الهه ی الهام
انجمن ادبی

« زندگی..»

باور کنین مدتی است که یاد گرفتم همش ازش تعریف کنم...

خیلی محلش میدم، خیلی بهش حال میدم...

دوست دارم عین دختر بچه ها که عرو سکشون رو محکم تو بغلشون می گیرن...

بگیرم و فشارش بدم...

ولی همین که میام بگیرمش عین صابون از تو دستام لیز میخوره میره...

... زندگی...

نیروانا جم

دوشنبه 18 دی 1391 :: 12:25 :: نويسنده : elaheelham

 « ویلیام شکسپیر»

ویلیام شکسپیر* در تاریخ 23آوریل 1564 در استراتفورد آپون آیون، از پدر و مادری از قشر متوسط به دنیا آمد. پدرش جان شکسپیر، دستکش ساز بود و مغازه ای در شهر داشت.

در سن هژده سالگی شکسپیر با «آن هاثوی» که دختر یک کشاورز بود، ازدواج کرد. پس از چند سال، به لندن رفت و به انجمن تئاتر پیوست. خیلی زود او یکی از پیشروترین هنرپیشگان و نمایشنامه نویسان شهر شد. تا سال1594 دست کم شش نمایشنامه اش به روی صحنه رفت.

در سال 1593 شعر بلند شکسپیر به نام« ونوس آدونیس» (که ایرج میرزا آن را با نام زهره و منوچهر، به نظم کشیده است.) موفقیت بزرگی به ارمغان آورد. شعر بلند بعدی وی، «تجاوز لوکرس» در سال 1594 چاپ شد. هنگامی که تماشاخانه های عمومی در سال 1594 بازگشایی شد، دوباره شروع به نوشتن نمایشنامه کرد.

مردم از طبقات اجتماعی مختلف به تماشاخانه ی «گلوب» می آمدند، تا نمایشنامه های شکسپیر را تماشا کنند.

در سال 1599 شکسپیر با شش تن از همکارانش تماشاخانه ی گلوب را که یکی از بزرگترین تماشاخانه های لندن بود، خریداری کرد.

شاهکارهای شکسپیر در طی سال های 1599-1608 شامل کمدی هایی چون:هیاهوی بسیار برای هیچ و شب دوازدهم است.

نمایشنامه های تاریخی هنری پنجم و تراژدی های آنتونی و کلئوپاترا، هملت، ژولیوس سزار(قیصر)، شاه لیر، مکبث و اتللو است.

نمایشنامه های سیمبلین، هنری هشتم، طوفان و حکایت زمستان در طی هشت سال آخر حیاتش نوشته شدند.

شکسپیر در تاریخ 23 آوریل 1616** در استراتفورد دیده از جهان فرو بست.

 

*شکسپیر تنها نابغه ای است که هژده هزار لغت به زبان انگلیسی افزود.

**تاریخ زاد روز و مرگ شکسپیر بزرگ هر دو در یک روز و ماه است.

 

مترجم: زین العابدین چمانی

 

 

یکشنبه 17 دی 1391 :: 16:01 :: نويسنده : elaheelham

«یاقوت، بانوی سرخ پوش...»


آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تِل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش.

تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیده‌اند.

چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، می‌دیدم. همان‌جایی که امروز پاساژی ساخته‌اند. به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا  غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند رهگذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ولگرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت.

اسطوره‌ی تهران بود. سپانلو در منظومه‌ی «خانم زمان» او را به یاد تهران آورد:

«بدان سرخ‌پوشی بیندیش

که عمری مرتب به سروقت میعاد می‌رفت

و معشوق او را چنان کاشت

که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ».

 

فیلمی درباره‌اش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزن‌ها حرف‌هایی می‌توان شنید،‌ ولی کمتر کسی با خود او حرف زده بود. بارها از کنارش گذشتم. با احترام و ترسی آمیخته. ولی خوب نگاهش می‌کردم. نگاهم می‌کرد. یقیناً پیرزنی که عمری به انتظار معشوقی ایستاده نگاه پسرکی برایش معنایی نداشت. گاهی، با همان اندیشه‌های نوجوانی، می‌خواستم با او حرف بزنم و به او بگویم: "خانم، من به عشق شما احترام می‌گزارم!" اما می‌ترسیدم رفتاری پشیمان‌کننده از او سر بزند.

آخرین باری که دیدمش سال‌های 60 یا 61 بود و گویا همان سال‌ها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و دیگر نیامد. «اسطوره‌ی تهران» گم شد و دیگر او را هیچ‌کس ندید...

سال‌هاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همان‌طور که دیگر اسطوره‌هایش را فراموش نمی‌کند. یاقوت، بانوی سرخ‌پوش تهران، اسطوره‌ی عشق و وفاداری است.بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما بود. مجنون‌بانویی که، از بخت بد، نظامی‌ای نبود تا در منظومه‌ای جاودانه‌اش کند.

اما در ایرانِ آینده‌، می‌توان یاقوت را بازشناخت. روزی که ایرانیان ایرانِ معتدلی داشته باشند، می‌توانیم او را باز پیدا کنیم. بالاخره این زن، هر که بود، اسم و شناسنامه و هویت حقیقی و بستگانی داشت. می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را«روز عشق» نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شوند و به یاد «یاقوت» و همه‌ی عاشقان گمنام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان نثار کنند.

این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده است.

«روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم».

هدیه ی نیروانا جم

به الهه ی الهام و دوستان

 

یکشنبه 17 دی 1391 :: 15:54 :: نويسنده : elaheelham

 « از من کوچ نکن»

 

 

هوای شهر احساست چه سرد است

در آنجا هر بهارش رنگ زرد است

بلور خاطراتم را شکستی

کجا گفتند این رفتار مرد است؟!

...

 

تَرَک می بارد از سقف نگاهت

گناهی لانه کرده در نگاهت

شنیدم شهر گندم رفته ای تو

خدا باشد فقط پشت و پناهت

...

 

... مثل یک دیوانه تنها مانده ام

در هجوم آدمکها مانده ام

دیگر از تکرار بودن خسته ام

از گرفتاری این « من» خسته ام

دیگر از شهر تو هجرت می کنم

با گناهی تازه بیعت می کنم...

...

 

پرستوی من!

همیشه برایت بهار می مانم

از من کوچ نکن!

...

 

بار دیگر می روم شهری

که تن پوش تمام مردمانش سادگی است

آسمان، آبی

مربانی، پر دوام

سبزه ها سبزترین سهم زمین

کوچه ها خالی ز جا پای ریا

سفره ها سرشار از نور خدا

می روم آنجا که معنای قفس آزادگیست

و مرام کوه هم افتادگیست

بار دیگر می روم

شهری که آنجا

زندگی، زندگی، زندگیست...

...

 

حسّ حوّایی من هربار که گل می کند

با غروب هر گناهی نذر گندم می کنم

...

 

دل من چه خرد سال است!

ساده می نگرد

ساده می خندد

ساده می پوشد،

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است

                               ساده می افتد

                               ساده می شکند

                               ساده می میرد

دل من تنها؛

           سخت می گرید!!!

...

 

اندوه دار من!

راه چشمانت را که گم می کنم

از بیراهه ی «حرفها» وارد نشو

من و تو را واژه سیراب نمی کند

بیا رو در روی هم

به نیت یکی شدن،

                 خسته شویم!

...

 

بیا سکوت را نشکنیم

که با تحرک تلخ لبهامان

همه چیز خراب تر می شود...

...

 

نطفه ی عشق تو را

در نیمه راه سقط می کنم

تو بزرگ شوی چه می شوی؟

...

 

چشم هایم را پاک نکن یلدا

دیرگاهیست باران

               بی بهار

بر شاخه های مژگانم شکوفه می کند

...

 

آی کمک!

...چتر!

ابر دردها خیسم کرد.

...

