الهه ی الهام
انجمن ادبی

"آنجه من کشیده ام قلم نمی داند"

این حرف ها شکوفه های منند 

عسلم را از این حرف ها گرفته ام

روشنائی و حرارتم را

از زغال گداخته کلمات گرفته ام

هزار کوه و هزار دره دارد 

هزار مغاک و معبر دارد 

تمام جوهر و معنی کلامم را 

از چشم و نگاه بر گرفته ام.

یارم نمی داند،دایه ام نیز نمی داند 

تنها اندرونم خبر دارد و عالم نیز نمی داند

آنچه من کشیده ام قلم نیز نمی داند 

هر چه کشیده ام خود من کشیده ام.

شعر:زلیم خان یعقوب 

مترجم:زین العابدین چمانی

تاریخ ترجمه:1388/7/16

چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 13:20 :: نويسنده : elaheelham

« برای مادیانم»

ای تند و تیز و نجیب!

علف های سبز می رویند

سبز، جایی که تو می خرامیدی

خشکسالی به سر رسید

و پرندگان، همگی نغمه سر می دهند

و تمامی جاده های بهاری

تو را  انتظار می کشند

ای تند و تیز و نجیب

و من با کلماتی این چنین ساده

نرم و راحت

از تو یاد می کنم

حال آن که، تو چشم فرو بسته ای و گوش

و ننیوشی آنچه از تو می گویم

و سر بر نیاوری،

از جایی که آرمیده ای

و باز نکنی، چشمان تیره و کشیده ی خویش را

ای تند و تیز و نجیب

مادیان خوشتراش گام من

بسان مه و روح،

سپید چون ابر

چه بگویم به سوار تو!

آن که بیش از همه

دلتنگ توست

جز آن که،« هر زایشی را مرگیست 

و هر عشق را فراقیست.»

مرگ، بگو

من نمی دانم

حیات: نیک دانستم.

آن میل تاخت به پیش است

که مرا به رقص می آورد

صدای نمایش، مزه ی علف، میله ی فلزی لگام

به او بگو

آخرین بار چه کسی بر من سوار شد؟

مرگ هیچ چیز نیست

مرگ اصلاً مزه ای ندارد!

شعر: جودیس رایت

مترجم: زین الابدین چمانی

15 فروردین 83

چهارشنبه 03 مهر 1392 :: 13:00 :: نويسنده : elaheelham

کتاب: صد سال تنهایی

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

مترجم: کیومرث پارسای

تعدادصفحات: 560 صفحه

 

عجب اسم  مسحور کننده ای!« صد سال تنهایی»!!!

این رمان استثنایی، نوبل ادبیات سال 1982 را به خالقش هدیه کرد.

کیومرث پارسای مترجم این کتاب در مقدمه نوشته است:« صد سال تنهایی، اگر برای صد سال و به تنهایی، جایزه ی نوبل ادبی را به خود اختصاص دهد، باز هم جامعه ی بشری به آن مدیون است.»

کتاب حاضر ترجمه ایست از متن اسپانیایی و آخرین ویرایش که در سال 1999 صورت گرفته و توسط انتشارات« موندا دوری» به چاپ رسیده است.

مارکز این داستان را در بیست فصل و در سبک رئالیسم جادویی و از زاویه دید سوم شخص( دانای کل) نوشته است.

« خوزه آرکادیو بوئندیا» و همسرش «اورسولا»  با گروهی چند نفره از نخستین کسانی هستند که از جایی دور دست به سرزمینی بکر و جادویی می رسند و در آنجا سکونت می کنند و اسمش را « دهکده ماکوندو» می گذارند. و داستان شش نسل خانواده بوئندیا با تإسیس ماکوندو شروع می شود و با زوال و نابودی آن در طی صد سال، پایان می پذیرد. دهکده ماکوندو، همان سرزمین بکر و شگفت انگیز به مرور و در گذر زمان و با ورود کولی ها، مصنوعات جدید و ساخت دست بشر، آمدن پدر روحانی و مذهب، آمدن کلانتر و نماینده حکومت مرکزی، طاعون بی خوابی، جنگهای متعدد، ورود فاحشه های خارجی، باران های سیل آسا و خشکسالی و گرد و غبار و... ماکوندو ی زیبا را از باکرگی خارج کرده و در نهایت محکوم به نابودی و محو شدن از روی زمین می کند.

کتاب پر است از اسم های مشابه و تکراری که ممکن است خواننده کم حوصله را کلافه کند، اما قلم جادوگر مارکز به او اجازه نمی دهد که تا آن را تا آخر نخوانده به کناری بگذارد و کتاب دیگری را به دست بگیرد. اگر قرار باشد کسی به کتاب خوانیش ببالد و پز بدهد « صد سال تنهایی» و « گابریل گارسا مارکز» را باید در فهرست خاطراتش بیاورد.

قسمت های زیبایی از کتاب:

جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی .

هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه سرافکندگی و خفت را ندارد .

مردها چه قدر عجیبند ! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیش ها می گذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه می دهند .

آنچه از تو ناراحتم می کند این است که همیشه درست آنچه را که نباید بگویی ، می گویی .

ادبيات بهترين بازيچه اي است كه بشر اختراع كرده است تا مردم را مسخره كند .

اولین آنها را بi درختی بستند و آخرین آنها طعمه ی مورچگان می شود.

زن گذاشت تا اشك او تمام شود . با نوك انگشتان سر او را نوازش مي كرد و بدون اينكه او را وادار به اعتراف كند كه به خاطر عشق اشك مي ريزد ، فورا قديمي ترين گريه ي تاريخ بشر را شناخت .

روزي كه قرار بشود بشري در كوپه ي درجه يك سفر كند ، ادبيات در واگن كالا ، دخل دنيا آمده است .

درست در همان لحظه که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز نوشته ها را به پایان برساند، با طوفانی از نوع نوح، از روی کره ی خاکی محو و از خاطرات بشر زدوده خواهد شد و آنچه در نوشته ها آمده است، از ازی تا ابد دیگر تکرار نخواهد شد، زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره زمین نخواهند داشت.

 

حسن سلمانی

سه‌شنبه 02 مهر 1392 :: 20:41 :: نويسنده : elaheelham

دیدن هر بامداد، اتفاق ساده ای نیست.

خوشایند است و تکرار ناپذیر، گنجشک ها بی خود شلوغش نمی کنند؛ حتماً خبرهایی است!

مهر، ماه مهربانی ، ماه شکوفا شدن گل های پاییزی است که تولدشان را جشن می گیریم.

دوستان خوبم:

نیروانا جم" همکار وبلاگ الهه ی الهام"

مهدی سلمانی" پسر عزیزم"

محمد رادین جواهری" خواهرزاده شیرین زبان و دوست داشتنی ام"

تولدتان مبارک!!!

حسن سلمانی

دوشنبه 01 مهر 1392 :: 20:21 :: نويسنده : elaheelham

« برای نوه ی نوزادم...»

کاترین عزیزم

آینده ی تو،

هیچگاه نمی تواند، گذشته ی مرا دریابد

مرزهای مشترکمان، بسیار اندکند

و سرزمین های داخلی مان، بسیار وسیع

با این حال هنوز در پست گمرک

نسیم های ملایم، آزادانه می وزند

و آنچه تماماً بدان نیازمندیم

شناخت یکدیگر است

گرچه، روز وجود تو را بیدار خواهد کرد

و تاریکی اقلیم وجود مرا فرا می گیرد

برّ و بیابانِ اقلیم وجودت،

کنون خفته در تاریکی ست

و تبسم تو، سپیده دم بی ابر و صاف است.

شاعر: ای.جی.اسکوئل

مترجم: زین الابدین چمانی

تاریخ ترجمه: فروردین 83

چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:50 :: نويسنده : elaheelham

« مزار نوشته ی یک فرمانروای مستبد..»

نوعی کمال؛

آنچه که به دنبالش بود

و شعری که، می سرود

می شد آسان فهمید

او حماقت انسان را، همچون کف دستش می شناخت

و به سپاه و ناوگان

بسیار علاقه داشت

وقتی که می خندید

سناتورهای محترم، از خنده روده بر می شدند

وقتی که می گریست،

کودکان خردسال، در خیابان های بی دفاع،

پرپر می شدند.

شاعر: دبلیو.اچ.ادن انگلیسی

مترجم: زین العابدین چمانی

چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:41 :: نويسنده : elaheelham

« پیران...»

دست به زیر چانه و

یه روی عصا گذارده

پیران در گوشه و کنار بنشسته

سینه پر از دوبیتی های پر مغز و نغز مردمی

حکایت دل شکسته، بر گوشه ی شکسته می خوانند

کتاب عمر، ورق می خورد

دریاد و خاطرشان

همسالانشان کوچ کرده اند

جوانان، بر سر کار

تک و تنها نشستن

آخرین چاره ی کار

در تنهایی و بی کسیِ بی امان زندگی

تنها، چوبدستهایشان، دستگیرشان گشته

آنها چشمهایشان را می بندند

می اندیشند و می گذرانند

زمان سپری گشته را، از مقابل چشمانشان

نوک عصا، در زمین فرو می رود و حفره ایجاد می کند

عمر ، بر آخرین حدّ خود، پافشاری می کند

بگرفتنی او، ز دنیا، و بدهی اش به دنیا

چه بوده است؟

پایان فکر و اندیشه عیان نیست

چشمشان را به نوک عصا دوخته اند

آنها ساعت ها چنین می نشینند

فکر، آن کشتی که، سمت و سویش معلوم نیست،

تلاش و تقلّا می کند

اما به ساحل نمی رسد

آنها با فهمیدن، پر و خالی می شوند

به ناگاه گرهی، بر اول فکر و خیالشان می افتد

کلاه چرمی بر سر، این نجیب مردان پیر

پیکره ی اندیشه اند و تندیس تدبیر

روزهای اول از خود می پرسیدم:

آنها این قدر بیکار می نشینند، خسته و دلتنگ نمی شوند؟

برای رهایی از دلتنگی،

کتاب می خواندم، گر به جای ایشان بودم.

تو نگو هر عمر ، کتاب قطوری بوده است

گر می خواهی بخوانی اش،

چشمانت را ببند.

آنها بیکار نبوده اند...

بلکه در دل خویش،

کتاب خویشتنِ خویش را می خوانده ،

ورق می زده اند.

شاعر: بختیار وهابزاده شاعر بزرگ جمهوری آذربایجان

مترجم: زین العابدین چمانی

تاریخ ترجمه: 4/5/88

چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 13:34 :: نويسنده : elaheelham

«این بار...»

 

ساعت حدود ده شب است.ده وچقدرش را نمی دانم،فعلاً فکرم تماما پیش تو است،تویی که هنوز نیامده ای.طاقت نمی آورم می نشینم لبه پنجره روبه خیابان تا نسیم خنکوروح بخش این شب پاییزی راحت تر از خط وچین ها ی شالم بگذرد وراهش را  تاعمق وجودم ادامه دهدبلکه سبکتر شوم.از اینجا ازلبه پنجره نیمه بازطبقه پنجم ساختمان میثاق،آدم ها،ماشین ها،وحتی خیابان های پهن ودراز هم کوچک بنظر می رسندطوری که شاید بتوان باور کرددنیا واقعا کوچک است.  هنوزنیامده ای وچشمم به خیابان است.درهمین حال آن پایین،ماشین های آدم درشکم،ازآغوش گشوده ی خیابان مثل برق وبادمی گذرند.به گمانم حتی فکرش راهم نکنند که این چشم سبز گشوده ی خیره به آن هاشاید جوانه ی امیدی ست برای درد تنهایی خیابان،و وقتی آنهاچنین بی اعتنا از پهنه ی سینه ی سنگی اش می گذرند،این جوانه ی نارسته می خشکد،می سوزد وچشم سرخی می سازدتا اندکی ،فقط اندکی لای بازوهای بازش بمانندوباهرم نفس سوخته شان دلگرمش کنند.چه داستان عجیب وآشنایی!!!...همین طور که غرق این افکار سردر گمم،چشمم به مردسیاهپوشی می افتد که مقابلم،آنطرف خیابان  به دیوار تکیه داده وانگارنگاهش روی من بندمانده.حتماازخودش می پرسداین وقت شب یک زن از چشم نیم گشوده وخواب آلود یک پنجره به دنبال چه چیزی وسعت ناچیز خیابان هارامی کاود؟به خود می آیم وکنارمیکشم؛امادلم نمی آیدپنجره راببندم.



ادامه مطلب ...
دوشنبه 25 شهریور 1392 :: 22:46 :: نويسنده : elaheelham

« یک حس خیلی خوب»

این یادداشت من معرفی کتاب  یا نقد فیلم یا بازخوانی یک خاطره نیست، بلکه به نوعی بروز احساس و هیجان درونی است.

حسی که فقط چندبار  _شاید کمتر از تعداد انگشتان دست- به من دست داده است.

یک بار  وقتی بعد از سال ها که تعریف فیلم بزرگ اورسون ولز« همشهری کین» را شنیده بودم و هرگز موفق به دیدنش نشده بودم و در نهایت ناباوری، یکی از شبکه های تلوزیونی خودمان اعلام کرد که آن شب آن را نمایش خواهد داد. شعفی که به من دست داد را کسی درک نکرد چون کسی آن موقع از شب بیدار نبود که ببیند چطور مثل « بایسیکل ران» محسن مخملباف به زور خودم را بیدار نگه داشته ام تا تماشای شاهکار سینمای کلاسیک را از دست ندهم.

بار دوم این حس وقتی به سراغم آمد که چند سالی از یک دوست قدیمی و صمیمی که دوست دوران تربیت معلم و دانشگاهم بود، کاملاً بی خبر بودم. یک روز به همراه همکاران هنرستان شهرک واوان برای یک اردوی یک روزه به یکی از روستاهای قزوین رفته بودم.پسر جوانی که از ما پذیرایی می کرد، خواهر زاده ی میزبانمان بود، کم کم با ما قاطی شد و گرم گرفت و حرف که تو حرف آمد و گل کرد، لابلای حرف هایش به محل تحصیلش  یعنی شهر الوند اشاره کرد. به یاد دوست عزیزم افتادم که آن سال ها ساکن الوند بود. از پسر جوان پرسیدم: هیچ وقت معلمی به اسم ابوالفضل خمسه داشتی؟ و او خیلی راحت او را به یاد آورد...  



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 :: 22:18 :: نويسنده : elaheelham

« جامه ی سیاه سرو»

من امشب از غم باران سخن نخواهم گفت

من از شکستن یاران سخن نخواهم گفت

از این شکوفه ی نشکفته ای که پرپر شد

از این پرنده ی نالان سخن نخواهم گفت

صدای رعد ستمگر چو در هوا پیچد

ز خیل ناشنوایان سخن نخواهم گفت

اگرچه دست شقایق گره گره خورده است

کنار جوی گریزان سخن نخواهم گفت

ز مُردن تن تا خورده ی بهاران هم

به زیر خاک بیابان سخن نخواهم گفت

ز جامه های سیاهی که سرو می پوشد

به سوگ تلخ بهاران سخن نخواهم گفت

به دست و پا زدن لاله های کوه قسم

که از حکومت طوفان سخن نخواهم گفت

چو مرگ قُمری احساس می رسد از راه

از آن عزیز غزلخوان سخن نخواهم گفت

در این خرابه که امّید، تازه می میرد

ز پوچ بودن ایمان سخن نخواهم گفت

فدای چشم تو امّا بدان که دیگر بار

من از نشانه ی باران سخن نخواهم گفت!

شاعر: حسن معقول

چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: 09:54 :: نويسنده : elaheelham
درباره وبلاگ

پيوندها
نويسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران