|
الهه ی الهام
انجمن ادبی
«اندوه...»
در این روزهای آفتابی زمستان اندوه من آیا برای حسرت بودن در جایی دیگر است؟ روی پل در استانبول با کارگران در آدانا در کوه های یونان در چین یا کنار زنی که دیگر دوستم ندارد؟ درد کبدم است یا بار دیگر درد تنهایی و یا این که از مرز پنجاه سالگی می گذرم؟ فصل دوم اندوهم آرارم آرام به پایان خواهد رسید اگر این شعر را تمام کنم یا کمی بهتر بخوابم یا نامه ای برسد و یا چند خبر خوش از رادیو... ناظم حکمت-1945 ترجمه:احمد پوری یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:15 :: نويسنده : elaheelham «حقّ زبان است که :خوب ،حرف بزنیم.حرفِ خوب،بزنیم.» 401 یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:11 :: نويسنده : elaheelham
یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:08 :: نويسنده : elaheelham
ما را نه زری است، نی نثار سیمی
جز تحفه ی عجز بندگی تقدیمی
چون شاخ گلی، که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
***
امروز، رسیده فکر فردا کرده
فردا شده، لب به حیف دی وا کرده
ای بی خبران! چه برگ و ساز است اینجا؟
جز خجلت کرده و غم ناکرده!
با ما ستم است آشنایی کردن
آن گاه اراده ی جدایی کردن
هر چند که زندگی بود زندانت
مرگ است از او فکر رهایی کردن
زان پیش که گردم آشنای زنجیر
آزادگیم داشت هوای زنجیر
گفتند حدیثی از خم گیسویی
کردند اسیرم به صدای زنجیر
زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود
از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهی ام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم قفس تنگ نبود
امروز نسیم یار من می آید
بوی گل انتظار من می آید
وقت است از آن جلوه به رنگی برسم
آیینه ام و بهار من می آید
تا کی به هوای خلد خوانی ما را
یا در غم دوزخ بنشانی ما را
عمریست ز بیدلی به خود ساخته ایم
یارب ز در خویش مرانی ما را
گزیده ای از دیوان بیدل دهلوی
گزینش: حسن سلمانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:54 :: نويسنده : elaheelham
ای داغ کمال تو عیان ها و نهان ها
معنی به نفس محو و عبارت به زبان ها
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنان ها
بس دیده که شد خاک و نشد محرم دیدار
آیینه ی ما نیز غباری است از آن ها
طوفان غبار عدمیم، آب بقا کو؟
دریا به میان محو شد از جوش کران ها
تا همچو شرر، بال گشودم به هوایت
وسعت ز مکان گم شد و فرصت ز زمان ها
شاعر: بیدل دهلوی
گزینش:حسن سلمانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:50 :: نويسنده : elaheelham
کسی در بند غفلت مانده ای چون من ندید اینجا
دو عالم یک در باز است و می جویم کلید اینجا
تپیدن ره ندارد در تجلی گاه حیرانی
توان گر پای تا سر اشک شد، نتوان چکید اینجا
تحیّر، گر به چشم انتظار ما نپردازد
چه وسعت می توان چیدن، ز آغوش امید اینجا
مرا از بی بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه
بهار سایه ی رنگین تر از گل داشت، بید اینجا
هجوم درد پیچیده است هستی تا عدم، بیدل
تو هم گر گوش داری، ناله ای خواهی شنید اینجا
شاعر:بیدل دهلوی
گزینش: حسن سلمانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:47 :: نويسنده : elaheelham
«در اندیشه کردن از دشمن»
... اما جهد کن ای پسر تا دشمن نیندوزی، پس اگر دشمنت باشد ، دلتنگ مشو که هر که را دشمن نباشد، دشمن کام* باشد.
حکایت چنان شنودم که در خوراسان عیّاری بود سخت محتشم و نیک مرد و معروف، مهلّب نام. گویند روزی در کوی همی رفت. اندر راه پای بر خربزه پوستی نهاد، پایش بلغزید و بیفتاد. کارد برکشید و خربزه را به کارد زد. چاکران او را گفتند:« ای سرهنگ، مردی بدین عیّاری و محتشمی که تویی، شرم نداری که خربزه پوست را به کارد زنی؟» مهلّب گفت:« مرا خربزه پوست بیفکند، من که را به کارد بزنم؟ هر که مرا بیفکند، من او را زنم که دشمن من او بُوَد.»
... از دشمن به هیچ حال ایمن مباش خاصّه از دشمن خانه و بیشتر از دشمن خانه بترس که بیگانه را آن دیدار نیفتد در کار تو، که او را...
*دشمن کام: تیره روز و بدبخت
باب بیست و نهم قابوسنامه
گزینش: حسن سلمانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:44 :: نويسنده : elaheelham
« در عشق ورزیدن»
بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبود، عاشق نشود؛ از آنچه عشق از لطافت طبع خیزد... و نیز غلیظ طبع و گران جان* عاشق نشود از آن که این علتی است که خفیف روحان را بیشتر افتد.
اما تو جهد کن تا عاشق نشوی ؛ اگر گرانی و اگر لطیف از عاشقی بپرهیز که عاشقی با بلاست، خاصّه به هنگام مفلسی که هر مفلسی که عاشقی ورزد، معاینه در خون خویش سعی کرده باشد. خاصّه که پیر را جز به سیم غرض حاصل نشود...
پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن که بی خودان از عاشقی پرهیز نتوانند کرد.
«هر آدمی ای که حیّ و ناطق باشد
باید که چو وامق و چو عذرا باشد
هرکو نه چنین بود منافق باشد
مؤمن نبود که او نه عاشق باشد»
...
« ای وایِ مَنا گر تو به چشم همه کس ها
زان گونه نمایی که به چشم منِ درویش!»
*غلیظ طبع و گران جان: سختدل/سنگدل/بی عاطفه
باب چهاردهم قابوسنامه
گزینش : حسن سلمانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:43 :: نويسنده : elaheelham
« دلدار و دلبر»
تو را دلدار و دلبر آفریدند
مرا حیران و مضطر آفریدند
به باغ آرزویم ای پری رو
قدت سرو و صنوبر آفریدند
دو گیسوی رسای تابدارت
معطر مشک اصفر آفریدند
دو چشمان سیاه پر خمارت
چه خوش مستانه در سر آفریدند
لب لعل تو را ای شوخ چالاک
عقیق و درّ و گوهر آفریدند
دو ابروی هلال وسمه دارت
به قتلم تیغ دو سر آفریدند
تو را محبوبه و شیرین و لایق
«حفی» را خادم در آفریدند
عبدالحمید حفی کروخی هروی
شاعر معاصر افغانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:40 :: نويسنده : elaheelham
«گل روی تو»
گل روی تو در بازار زیبد
گل خوشبوی در گلزار زیبد
سواد زلف مشکین در بناگوش
خط ناز تو در رخسار زیبد
رفیق و آشنا در هر زمانی
به عهد خویشتن اقرار زیبد
وفا از دلبر جانانه خوش رنگ
به دیده کحلی از دیدار زیبد
مرا قلبی پر از خون از فراق است
تو را خوش صحبت اغیار زیبد
سحرگاهان به چشم اشکباری
خیال آن مه ده چار زیبد
«حفی» را آرزوی ناتمامی
قلم با دست در گفتار زیبد
عبدالحمید حفی کروخی هروی
شاعر معاصر افغانی
یکشنبه 17 دی 1391 :: 09:39 :: نويسنده : elaheelham درباره وبلاگ موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||||||||
|
|
||||||||