 

و آیا هرگز

پا به باکرگی کسی خواهم گذاشت؟؟؟

...و این « نه» بزرگ

همیشه مرا

آزاری شیرین می دهد.

...

 

شاعری بساط شعر خود را چید:

« قافیه و وزن و ردیف»

شعرش ته کشید

کوله بارش را بست اما،

در مسیر چشم تو باز شاعر شد...

...

 

تو گناهی ساده هستی

و من

معصومانه به تو مُرتکبم...

شاعر: مینا آقازاده

مجموعه شعر:از من کوچ نکن

گزینش: حسن سلمانی

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:32 :: نويسنده : elaheelham

 « به ورا»

 

گفت به پیشم بیا

گفت برایم بمان

گفت به رویم بخند

گفت برایم بمیر

                  آمدم

                  ماندم

                  خندیدم

                  مُردم.

ناظم حکمت-1963-آخرین سال زندگی اش

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:27 :: نويسنده : elaheelham

 « خوشبینی»

 

شعرهایی می نویسم

چاپ نمی شوند

اما خواهند شد.

در انتظار نامه ای هستم

با نویدی در آن

شاید روز مرگم به دستم رسد

اما خواهد رسید.

نه پول، نه دولت

دنیا تحت سلطه ی انسان

            شاید صد سال دیگر

                  اما قطعاً چنین خواهد شد.

ناظم حکمت-1957

مترجم: احمد پوری

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:25 :: نويسنده : elaheelham

 «آنژین صدری»

 

دکتر!

نیمی از قلب من اینجاست

نیم دیگر در چین است

با لشگری که پیش می رود

به سوی رود زرد

همه روزه

دکتر! همه روزه در سپیده دمان

قلبم در یونان تیرباران می شود

و همه شب

زمانی که زندانیان در خوابند

قلبم در خانه ی مخروبه ای در استانبول می آساید.

و پس از ده سال

آنچه که می توانم به مردم هدیه کنم

این سیب سرخ است

و این است دکتر

این است سبب آنژین صدری من

نه نیکوتین، نه زندان، نه گرفتگی رگ ها

شب را از پشت میله ها کنار می زنم

زیر سنگینی سینه ام

قلبم هنوز،

           با دورترین ستاره ها می تپد.

ناظم حکمت-آوریل1948

مترجم:احمدپوری

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:22 :: نويسنده : elaheelham

 « اندیشیدن به تو زیباست»

 

اندیشیدن به تو زیباست

                     و امیدبخش

چون گوش سپردن به زیباترین صدا در دنیا

زمانی که زیباترین ترانه ها را می خواند.

اما امید برایم بس نیست

دیگر نمی خواهم گوش دهم

                    می خواهم خود نغمه سر دهم...

ناظم حکمت-30سپتامبر1945

مترجم: احمد پوری

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:20 :: نويسنده : elaheelham

  

«زیباترین دریا»

زیباترین دریا را

هنوز نپیموده اند

زیباترین کودک

هنوز بزرگ نشده است

زیباترین روزهایمان را

هنوز ندیده ایم

و زیباترین واژه ها را

هنوز برایت نگفته ام...

ناظم حکمت-24سپتامبر1945

مترجم: احمد پوری

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:18 :: نويسنده : elaheelham

 « ترانه ها»

 

ترانه ی انسان ها زیباتر از انسان ها

امیدوارتر از انسان ها

غمگین تر از انسان ها

                     دیرزی تر از انسان ها

ترانه ها را بیشتر از انسان ها دوست دارم

بدون انسان ها زیستم

بی ترانه هرگز

از گل ها به دور افتادم

از ترانه هرگز

به همه زبانی فهمیدمشان.

در این دنیا

از آنچه که خوردم

                آنچه که نوشیدم

آنچه که گشتم

                آنچه که دیدم

آنچه شنیدم

               و آنچه که فهمیدم

از ترانه ها بیشتر

              هیچ چیزی سعادتمندم نکرد.

ناظم حکمت

مترجم: احمد پوری

یکشنبه 17 دی 1391 :: 12:17 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران