الهه ی الهام
انجمن ادبی

« رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود »

سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدم هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:

بالاى سرش ز هوشمندى

مى تافت ستاره بلندى

اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال

مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟

شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد:چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟

سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردم مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است



بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

شوربختان به آرزو خواهند

مقبلان را زوال نعمت و جاه



گر نبيند به روز شب پره چشم

چشمه ی آفتاب را چه گناه ؟

راست خواهى هزار چشم چنان

كور، بهتر كه آفتاب سياه



(بنابراين نبايد از گزند حسودان هراس داشت ، زيرا اگر شب پره لياقت ديدار خورشيد را ندارد، از رونق بازار خورشيد كاسته نخواهد شد)

ارادتمند دوستان؛401

چهارشنبه 27 دی 1391 :: 09:01 :: نويسنده : elaheelham

 دیرگاهیست که تنها شده ام

قصه در غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنند

تا نبینم که چه تنها شده ام

میرزایف

سه‌شنبه 26 دی 1391 :: 14:24 :: نويسنده : elaheelham

 

 

نه هر که از گستره ای دیگر سررسد

خردمند تر از تو باشد و یا تواناتر.

چه انوشه، چه میرنده.

مهم آن است که چه می داند.

 

 

هر فردی با یک دفترچه راهنما برای ساختن آینده اش به این جهان پا می گذارد.

چه بسیارند آنانی که به یاد نمی آورند آن را کجا نهاده اند!

 

بارها و دگربارها

باوری جدید سر بر می آورد

و هر بار این آزموندر پی می آید که:

« این است آن باور جاودانه ام؟»

 

 

هر اندیشه ی قدرتمند و جذابی،

چه بیهوده است،

اگر به کارش نبندی!

 

 

مهم ترین دلیلی که به پاسخ هایت دست نمی یابی،

این است که

پرسشی نپرسیده ای.

 

 

چه بسیارند

آنان که زندگی ها  پشت سر نهاده اند

بی آنکه بدانند

چه می دانند و چه می خواهند.

ازآنان مباش!

 

عیبی ندارد عادی رفتار کنی،

به شرط این که عادی احساس نکنی.

 

 

تنها چیزی که تو را از رسیدن به رویاهایت باز می دارد،

چشم پوشی از آن هاست.

 

 

برای آموختن،

ترک پناهگاه نادانی باید.

 

 

یک عمر در انتظاری

تا بیابی آن را که درکت کند

و تو را آنگونه که هستی بپذیرد.

و عاقبت در می یابی که او

از همان آغاز

خودت بوده ای.

 

 

« یک نفر» همیشه استثناست.

« همه نمی توانند،

ولی هر کسی می تواند.»

 

 

اگر خواهان دیدار کسی هستی که

می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند،

و دور از حرف ها و باورهای مردم،

به تو شادی بخشد، در آینه بنگر

و

این واژه ی جادویی را بر زبان آور:

« سلام»

 

 

عدم شناخت حقیقت،

حقیقت آن را کتمان نمی کند.

 

 

در انتهای سکونت بر زمین،

تنها نکته ی مهم این است:

« چقدر عشق ورزیدی؟

و چگونه ورزیدی؟»

 

 

 

عمرت را داده ای

تا آنی شوی که

اکنون هستی.

ارزشش را داشت؟

 

 

نشان جهالت تو

باور عمیق به بی عدالتی و شوربختی است.

آنچه کرم ابریشم، دنیا می نامدش

استاد؛

پروانه اش می خواند.

 

 

هر آنچه الهام بخش باشد،

هم هدایت می کند،

هم حمایت.

 

 

گاهی تنها راه « پیروزی»

تسلیم شدن است.

گزینش از کتاب:یادداشت های مرد فرزانه؛ریچارد باخ  

سه‌شنبه 26 دی 1391 :: 14:20 :: نويسنده : elaheelham

 

«نقاشی»



صدا زکالبد تن به در کشید مرا

صدا به شکل کسی شد به برکشید مرا

صدا شد اسب ستم، روح من روان ز پی اش

به خاک بست به کوه و کمر کشید مرا

مگو که بود که نقاشی مرا می کرد

که بادو دیده ی همواره تر کشید مرا

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب و کج قلق و دربه درکشید مرا

دو نیمه کرد مراپس توراکشیدازمن

پس از کنار تو این سوی ترکشید مرا

میان ما دری ازمرگ کردنقاشی

به میخ کوفته برپشت درکشید مرا

خوشش نیامد این نقش را به هم زد وبعد

دگر کشید تورا ودگرکشید مرا

من وتورادوپرنده کشید در دوقفس

خوشش نیامد بی بال وپر کشید مرا

خوشش نیامد تصویر را به هم زد وبعد

.پدر کشید توراوپسر کشید مرا...

شاعر: سید رضا محمدی هراتی

هدیه: مسعوده جمشیدی

[Web] -
سه‌شنبه 26 دی 1391 :: 12:38 :: نويسنده : elaheelham

 «سر آرتور کنن دویل»

سر آرتور کنن دویل، در تاریخ 22 می 1859 در ادینبورگ انگلستان به دنیا آمد. پدرش چارلز دویل به عنوان دستیار ارزیاب اداره ی آثار اسکاتلند بود. 

او دو سال را در دبستان ملی هادر گذراند و سپس پنج سال را در مدرسه ی شبانه روزی کاتولیک در استونی هرثت، گذراند و دانش آموز خوبی بود.

او در ورزش پیشرفت کرد و دوست اشت که کریکت بازی کند. امتحانات نهایی را با موفقیت گذراند و می خواست که دکتر بشود. بنابراین در سال 1881 مدرک پزشکی خود را از ادینبورگ گرفت و با دوستش، باد، در پلایموث شروع به طبابت کرد. 

پس از مدتی شروع کرد برای خودش کار کند. هرچند درآمد زیادی نداشت برای کسب درآمد اضافی شروع به نوشتن کرد. نخستین رمانش به نام سنگ کمربند ناکام ماند.

رمان بعدی اش،«مطالعه ای در اسکارلت» موفقیت اندکی داشت. علاقه ی دویل در زمینه ی رمان های تاریخی بود. او رمان « میکاکلارک» را در سال 1889 نوشت که موفقیت آنی را به همراه داشت. او همچنین رمان تاریخی دیگری به نام« مهمان سفید» که موفق تر از میکاکلارک بود، نوشت.

اما دویل شهرتش بیشتر به خاطر سلسله کتاب های « شرلوک هلمز» شخصیت داستانی که خلقش کرد، است.

برخی از کتابهایش عبارتند از: ماجرای شرلوک هلمز، خاطرات شرلوک هلمز و سگ تازی باسکرویلز.

با انتشار این کتاب ها شرلوک هلمز و دوستش دکتر واتسون اسامی آشنا و خانگی شدند. دویل همچنین در جنگ دوم بوئر به عنوان پزشک شرکت جست.

او در سال 1902 به مقام شوالیه دست یافت و در تاریخ 7 جولای 1930 دیده از جهان فرو بست.

مترجم: زین العابدین چمانی 

دوشنبه 25 دی 1391 :: 13:57 :: نويسنده : elaheelham

 «سه درس از یک دیوانه»

 

آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید:چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم، شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟

عرض کرد: آری...

بهلول فرمود: طعام چگونه می خوری؟

عرض کرد: اول« بسم الله» می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم« بسم الله» می گویم و در اول و آخر دست می شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن را نمی دانی. سپس به راه خود رفت. مریدان گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن نمی داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی دانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی که این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است. شما نمی دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت: از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می دانی؟

عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامهی خواب می شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول(علیه السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی دانی. خواست که برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی دانم، تو قربةً ال الله مرا بیاموز.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها  که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً!

و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و گرنه هر عبارت که بگویی، آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری (دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار،...) نباشد!

 

هدیه: بهمن حشم فیروز- دبیر ادبیات چهاردانگه

یکشنبه 24 دی 1391 :: 15:04 :: نويسنده : elaheelham

 فصل تابستان است

و تنور دلم از آتش یادت روشن

کاش اینجا بودی!

این خیال خام را می سپارم به تنور

تا که از بوسه ی هر شعله ی تنهایی من

بپزد خوب و برشته شود و ترد شود

سفره ی خاطره را

می گشایم پس از آن در یک سو

جرعه ای چای و یکی حبّه ی قند

که تداعی گر لبخند تو است

منتظر می مانم

تا بیاید آن دم

که مؤذّن خبر آمدنت را بسراید مسرور

ومن افطار کنم روزه ی دیدارت را

فصل تابستان است

و تو ای همزادم

کاش اینجا بودی...!

مسعوده جمشیدی

سه‌شنبه 19 دی 1391 :: 11:04 :: نويسنده : elaheelham

 

«قفس»

قفسم تنگ و دلم دهکده ای طوفانی

در سراب تن من ابر سیه زندانی

پیله ام مشت گره کرده ی بی پروایی

وسعتم در گذر صاعقه ی ویرانی...

مسعوده جمشیدی

دانش آموز-چهاردانگه

 

سه‌شنبه 19 دی 1391 :: 11:01 :: نويسنده : elaheelham

 

 

«مرا تنها نخوان»

مرا تنها نخوان

با من غباری هست

که روی شانه هایم

-        تکیه گاه روزگار دور از تو-

نقش سری را چه هنرمندانه حک کرده...

و آن سو تر

درون آینه، مهتاب می جوشد

مرا تنها نخوان

تا آن گاه

که این آتشکده سوزان سوزان است.

به زیر چتر من باران می بارد...

از این خیسی گریزانم.

و باران همچنان آرام و گرم و بی هیاهو باز می بارد

و می شوید زمین و خوشه های ناصبورش را.

و پلک خسته ی داغ مرا انگار می ساید

عبور لحظه های ناگزیری...

تو را تنها نمی دانم

و می دانم که اکنون

انعکاس واژه ای از دورهای دور

امیدت می دهد بسیار

 و می دانی

کسی در نا کجایی

از هوایت

آسمانی ملتهب دارد،

که ابرش ردّ پای یادهای توست...

و مردم ساده لوحانه

چه تقلید هراس انگیزی از

خط و تقارن را

درون قابی از دیوار و میخ و تخته

تصویر تو می خوانند؟!

مسعوده جمشیدی

سه‌شنبه 19 دی 1391 :: 10:59 :: نويسنده : elaheelham

« وقتی آمدی بیدارم کن»

کنار پنجره نشسته بود. چهره اش تکیده تر و پیرتر از سنّش نشان می داد. عصای چوبی اش تکیه گاهی بود که او را سرپا نگه می داشت. گلدانی که گل هایش پژمرده شده بود،کنارش دیده می شد. نگاهش را به آن دوخت. یادش آمد آخرین باری که فرزندش آمده بود، آن را برایش آورده بود. نگاهش را از گلدان برچید و به کودکی که دست در دست مادرش از عرض خیابان می گذشت، چشم دوخت. یاد سال های جوانی اش افتاد و یاد فرزندش که نگاه بی قرار مادر را از یاد برده بود.

عصایش را رها کرد و به سختی از جایش بلند شد. گلدان کنار پنجره را با دو دست برداشت و به حیاط رفت. خاک گلدان را با خاک باغچه یکی کرد. گل های پژمرده زیر خاک فرو رفتند. به اتاقش برگشت. کاغذی برداشت و رویش چیزی نوشت. یادداشت را به دست گرفت و به خواب رفت.

ساعتی بعد پرستار، گوشی تلفن را برداشت.«آقای مهندس بیاین خونه ی مادرتون. متاسفانه ایشون...» و صدای هق هق گریه اش فضای خانه را پر کرد.

حالا پس از مدت ها آمده بود. پرستار گامی به جلو برداشت:«تسلیت می گم، من که اومدم ایشون...یه کاغذم تو دستشونه. برش نداشتم. خودتون برید بردارید بهتره.»

به اتاق مادرش رفت.چهره ی مادر با تمام مهربانی اش برای همیشه سرد شده بود. دستش را جلو برد، کاغذ را برداشت و باز کرد و زمزمه وار آن را خواند:« پسرم وقتی آمدی بیدارم کن!»

قطره ی اشکی از چشم پسر روی دست مادرش چکید.

نویسنده:محدثه ی عابدین پور

انجمن ادبی الهه ی الهام

توضیح:این داستان کوتاه در نشریه ی دوچرخه؛ضمیمه ی روزنامه ی همشهری شماره5666 سی و یکم فروردین91 چاپ و منتشر شده است.  

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:محدثه عابدین پور,مادر, گلدان,حسن سلمانی,
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
 توسط حسن سلمانی | 2 نظر
 
سه‌شنبه 19 دی 1391 :: 10:55 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران