیست فلسطین روحی آواره ست در دنیای ساکن جهان کوفته، سرخورده، با لبخند اجباری ... فلسطین آخرین سنگر برای ارزشی کمیاب برای چشم پوشیدن برای ترک ردن، دیر جوشیدن برای رد هر صلحی ... از این پس یادمان باشد و در خاطر نگه داریم که هرگز آرزو در قید و در زندان نمی ماند... انتخاب: حسن سلمانی از کتاب « هجوم»
یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 10:48 :: نويسنده : elaheelham
«پیغام...» شب زندانیم دیری نخواهد ماند محبوبم اگر شب کارگان زنجیر می سازند اگر ظلمت زمان مرده را ماند و زیر جرز این دیوانه کمنزل عشق می پوسد تو روحی باش کز مهتاب ناپیدا تراویده ست تو عنبر باش در خورشید سوزنده زجاج آی و مرآت مکرّر شو تو در مشکوی شب، مشکوة اختر شو تو می دانی و من کز انتظار ما زمان وعده در میعاد می آید زمان را انتظار ما مجسّم می کند، ورنه زمان خالی است و می دانی که دست صبح فقط وا می شود تا دست های صبح اندیشان؛ بگو اینک، بگو تا باز محبوبم من این شب را بچرخانم به سوی صبح گردانم انتخاب: حسن سلمانی از کتاب« هجوم»
یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 10:47 :: نويسنده : elaheelham
« باد را دوست بدار» چون که می گردد زندان من سرگردان را گل قاصد را این پیک خبرگردان را ساده می گیرم و پر می دهمش جانب تو قاصدا بوسه و پیغام مرا بازرسان به گل من که نشسته است به خانه نگران و پیام من، از روزنه ی سقف، سوار پرِ باد در هوا می گذرد می رود بر رخ محبوبم تن می ساید هان نسیمی خرد که خیالات تو را در سودا خواهد برد پسر کوچک بازیگوشم باد را همبازی خواهد کرد که به او انس غریبی داد ز آشنایی که نمی داند کیست پسرم! باد را بازی کن که در این مردم جز باد سرآغازی نیست سندبادِ من! باد را دوست بدار انتخاب: حسن سلمانی از کتاب«هجوم» یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 10:45 :: نويسنده : elaheelham
«داستان: گنجشک و آتش»
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و بر می گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه ی آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که دوستت در آتش می سوخت، تو چه کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه که از من برمی آمد! دوستی نه در ازدحام روز گم می شود و نه در سکوت شب، اگر گم شد، هرچه هست، دوستی نیست...! از کتاب: روانشناسی زبان نوشته ی: سید مصطفی طباطبایی
یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 10:42 :: نويسنده : elaheelham «چوپان با هوش» گرد آوری: 401 شنبه 17 فروردین 1392 :: 09:35 :: نويسنده : elaheelham « بلیط جهنم» هدیه نوروزی از 401 شنبه 17 فروردین 1392 :: 09:32 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|